این پیام رو یکی از اعضای کانال فرستاده. یاد یه آقایی افتادم، روی موتور میگفت هلهله بعضیا جگرم رو نسوزوند، از سکوت مقدسمآبها بعد از شهادت آقا سوختم.
حاج آقا زیر پتو الغوث الغوث کن که حتما بخشیده میشی!
@Nucleader
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پارسال در همین ماه رمضان کسانی بودند...امسال نیستند.
به یاد رهبر شهید انقلاب در اولین شب قدر بدون حضورش. چه فتنهها که با دعای او برطرف میشد.
@Nucleader
طرف توی ایکس توییت زده بود لااقل اینترنت رو وصل کنید بتونیم از خانوادههامون خبر بگیریم.
خانوادههاتون خوبن. مگه نمیگفتید اسراییل فقط نظامیها رو میزنه و تشویق به حمله میکردید؟ پس نگران نشید.
@Nucleader
بسم الله الرحمن الرحیم
إنا أعطیناک الکوثر. فصل لربک و أنحر. إن شانئک هو الأبتر.
آیتالله سید مجتبی حسینی خامنهای به عنوان سومین رهبر جمهوری اسلامی ایران انتخاب شد.
@Nucleader
ما با حضرتعالی بهعنوان وصیّ امام امت(ره) و نایب امام زمان(عج) تجدید بیعت کردهایم و تا بذل جان در راه اجرای فرامین شما ایستادهایم؛ همانگونه که پیش از این دربارهی امام امت(ره) بودهایم و بسیارند هنوز جوانانی که عشق به اسلام و شوق رضوان حق، آنان را در میدان انقلاب نگه داشته است؛ با همان شوری که پیش از این داشتهاند. خدا شاهد است که این سخن از سر کمال و صدق و از عمق قلوب همان جوانانی سرچشمه گرفته است که در تمام این هشت سال بار جنگ را بر شانههای ستبر خویش کشیدند. ما به جهاد فی سبیلالله عشق میورزیم و این امری است فراتر از یک انجام وظیفهی خشک و بیروح. این سخن یک فرد نیست؛ دست جماعتی عظیم است که بهسوی حضرت شما دراز شده تا عاشقانه بیعت کند. بسیارند کسانی که میدانند شمشیر زدن در رکاب شما برای پیروزی حق، از همان اجری در پیشگاه خدا برخوردار است که شمشیر زدن در رکاب حضرت حجت(عج) و نه تنها آماده، که مشتاق بذل جان هستند. سرِ ما و فرمان شما.
کمترین مطیع شما
بخشی از نامه شهید سید مرتضی آوینی در بیعت با شهید امام سید علی خامنهای
@Nucleader
بسم الله الرحمن الرحیم
اکنون که به لطف الهی، آیتالله سید مجتبی حسینی خامنهای به عنوان سومین رهبر جمهوری اسلامی ایران انتخاب شد، برای سلامتی و حفظ او از شر و مکر دشمنان داخلی و خارجی و به این نیت که در رهبری انقلاب مؤید به حمایت امام عصر روحی و اروحنافداه علیهالسلام باشند و این پرچم را به دست آن حجت حق تحویل بدهند، قصد داریم قربانی انجام دهیم.
شماره کارت:
به نام: فاطمه ابوالحسنی
6037991922200047
@Nucleader
سایت عربی الطریق العربی مدعی شد اولین دسته از اسرای آمریکایی با وجود جراحاتی با درجات مختلف، در اختیار تیم های حفاظتی جمهوری اسلامی ایران قرار گرفته است.
@Nucleader
ده روز از آغاز جنگ ایران و محور شرارت گذشته که سر شب خبرهایی از احتمال توقف جنگ میآید. چگونه؟ ترامپ گفته همه اهداف را زدهایم و چیزی باقی نمانده و جنگ تقریبا تمام شده به نظر میرسد.
بعد این تبدیل به موجی در رسانههای ما میشود که هیئت ایرانی رفته، نرفته، کاهش تنش میدهیم، نمیدهیم و در همین بازی همیشگی او تهران و چند شهر را به شدیدترین نوع حملات این چند روز بمباران میکند.
نمیدانم دوباره در وزارت امور خارجه کسی وارد بازی اره دادن و تیشه گرفتن شده یا نه، اما آمریکا همین است. تصویر خیلی واضحی دارد. همان شبی که شایعه پایان جنگ میآید، حملاتش بیشتر میشود.
این برهه از تاریخ دیگر جای ترس نیست. جای مصلحتاندیشی هم نیست. موقع خیالات ابلهانه -اگر خیانتآمیز نباشد- هم نیست. این مسیری است که در این دو سال چند بار در محور مقاومت آزمایش شده. یا کاری میکنید که آمریکا لااقل تا سه چهار دهه فکر بازی با دم شیر را از سرش بیرون کند، یا هر شش ماه یک بار بوی خون بشنود و دست به ترور بزند.
@Nucleader
روزنوشتهای جنگ. شماره یک. روز هشتم.
شاید از این به بعد چیزهایی نوشتم. شاید ننوشتم، اما میدانم همه چیز را نخواهم نوشت. چرا؟ بعدا خواهم گفت.
روز هشتم جنگ با محمدرضا سوار موتور بودیم توی شهر میچرخیدیم. مثل باقی این چند روز. خبر رسید نمایندگی ایران خودرو موشک خورده. رفتیم آنجا. بعضیها بیرون آمده بودند دم در نشسته بودند، بعضیها هم داشتند بیرون میآمدند. به نظر نمیآمد کسی آسیب جدی دیده باشد، بیشتر بخاطر موج انفجار کپ کرده بودند. صحنههای اول اینها بود و یک آمبولانس که اینها را سوار میکرد، چند نیروی امنیتی که سعی میکردند مردم را متفرق کنند و یک طلبه. طلبهای هم سن و سال خودم که به آسیب دیدهها آب میداد.
یکی از کارگرها از همه بیشتر آزرده بود. موج انفجار در تنش رعشه ایجاد کرده بود. مثل کسی که سردش شده باشد میلرزید. یک دقیقه بعد مردی سوار بر موتور جلوی پایش ایستاد، جوان صدا زد بابا. طلبه دوید سمت پدر. مرد را بغل کرد، دلداری داد گفت چیزی نشده. جسمش آسیبی ندیده. مرد پسرش را بغل کرد. مثل کوه ایستاده بود و نشان نداد هول شده یا چیزی که پسر را آزرده کند. محمدرضا تصویر میگرفت، من هم احوال را ثبت میکردم. چند دقیقه بعد یکی از نیروهای امنیتی گفت خلوت کنید. ما هم کارمان تمام شده بود، گوش دادیم.
دور زدن در شهر ادامه داشت. شب میدان انقلاب و چهارراه ولیعصر را بالا پایین میکردیم که نور بزرگی در آسمان دیده شد. انبار نفت شهر ری و بعد شهران. باز سوار موتور شدیم از انقلاب تا شهران سوار موتور، سوز سرما هم بود. وقتی رسیدیم شعله آتش زبانه میکشید. یکی ایستاده بود داشت با گوشیفیلم میگرفت تا چشمش به چشمهام افتاد گوشی را گذاشت توی جیبش. محمدرضا با یکی از برادران امنیتی صحبت کرد و بعد رفت تصویر بگیرد. چند دقیقه بعد گفت بریم آن سمت را هم ببینیم. چند خیابان پایینتر.
طبق معمول چند لایه ایست بازرسی بود که مجوز را نشان دادیم و دوتا را راحت رد کردیم. سومی بدجور راه نمیآمد. چهرهاش شبیه جواد یکی از دوستانمان بود. کمسنتر بود و سر وگوشش برای شوخی میجنبید. اصرار داشت اینجا نوشته مخصوص حمل دوربین. میتوانید دوربین حمل کنید. کمی شوخی- خنده کردیم قلقش دستمان آمد که دارد اذیت میکند. البته واقعا نمیخواست بگذارد برویم، ولی راضیش کردیم یکی از دوستانش به جای من با محمدرضا برود سه کوچه بالاتر تصویر بگیرند بیایند.
توی این مدت ما دیالوگهایی داشتیم. اینکه گفتم همه را نمینویسم به اینجا برمیگردد. میشود نوشت و اتفاقا خیلی هم جذاب میشود، اما من دوست ندارم چیزهایی که آن بچه بسیجی احتمالا ۲۴-۲۵ ساله داشت میگفت را بنویسم. اما این را میتوانم بنویسم که او انجا بدون اینکه چیزی عایدش شود ایستاده بود. توی سرما. شوخی میکرد. اعصابش هم از غر زدنهای برخی که آمده بودند بروند بالا خرد شده بود و حالا یکی را گیر آورده بود که همه آنها را برایش تعریف کند. و من همه آن تعریفها را قلم میگیرم که یک درصد نکند جایی استفاده بدی بشود.کار که تمام شد دست دادیم خداحافظی کردیم برگشتیم. دیر وقت بود.
@Nucleader