eitaa logo
شماره 1
112 دنبال‌کننده
422 عکس
157 ویدیو
5 فایل
نمی‌دونم؛
مشاهده در ایتا
دانلود
شماره 1
چطوری ممکنه که سدیوم هیدروکسید ظرف آزمایشگاه رو بشکونه؟ بعد چرا تغییر شکل داده؟!
یه خاطره دارم با محمد داشتم می‌نوشتمش که... زدم بیرون پاک شد😭 ولی این داداشمون رو با سولفات مس قاطی کردیم. تجربه‌ی خوبی بود... ولی شما امتحانش نکنید😜
اگه تنوع خرت و پرت هایی که پیدا می‌کنم رو نشون بدم خنده‌تون می‌گیره😁
تقریبا دل و روده‌ی همه چی‌رو ریختم بیرون. از کتابا شروع کنم آسون تره گمونم
حتی سه تفنگ‌دار هم چهار نفر بودن😐
خب کتابا تموم شد😮‍💨
چه حسی رو منتقل می‌کنه؟
کمکککک من الان این رو بزنم یا نه😂😭 چطوری بگم من بات نیستم.
تمام طول هفته را کار کرده بود. از همه چیز خسته شده بود. منتظر بود که شب شود. بهترین لباسش را انتخاب کرد. یا بهتر است بگویم لباسی که تیره بود و لَش. جلوی آینه خودش را برانداز کرد. با دست به تک‌تک تار موهایش جهت داد. در جاکفشی را باز کرد. دردل فحشی نصار عربده‌ی لولا کرد. وارد آسانسور که شد رو به آینه چرخید، مبدا چیزی از کنترلش خارج شود. بازرسی یقه‌اش به پایان نرسیده بود که آسانسور ایستاد. خیلی سریع روی پاشنه‌ی پایش به سمت در چرخید، مبادا کسی او را در حال ور رفتن با یقه‌اش ببیند. کسی نبود. حاضر بود فرسخ‌ها راه برود، اما پول برای تاکسی ندهد. اصلا نمی‌خواست وقتی منوی کافه را در دست می‌گیرد نگاهش به ارقام روبه‌روی اسم‌ها باشد. سر راه جلوی دخانیات ایستاد. از اسمش متنفر بود. با این حال با تردید جلو رفت. اصلا دلش نمی‌خواست صدایش جلوی فروشنده بلغزد. دلش می‌خواست بی صدا وارد شود. اما زنگوله‌ی در صدای گوش خراشی داد. با این که توقع داشت همه‌ی سرها به سمتش برگردند، هیچ کس به او توجهی نکرد. از این که نادیده می‌گیرندش خوشش آمد. هوای آن جا غلیظ بود. بوی تنباکوی جلبک با بوی نعنا و شکلات مخلوط شده بود. نمی‌دانم چه حسی به بوها داشت. او بازیگر خوبی است. به پیشخوان که رسید مرد بی‌خیالی داشت میز را دستمال می‌کشید. سعی کرد طوری درخواست کند که انگار خرید سیگار گران قیمت کار هرشبش است. تلفظش سخت بود. با این حال زبانش را دوباری چرخاند تا بگوید یک نخ مارلبرو. قبل از این که صاحب مغازه چیزی بگوید "گُلد" را به جمله‌اش اضافه کرد. بدون رد و بدل شدن هر حرفی از مغازه‌ی کوفتی بیرون آمد. هوا... نفس کشیدن در هوایی که سنگینی نداشت برایش خوشایند بود. نگاهی به سیگار انداخت. ارزشش را داشت. دوهفته خوراکی‌های اضافه بر سازمانش را حذف کرده بود تا یک نخ سیگار بخرد. مسیر خسته کننده‌، طولانی تر از تصورش بود. به کافه که رسید سر سری دستی به سر و رویش کشید. وارد شد. کافه شلوغ بود. اما ساکت. در کنج، میزی بود تنها؛ مثل خودش. با این که میز تنهایی بود خاک رویش ننشسته بود. هرچه نباشد میزِ کافه‌ی بالا شهر بود. وقتی روی صندلی نشست پاهایش را روی هم انداخت. مچ پایش را کشید تا کفش بِرَندش از زیر پاچه‌های شلوار مشخص شود. دستش را همانطوری روی میز گذاشت که آدم‌های سینگل در اینستا روی میز می‌گذاشتند. شب قبل در اکسپلورش دیده بود که اگر در هر پنج ثانیه یک بار دوبار پشت سرهم پلک بزند جذاب تر به‌نظر می‌رسد. چند دقیقه‌ای می‌شد که منتظر گارسون مانده بود. اما رسانه‌ها به خوردش داده بودند که بشکن زدن یا صدا زدن گارسون درست نیست... سیگارش را از آستینش در آورد. ماهرانه ادای سیگاری‌های حرفه‌ای را در می‌آورد. همین که کسی نتوانست ببیند با فندک معمولی سیگارش را روشن می‌کند یعنی مهارت داشت. مدام فکر می‌کرد چگونه سلفی بگیرد و استوری کند بی‌آنکه کسی متوجهش شود. اگر کسی او را می‌دید که دارد با گوشیِ درِپیتش سلفی می‌گیرد، چه در باره‌اش فکر می‌کرد... بوی دود سیگراش دوست نداشت. اما ژست بهتری به او می‌داد. دیگر منتظر گارسون نماند. چیکیت. صدای شاترت خفه‌ی دوربینش را فقط من شنیدم. بقیه فقط عکسش را دیدند. در دل هایشان گفتند... ای‌کاش ما جای او...
شماره 1
حس و حال آسمون...