#سفرنامه
اردوی کاشان
روز سوم( روز آخر)
گفته بودند ساعت شش مارا بیدار میکنند.
اما دلشان برایمان سوخت.
دلشان نمیسوخت عجیب بود.
قرار بود برای عکاسی به عمارت های عباسی ها و طباطبایی ها برویم.
اول به خانه ی عباسی ها رفتیم.
کوفتشان بشود. چه خانهای داشتند.
کاشیها از زیبایی میخواندن و طاقها ساز میزدند.
آرامش.
رنگ ها آرام بودند.
اگر کسی خودش را رها میکرد زیر یکی از گنبدها و دراز میکشید؛ چرخشش را حس میکرد.
مربی ها گفتند باید به خانه ی طباطبایی ها برویم.
راه خروج را گم کردیم.
با آنکه تابلو های خروج روی درو دیوار بودند، ما داشتیم دور خودمان میچرخیدیم.
هفت دقیقه ای طول کشید تا بتوانیم خارج شویم.
سه دقیقه ای پیاده روی کردیم تا به عمارت طباطبایی ها رسیدیم.
حیاط خانهی طباطبایی خیلی بزرگ بود.
اما من از خانهی عباسی ها بیشتر خوشم آمده بود.
از آنجا هم عکس گرفتیم.
برای نهار و استراحت به حوزه هنری کاشان رفتیم.
یک دست پانتومیم بازی کردیم.
چالشی بازی کردیم که همه یک موضوع رو بزنن.
من رفتم تا مشاهیر رو اجرا کنم.
نفر اولی که به من افتاد رو نمیشناختم.
اصلا خارجی بود. نمیدونستم طرف چی کاره هست.
ولی نفر دوم...
نگار جواهریان.
این یکی رو میشد با اجرای جواهر و بخش کردن رسوند.
ولی همچنان نمیشناختمش.
با راهنمایی داور فهمیدم که زن رامبد جوانه.
رامبد جوان رو اجرا کردم و نشون دادم که زنش رو میگم....
خلاصه با کلی داستان،
دوباره ما اول شدیم.
یه دو ساعتی مربی ها و بچه ها استراحت کردن.
بعد اولین سالگرد آوینایی بودنمون رو جشن گرفتیم.
بعدش هم برگشتیم زورخونه و وسایلمون رو جمع کردیم و راه افتادیم سمت قم.
شماره 1
یه بار هم که میخوای یه کاری کنی آدم و عالم جلوت وایمیسن😒
اتفاقا خاطره ی بیست هشتمم؛
سختی داشت
ولی برای من بهترین خاطرس🙃
شماره 1
#سفرنامه اردوی کاشان روز سوم( روز آخر) گفته بودند ساعت شش مارا بیدار میکنند. اما دلشان برایمان س
ولی این عجب عکسیه...
انگار پوستر یه فیلمه
#خاطره ی بیست و هشتم
کافه مون
(پارت اول😉)
گروه نوجوانای فعال مرکز جمع شده بودن و میخواستن که یه کافه راه بندازن.
اگه بخوام بگم بچه های اصلی کیا بودن:
دخترا:
سارا ولیپور، ملیکا محمدی و زینب مهدویخو
پسرا:
محمد نیما، من و محمدباقر بودن
منم با این که اون زمان بین تهران و قم خیلی رفت و آمد داشتم، کمکشون میکردم.
توی دخترا سارا ولیپور از همه پایه تر بود.
آها.
بذارید اول بهتون بگم که قرار بود چیکار کنیم.
قرار بود کاری که قبلا ارشد های قدیم میخواستن انجام بدن رو تموم کنیم.
البته باید شروعش هم میکردیم.
قرار بود که تورفتگی داخل سالن نوجوان رو تبدیل کنیم به یه کافه کتاب.
دخترا از فضا سازی سالن نوجوان شروع کردند.
همه چی خوب بود.
کنار اومدن باهم برامون سخت بود.
ولی خب...
به نتیجه میرسیدیم.
همه چی خوب و آروم بود.
تا این که...