eitaa logo
شماره 1
113 دنبال‌کننده
422 عکس
157 ویدیو
5 فایل
نمی‌دونم؛
مشاهده در ایتا
دانلود
توی همه‌ی کشورا رشوه می‌دن طرف وظیفش رو نادیده بگیره😈 تو کشور ما باید رشوه بدی که طرف وظیفش رو درست انجام بده🗿
از خانه که بیرون رفتم، گنجشکان بیدار نبودند جیرجیرک ها می‌خواندند ...وقتی به خانه برمی‌گشتم، جیرجیرک‌ها می‌خواندند. به گمانم گنجشکان ساعت ها پیش خوابیده بودند.
مدیرمون دیروز گفت صندلی معلم رو عوض کنید. بچه ها رفتن صندلی معلم یازده نمایش رو جابه‌جا کردن🤦🏻
لعنت به سه شنبه‌ها اصلا لعنت به تک تک روزایی که باید بریم مدرسه
چند وقته که هی حرفم میاد. نه وقت می‌کنم بنویسمشون. و نه...
🥲
شبیه که دارم از پیش کتاب هایی که در کتاب خانه‌ی نیمه شبم هست را مطالعه می‌کنم. نمی‌دانم چرا تمام کتاب‌ها را بقیه نوشته اند. نمی‌گذارند در کتاب های خودم زندگی کنم.
پریروز، توی اتبوس بودم متوجه صحبت دو تا بچه هم سن خودم شدم. داشتن در باره‌ی گیمنت رفتن صحبت می‌کردن. این که کدوم گیمنت بهتره... خوشحال بودن. با خودم فکر کردم که من تاحالا توی عمرم یه بار هم گیمنت نرفتم. دنبال کار های مهم تری بودم. دیدم دارند روی گوشی بازی می‌کنند. به کتابی نگاه کردم که در دستم بود. می‌دانستم خود نویسنده آن را برای بازنویسی آن را نخوانده‌‌. کتاب درباره‌ی فلسفه‌ی صحنه می‌گفت. یک نفر دیگر آمد کنارشان. شروع کردند به صحبت کردن درباره‌ی بهترین کیفیت فلافلی های‌ اطراف..‌. زمانی را به یاد آوردم که وقت نهار خوردن نداشتم. چه برسد به این که تا مغازه بروم و منتظر ساندویچ باشم و بخواهم به مزه اش فکر کنم. دلم می‌خواست توی انجمن سینما ثبت نام کنم. مدرک می‌دادند. اما فرصت این کار راهم نداشتم. من دنبال علم می‌گشتم نه مدرکش. همین که مدرسه می‌روم خودش زیاد است. مدرسه خسته کنندست. ۸۰ درصد فعالیت های روزانه ام را از بین می‌برد. آخر هفته ها ام که شبیه به جنازه ای هستم. البته باید بگویم کدوم آخر هفته؟ پنج شنبه را از شش تا هشت کلاس هستم. جمعه ها را هم را هم که در رفت و آمد قم تهران سپری می‌کنم. و دوباره شنبه. اون وقت بعضی به من می‌گویند بیکار.
راستی شما هم بوی خون رو حس می‌کنید؟
وای چقدر بزرگ شده! وقتی به من نگاه می‌کرد، رو به دوستش این جمله را گفت. او هم بزرگ شده بود. با این که عوض شده بود درجا شناختمش. دوستش پرسید کی؟ جلوتر که رفتم دوستش را دیدم. خیلی آرام گفت به دوستش گفت: به روت نیار. از کنارشان گذر کردم. نمی‌دانم دفعه‌ی بعدی که همدیگر را می‌بینیم، چقدر تغییر کرده ایم.
شماره 1
عجب فیلمی بود. هر بار می‌بینم بیشتر به قدرت خالقش پی می‌برم.