شماره 1
یه بار هم که میخوای یه کاری کنی آدم و عالم جلوت وایمیسن😒
اتفاقا خاطره ی بیست هشتمم؛
سختی داشت
ولی برای من بهترین خاطرس🙃
شماره 1
#سفرنامه اردوی کاشان روز سوم( روز آخر) گفته بودند ساعت شش مارا بیدار میکنند. اما دلشان برایمان س
ولی این عجب عکسیه...
انگار پوستر یه فیلمه
#خاطره ی بیست و هشتم
کافه مون
(پارت اول😉)
گروه نوجوانای فعال مرکز جمع شده بودن و میخواستن که یه کافه راه بندازن.
اگه بخوام بگم بچه های اصلی کیا بودن:
دخترا:
سارا ولیپور، ملیکا محمدی و زینب مهدویخو
پسرا:
محمد نیما، من و محمدباقر بودن
منم با این که اون زمان بین تهران و قم خیلی رفت و آمد داشتم، کمکشون میکردم.
توی دخترا سارا ولیپور از همه پایه تر بود.
آها.
بذارید اول بهتون بگم که قرار بود چیکار کنیم.
قرار بود کاری که قبلا ارشد های قدیم میخواستن انجام بدن رو تموم کنیم.
البته باید شروعش هم میکردیم.
قرار بود که تورفتگی داخل سالن نوجوان رو تبدیل کنیم به یه کافه کتاب.
دخترا از فضا سازی سالن نوجوان شروع کردند.
همه چی خوب بود.
کنار اومدن باهم برامون سخت بود.
ولی خب...
به نتیجه میرسیدیم.
همه چی خوب و آروم بود.
تا این که...