#خاطره ی بیست و هفتم
پلاکِ آسمان
قرار بود برای روز ملی جانباز، یک بار دیگه نمایش تعزیه با طعم خمپاره، اجرا شود.
وقتی بچهها رو برای تمرین دیدم شاخ درآوردم.
آخه من اصلا اون شکلی کارگردانی نکرده بودم!
هرچقدر هم که به آقای بابایی گفتم این شکلی خوب نیست، قبول نمیکرد.
چند تا صحنهی خوب رو کلا بریده بودن گذاشته بودن کنار.
توی طراحی لباس هم همه چیز به هم ور شده بود.
تا جایی که یادمه من خیلی حرص خوردم.
به جایی رسیده بودم که تصمیم گرفتم دیگه بهشون چیزی نگم.
دلی خیلی بده که وظیفهی کارگردان بودن روی دوشت باشه، ولی حقوق یک کارگردان رو نداشته باشی.
حتی احترام گذاشتن هم ممکن بود حال من رو خوب کنه.
...روز اجرا رسیده بود.
من از توی اتاق فرمان به جمعیت پایین نگاه میکردم.
سعی میکردم فراموش کنم که چقدر از این نمایش بدم میآید.
از دست محمد باقر هم خیلی دلخور شده بودم،
به عنوان یک بازیگر، به من خیلی کمک کرد.
اما دخالت های او مرا میرنجاند.
از وقتی به او یاد داده بودم چگونه باید از میکسر های اتاق فرمان استفاده کند، پرو شده بود.
قبل از اجرا گفته بودم هاشف ها را چک کند.
ولی گفت نیازی نیست و از اتاق فرمان خارج شد.
باز هم افکار بد. نفس عمیقی کشیدم، مجری اعلام کرد که قرار است نمایشی اجرا شود.
چراغ های سالن را خاموش کردم.
یک بازیگر از سمت راست و یک بازیگر از سمت چپ وارد شد.
دستم را محکم روی میکسر گذاشتم و نور را همراه بازیگر ها کردم.
آرام آرام نزدیک هم میشدند. باقر میخواست دیالوگ بگوید که دید هاشفش کار نمیکند،
میخواستم به او فحش دهم.
نگاهم را از روی میکسر نور به سمت گیرنده ی هاشف بردم تا ببینم میتوانم کاری برایش بکنم یا نه.
نمیشد.
هرچند، تقصیر خودش بود.
...نمایش که تمام شد گوله رفتن پایین تا بچهها و مربی های آوینا که بخاطر دیدن نمایش آمده بودند را بدرقه کنم.
مجری به روی سن برگشته بود.
آقای بابایی را به عنوان کارگردان صدا کرد تا بیاید و چند جمله ای بگوید.
آقای بابایی گفته بود از ستاد گفته اند کارگردان باید یکی از مربی ها باشد.
از بازیگران تقدیر شد.
آقای بابایی بلندگو را گرفت و گفت:
خیلی ممنون از کسانی که کمک کردند تا این نمایش به روی صحنه بیاد. به ویژه بچه های نوجوان مرکز، محمد باقر، صدرا و...
من از روی سن رفتن بدم میآید.
اما این که این گونه از کار هایی که انجام دادم تشور شود بیشتر بدم میآید.
من آدم ارزش مندی هستم.
آن لحظه از خودم بدم آمد،
چون از خواب، تفریح، مسافرت،زمان و خانواده ام زدم، تا این نمایش به یک جایی برسد و بعد این گونه از من تشکر شود.
حتی نگفتند بروم روی سن.
یاد سارا ولیپور افتادم.
او هم برای این نمایش بسیار زحمت کشیده بود.
او همان موقع در اتاق فرمان بود.
اما حتی اسم او را هم نگفتند.
از خانم مرزبان که کنار دستم نشسته بود پرسیدم:
چرا اسم سارا ولیپور رو نیاوردن؟
چرا از نیما تشکر نکردن؟
خانم مرزبان در جواب گفت:
نیما که کاری نکردش.
به سارا هم لوح تقدیر دان اما، گفتن نیاد رو سن. چون کار پسرا بوده مردم فک نکنن اینجا چه خبره...
اینم که از سیاستشون. چون دختره و کار پسرا بوده، نباید ازش تقدیر بشه و اسمش برده بشه.
اتفاقا تیما هم خیلی کمک کرد، تمام صدا سازیها و ریتم تعزیه با نیما بود.
وفرقش اونجایی معلوم شد که چند وقت پیش به زمان الان نمایش اجرا شد.
من کینه ای ازشون ندارم.
ولی همین شکلیه که عضو رو از دست میدن.
حالا منم که تحملم بالا عه. ولی بقیه چی؟
شماره 1
#خاطره ی بیست و هفتم پلاکِ آسمان قرار بود برای روز ملی جانباز، یک بار دیگه نمایش تعزیه با طعم خمپ
البته من یه درس بزرگ گرفتم
کاری که من مسئولش نیستم و حقوقی برای من نداره،
به من هیچ ربطی نداره.
البته این جمله رو میشه یه جور دیگه هم نوشت
دلسوزی برای آدامایی که ارزش تو رو درک نمیکنن ممنوعه.
مثل جواهرات میمونه، کسی که از الماس به طور دقیق مراقبت میکنه،
قدرش رو میدونه. برای همین کسی ازش نمیدزده یا گمش نمیکنه.
ولی کسی که ارزش تورو ندونه مثل ذغال سنگ میسوزونتت.
مامانم اومد تو اتاق گفت
یک و ده دقیقه نصف شب چی داری مینویسی؟
فردا ام که باید پنج پاشی بری کاشان