eitaa logo
شماره 1
113 دنبال‌کننده
422 عکس
160 ویدیو
5 فایل
نمی‌دونم؛
مشاهده در ایتا
دانلود
البته این بدبدخیه ها😂
فیلم خیلی دور خیلی نزدیک، برای بار ۱۱ام
پیش‌تولید یه جلسه بود برای برسی دکوپاژها، فقط من بودم و منتورم در پروژه. داشتم یه پلان رو توضیح می‌دادم. پلان ۶ ثانیه بود و ضبطش کار ساده‌ای به نظر می‌رسید، وقتی این پلان رو توضیح دادم، به آکواریوم نگاه می‌کردن، پرده نور آفتاب رو سفید کرده بود و سمت راست صورتشون رو روشن کرده بود. بازتاب آکواریم را از توی عینکشون می‌دیدم، به سمت من برگشتن و کش دار گفتن: - صدرا تو به این پیلان ها فکر کردی؟ این که چطوری قراره برداشت کنی. یه لحظه با خودم فکر کردم مگه فکر کردن هم می‌خواد؟ ولی به زبون نیاوردم، به جاش گفتم: - مگه همون جا نمی‌شه بهش فکر کرد؟ خندیدن، - صدرا... صدرا، قراره شصت تا پلان بگیری توی دو روز، این یعنی باید سر صحنه دویست درصد بیشتر از یه کست حرفه‌ای انرژی بذارید... (البته این دیالوگ خلاصه شده) شروع کردم به حساب کردن این که ما با هزینه‌ای که داریم و کست محدود، باید یه چیز بیشتر از ۴۰۰% انرژی بذاریم... - گرخیدی؟ - نه،... چرا خب... ترس که داره. - تازه می‌خواستی یه روز آفیش کنی. لبخند معنا داری تحویلم دادن. حالا من به آکواریوم خیره شده بودم، از بین تمام آن ماهی های رنگی، لجنخوار نظرم را جلب کرده بود که داشت برعکس شنا می‌کرد‌. - باید از پلانات کم تر کنی، و به اونها فکر کنی، روز ضبط خیلی عجیب تراز اونیه که فکرش رو بکنی، کلی اتفاق پیش بینی نکردنی میوفته و تو فقط باید همین شکلی ضبط کنی. - مثلا چه اتفاقی؟ - هرچی که بهش فکر نکنی، مثلا برق بره، دوربین رم رو نخونه، می‌گم هرچی که بهش فکر نکنی... - خب به اینا فکر کردم. ... پس از مدتی: قرار بود ضبط پنج شنبه جمعه ای در آن مدرسه باشد و چهارشنبه شب به ما زنگ زدن، دقیق تر باید بگویم، چهارشنبه ساعت ۲۰ به ما زنگ زدن و گفتن نمی‌تونید از مدرسه‌ی ما استفاده کنید... این خبر وقتی به ما رسیدکه هشت ساعت مانده بود به اولین رکورد ما... دو هفته پس از تمام این ها: دیشب در پرواز همدیگر را دیدم، لبخند زدم، لبخندم از روی فشار هایم بود، فهمیدن، زدن زیر خنده و گفتن: - اصلا انتظار این یکی رو نداشتی،... مجوز بگیری، ولی لوکیشنت رو کنسل کنن. به شوخی گفت: - منتورم نگفته بود که اتفاقای غیرمنتظره توی پیش تولید هم هستن، فقط به روز تولید اشاره کرده بودن... - ولی گفته بود اتفاقایی میوفته که اصلا نمی‌شه بهش فکر کرد...
فکر می‌کردم اگه کارگردان و تهیه کننده خودم باشم، هیچ محدودیتی برام باقی نمی‌مونه، ولی فهمیدم، اگه اسپانسر خودت باشی، اگه فیلم نامه ات مجوز و تاییدیه داشته باشه، و... بازم عناصر خارجی‌ای هستند که دخالت کنن در کار...
می‌دونید؟ آدما وقتی به بلوغ می‌رسن که می‌فهمن، بهتره برای دلیل درستی رنج کشید، تا این که برای دلیل اشتباهی لذت برد...
🧑🏻👩🏻‍🦱 😎 👕👚 🦺 👖👖 👖
Sopor AeternusSopor-Aeternus-No-one-is-there.mp3
زمان: حجم: 1.6M
💬 | https://eitaa.com/Number_One_Chanel/1699 بفرست ببینمش فقط یه بار گوش می‌کن ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ فقط یه بار
شماره 1
#پاره_متن دل کندن از تخت برایش سخت بود. به زور دستش را بلند کرد و روی ساعت کوبید. ساعتی که از نظر
کم تر سوار مترو می‌شد، البته قبل از این که آناهیتا روبه‌رویش بنشیند، البته او که هنوز نمی‌دانست، این بار مترو عجیب بود، با این خلوت و خالی، مترو شروع به حرکت کرد، می‌خواست چشمانش را ببندد که صدای باز شدن درها آمد. فقط یک نفر وارد شد، یک زن که کلاه لبه دارش چهره‌اش را پوشانده بود، لباس زرشکی و توری روی آن، دستکش ها... برایش آشنا بود. زن روبه‌رویش نشست. احساس کلافه‌گی و گیجی می‌کرد. همه چیز به طرز مشکوکی شبیه خاطراتی بود که تا به حال آنها را تجربه نکرده بود‌. زن که سرش را بالا آورد چهره‌اش معلوم شد، چهره‌اش را که دید او را شناخت، آناهیتا بود. صدایش کرد، مترو با تکان شدیدی ایستاد، ناگهان همه چیز تیره شد چشمانش را که باز کرد مترو پر از آدم بود، داشت خواب می‌دید. دخترکی جلویش ایستاده بود، موهای بافته‌ شده‌اش را از زیر روسری روی شونه‌هایش انداخته بود. دختر به او خیره شده بود، او هم به دخترک. - عمو پولش رو بده دیگه! به دست‌هایش خودش نگاه کرد که آدامسی بینشان لم داده بود، دوتا ده تومنی درآورد و به سمت دختر گرفت. - اینا سی تومنن. یک دهی دیگر از کیف پولش بیرون کشید. دخترک پول‌ها را گرفت، از جایش تکان نخورد. با قیافه‌ی مسخره‌ای به او نگاه می‌کرد. حال نداشت از او چیزی بپرسد. اما دخترک پرسید: - اسمم رو از کجا می‌دونستی؟ - اسمت؟ - صدام کردی! - نمی‌دونم. این را که گفت به فکر فرو رفت. خودش هم نمی‌دانست به چی‌ فکر می‌کند، شاید هم نمی‌خواست فکر کند، خواست به دخترک نگاه کند، اما دیگر روبه‌رویش نبود، به نقشه نگاه کرد، باید در این ایستگاه پیاده‌می‌شد. دست گرمی
هدایت شده از مَلال -
اینقدری که شبا دلمون گرفت، خوابمون نگرفت.
دلم می‌خواد توی استودیو ی مستر بیست باشم
اون کسی که هر یه ساعت یه جمله‌می‌ذاره تو چنلش که ثابت کنه خواب نداره😂