#خاطره ی هفتم
خاطراتی که مرور شد
-آقای تحصیلدار-، ما را به اتاق کامپیوتر میبرد تا بازی کنیم، توی اتاق کامپیوتر چند تا کنسول پی اس سه بود. دوتا تلوزیون و کلی کامپیوتر. خیلی کیف میداد. بچهها عاشق بازی عمو نوروز بودند که آن زمان، فقط کانون آن بازی را در اختیار داشت.
-آقای بابایی- ما را به اتاق بازی میبرد. کلی برد گیم داشتیم که در مرور زمان همهی آن ها را بازی کرده بودیم اما باز هم آن ها را بازی میکردیم. بیشتر از آن بازی های تحرکی ای کیف میداد که خود آقای بابایی آن ها را ابداع کرده بود.
کلاس های زیستی که با -خانم جعفری- میرفتیم. یادم می آید که خانم جعفری خیل پایه بود. ما در کلاس زیست همه کار انجام دادیم. حتی یک بار چشم گاو را تشریح کردیم.(پ.ن: خیلی حال بهم زن بود.) زالو پرورش دادیم، حشرات را تاکسی درمی کردیم و چند بار نزدیک بود استان را بترکانیم.
دلم برای قصه گویی های خانم رضایی تنگ شده بود. یادم میاید که برایمان قسه میگفت، مسابقه برگذار میکرد و...
کلاس های ادبی خانم نوری هم گوشه ی دلم جا داشت. باهم انیمیشن میدیدیم، بازی میکردیم و کنارشان کمی هم مینوشتیم(پ.ن: البته هیچ کس از بخش آخر خوشش نمیامد.)
بعد از ظهر ها قبل از غروب آفتاب جمع میشدیم روی پشت بام. آقای نجارزاده تلسکوپ ها را میاورد و برایمان درباره ی آسمان ها میگفت.
جشنواره ها هم جای خود...
ارسالی یکی از اعضا:
کانون دوست
خاطره ی هفتم
صدرا یادته که خانم خانم حقگو تریلی سیار رو میگرفت، بعد میرفتیم روستا ها و نمایش اجرا می کردیم؟
یاده ساعت چند بر میگشتیم؟
جلسهها رو یادته؟ یادته وسط جلسه نگهبان زنگ میزد میگفت خانم حق گو بیاد انگشت بزنه؟ بعد خانم حق گو میدوید تا برسه انگشت بزنه که ساعتش سفر نشه؟
جلسات خانم نوری رو یادته؟ من که همیشه میپیچوندم؛ الان دارم افسوسش رو میخورم. واقعا از دست دادیم...
چه روزایی بود
___________________________________
جناب کانون دوست، فقط کانون رو دوست داری؟
پس چرا بین فعالان نمیبینمتون(میدونم که چی میگی، میگی سن و سالمون گذشته...):
چارلی چاپلین یه جمله ی قشنگ داشت، میگفت که اگر آدمی گلی را دوست داشته باشد آن را میچیند؛ اما اگر آدمی عاشق گلی باشد هر روز به آن رسیدگی میکند...
آره. یادمه. 🙃
من خیلی بچه بودم:)
ساعت سه ی نصف شب(البته الان میشه بامداد:) 😎
آره؛ اگه بعد از ساعت دوازده شب انگشت نمیزد کل ساعت اون روز سفر میشد.
کلاس های خانم نوری هم خیلی خوب بود. محشر بود.☺️
دل منم برای اون روزهای تکرار نشدنی تنگ شده🥺
شماره 1
ارسالی یکی از اعضا: کانون دوست خاطره ی هفتم صدرا یادته که خانم خانم حقگو تریلی سیار رو میگرفت، بع
ولی خیلی وقته که باهم حرف نزدیم
اگه یه روزی کار و زندگی ولت کرد یه سری به ما هم بزن😉
شماره 1
دارم برای تنها رفقی که دارم یه نقاشی میکشم ولی چون نمی خوام بگم چیه، فقط میتونم بگم دارم با خود کا
تموم شد🤩
به نظرم خیلی سریع تمومش کردم
#خاطره ی هشتم
تهران
هوای بیرون آلوده بود و تا یک کیلومتری خونه ی ما هیچ فضای سبزی نبود.
ما هم توی آپارتمان بودیم و هیچ کاری جز تلوزیون دیدن و ور رفتن با گوشی هیچ کاری نمیتونستیم بکنیم.
اون موقع پدرم توی نشر کمیکا کار میکرد. وقتی بی کار میشدم(پ.ن: که همیشه بیکار بودم؛) میرفتم اون جا.
کمیکا یه ساختمان داشت. که بزرگ بود و دکوراسیون زیبایی داشت.
توی حیاط یه میز پینگ پونگ داشتن. اولاش بلد نبودم بازی کنم. ولی خیلی سریع تونستم در برابر بابام مقاومت کنم.
داداشمم هر از چند گاهی میومد. ولی خب بیشتر توی خونه با پسر خالم بازی میکرد.
اونجا با آدم های جالبی آشنا شدم:)
اولین نفری که دیدم خانم عباسپور بود. که در یک ماجرا به خانم بنفش دوست معروف شد.
دومین نفر هم عمو رسول بود. البته اولش عمو نبود. بعد از پنج دقیقه صحبت کردم باهم عموی من شدن.(پ.ن: که لطفشون به من خیلی خیلی ثابت شده؛)
سومین نفری که دیدم، چیز زیادی ازش متوجه نشدم، چون که زبونش رو نمیفهمیدم(پ.ن: نه این که زبون نفهم باشم ها، نه، فقط از یه کشور دیگه اومده بود) تنها چیزی که در بارش میدونستم این بود که با دخترش، کمیک ایلیا رو رنگ میکردن(پ.ن: یا یه چیز توی این مایه ها)
نفر بعدی یه خانمی بود که یه بار دیدمش. و بهم گفت: آقای اخلاقی ماسکتون رو بزنید ( دیگه هم ندیدمش) ولی میگفتن که وقتی میوه میره با وایتکس میشوره شون.
و دو نفر دیگه هم بودن که بیشتر توی ذهنم هستن، یکیشون آقای توکلی بود(نویسنده ی ایلیا) و یکی دیگه آقای آسوده بود که (رسما هکر بود) اما اون جا سیستم ها رو اوکی میکرد و ادیمن سایت بود از این حرف ها.
به جز سر کار بابام، توی اون یکی دو سال، با خانوادمون خیلی رفت آمد داشتیم،
هر چند رابطه ی خوانوادگی ما خیلی قویه. و این خیلی خوبه...
ولی خب زندگی توی تهران کسل کنندس
من که خوشم نمیاد.
فردا امتحان دفاعی دارم
توی یکی از درس هامون راجع به جنگ نرم حرف میزنه
توی یکی از بند هاش نوشته:
در جنگ نرم تمامی سطوح جامعه از مسئولان تا عموم مردم حدف محسوب میشوند؛ اما جوانان و نوجوانان به عنوان آینده سازان این مرز و بوم، مهم ترین گروه هدف به حساب میآیند
پس چرا روی جوون های ما سرمایه گذاری نمی کنن؟
اصلا گور بابای جوون ها. الان دیگه آدم نمیشن
باشه
روی بچه ها از همون دو سالگی کار کنید
یکم جلوی فقر اجتماعی رو بگیرید
این کارا رو هم آخه نمی کنید
ولی بقیه دارن روی هر ثانیه تولید فیلم هایی که هر کدوم هدف خاص خودش رو داره، میلیون ها هزینه میکنن
روی هر ثانیه، ملیون ها دلار هزینه می کنن
اون وقت بگید که بچه ها میان مدرسه درست میشن
ولی من با چشمای خودم دیدم مدرسه چطوری نابود میکنه
همه طورش رو
خیل درد داره...
من عاشق کانون هستم
بیشتر از هر مرکزی هم به مرکز ده قم وابسته هستم
اما...
اما بعضی وقت ها
از این که برم مرکز ده از خودم بدم میاد
خیلی زیاد.
شاید برای این شروع کردم از روز های خوب گفتم
که یکم حالم بهتر بشه
یت شایدم گفتم که آروم آروم بگم بعضی آدم ها دارن با من چی کار میکنن.
#خاطره ی نهم
بهترین سفر
کزونا تمومشده بود.
از تهران برگشتیم قم.
خیلی حس خوبی داشت.
بعد از گذر یک سال(تابستان یا بهار سال ۱۳۹۹)
تصمیم گرفتیم با خانوادهی مهجور (پ.ن: محمد، نازنین، خاله هانیه، و عمو علی) و یکی دیگه از دوست هامون، یک سفر خارجی به غرب برویم.
البته باید اضافه کنم منظور از سفر خارجی به غرب، سفر خارج از قم و دماوند بود.
با این که نود درصد زمون سفر را در ماشین بودیم، این سفر خاطره های خوش زیادی را در ذهن من به جا گذاشت.
...
در راه برگشت، ماشین ما در ناکجا آبادی، ریغ رحمت را سر داد.
نصف شبی نمی دانستیم چه کار کنیم.
در پارکی پیاده شدیم، تا ببینیم پدرانمان چه میکنند.
در پارک گرگمبههوا بازی میکردیم.
یادم نمیآید چرا،
اما کسی من را بلند کرد و با سینه به روی زمین کوبید.
هفت هشت ماه از شکستن سینه ام میگذشت.
اما بعضی وقت ها درد میگرفت.
وقتی سینه ام دوباره با همان نقطه روی زمین کوبیده شد،
درد من را در آغوش گرفت.
من هم مثل بار قبل برای چند ثانیه، بیهوش شدم...
#خاطره ی دهم
خانم حکیمی
بعد از مدت ها از در مرکز ده رد شدم.
از بیرون تغییر زیادی دیده نمیشد.
از رمپ سمت راست بالا رفتم.
در اول باز بود.
در دوم را خودم باز کردم.
سمت راست را که به سمت اتاق نقاشی و سفال میرفت را باشیشه ای بسته بودند، بالای شیشه بنری با نام کانون زبان خورده بود.
تعجب کردم. به سمت چپ پیچیدم.
مرکز به شکل عجیبی ساکت بود.
یکی از در های کتاب خانه باز بود و لنگ دیگرش بسته.
میان چارچوب ایستادم.
کسی هواسش به من نبود.
دو پسر روی کاناپه های سمت چپ مشغول حل کردن مجلهٔ پوپک بودند.
پشت میز هم فقط خانم حکیمی نشسته بود.
یک قدم به جلو رفتم.
و بلند سلام کردم.
خانم حکیمی سرش را بالا آورد و پس از چند لحظه گفت: به به؛ سلام آقا صدرا. چه عجب این طرفا. افتخار دادید.
در جواب لبخندی زدم و پس از اندکی صحبت کردن شروع کردم به گشتن مرکز.
خیلی تغیر کرده بود.
تمام کلاس ها را جا به جا کرده بودند.
یک سری از وسایل را هم به ستاد برده بودند.
کاریش نمی شد کرد.
#خاطره ی یازدهم
اتاق انیمیشن
سه تا عضو جدید اومده بودن و ثبت نام کرده بودن.
میخواستن انیمیشن کار کنن.
مهدوی
میثم
محمد باقر
سومین نسلی بودند که وارد اتاق انیمیشن میشدند
البته توی پسرا.
آقای هیزجی با هاشون صحبت کرد،
مهدوی انیمیت میکرد و به صورت جدی طراحی حسی رو انجام میداد.
میثم هم از قبل فتوشاپ کار میکرد، اما شروع کرد به کار کردن با برنامه ی بلندر
خودش کار میکرد. کارش هم خیلی درست بود.
منم طراحی میکردم، اما نه به جدیت مهدوی، انیمیت کردنم هم خوب بود. بینشون هم تنها کسی بودم که بلد بود با دوربین کار کنه.
محمد باقر هم که، هیچ کاری بلد نبود، بیشتر مدل مهدوی میشست تا طراحی کنه. نمیخواست ام هیچ کاری انجام یاد بگیره. اما خب کمک مون میکرد. توی برش زدن ها، رنگ کردنها، و این طور کار های جانبی.
...
خانم حکیمی به اصفهان رفته بود. و آقای بابایی و خانم خلیلی به مرکز ما آمده بودند. آقای ذبیحی هم مربی هنری بود.
اما با این حال، بچه های انیمیشن خیلی فعال بودند،
و فعال ترین بخش مرکز ده، اتاق انیمیشن بود.
#خاطره ی دوازدهم
ارشد های قدیم
علی، علیرضا، احسان، محمود و حقانی، از عضو های قدیمی و فعال مرکز ده بودن.
برگشته بودن مرکز تا کاری رو انجام بدن که مدیریت قبلی، یعنی آقای ندافی، به دلایلی نگذاشتن انجام بدن.
مدیر جدید، آقای غفاری، طرحشون رو پذیرفت.
میواستن کافه بسازن،
نه یه کافه، یه کافه کتاب کانونی
یه چیزی بیشتر شبیه به پاتوق.
اما خب ...
این بار ام نتونستن...
______________________________________
که اگه دوست داشتن بگن چرا
میتونن خودشون برام بفرستن
https://abzarek.ir/service-p/msg/2159784