شماره 1
البته این که خاطرات تکرار نمیشن خوبه. چون اگه یه خاطره ی خوب هر روز تکرار بشه، تبدیل میشه به روزمرگ
چی گفتم😱
باید رو کمرم خال کوبی کنم🤤😂
#خاطره ی بیست و نهم
کافه مون
(پارت دوم🗣)
کم کم رنگ هامون داشت تموم میشد.
بودجه ای که در اختیارمون گذاشته بودن مساوی سفر بود.
خودمون از اینور اونور متریال جمع میکردیم.
محمد باقر میرفت مغازه ها ریسه های نیم سوز رو که نمیخواستن ازشون میگرفت.
من و نیما میرفتیم توی آرشیو، دنبال مقوا و فمبرد.
بعضی وقت ها من رنگام رو میبردم که وسط نقاشیای روی دیوار کارا لنگ نمونه.
دخترا نقاشی میکردن.
یادمه که سارا حدود سی تا طرح رو رنگی چاپ کرد. با پولای خودش.
ولی کلی منت گذاشتن سرش تا بذارن بچسبونه به دیوار.
من خودم زیاد توی کارای اجرایی دخالت نکردم. چون میدونستم نظر من زیاد مهم نیست.
به قول یکی از آدمهای سختی دیده، همه کارهی هیچ کاره بودم.
یعنی هروقت کارای جابهجایی و هماهنگی و کارای این تیپی بود باید انجام میدادم، وظیفمم بود. ولی موقع نظر دادن میشدم هیچ کاره.
البته اقرار این حرفم زیاده.
برای همین زیاد توی نظر دادن دخالت نکردم.
البته سه تا ایده بود که دو تاش رو نذاشتن اجرا کنیم، یکی دیگش رو هم گفتن نمیشه.
این فشاری که روی من بود، روی بقیه هم بود. هم مربی ها هم اعضا.
با تمام دلخوری هایی که از هم داشتیم، پشت هم دیگه در میومدیم. باهم صحبت میکردیم.
درد هامون رو میریختیم بیرون.
و میفهمیدیم که چقدر شبیه همیم.
البته ایکاششش مربی ها هم صدامون رو میشنیدن.
ما صدای اونا رو میشنیدیم. درکشون هم میکردیم.
ولی اونا نه.
...یکی از بد ترین روزهامون اون روزی بود که از حراست زنگ زدن و گفتن...
ادامش باشه برای بعدن.
(پ.ن: از این آدامایی گه این طوری یه چیزو تموم میکنن بدن میاد. ولی خب. کرمه دیگه😁 میلوله😉)
خیلی دلم میخواد بنویسم شوخی کردم و ادامه بدم.
ولی خیلی خستم.
ببخشید.
#خاطره ی سی ام.
کافه مون
(پارت سوم)
آره خلاصه؛ از حراست قم به ما زنگ زدن؛
به ما که نه، به مسئول مرکز که اون زمان خانم بیاتی بود زنگ زدن.
خانم بیاتی هم به مربی ها گفت.
مربی ها هم، به ما نگفتن😐
(پ.ن:البته من تا تهش رو درآوردم. میگم براتون.)
مربی ها به ما این شکلی گفتن(با لحن تندی که معلوم بود با خودشون هم برخورد شده):
بچه از حراست تهران زنگ زدن به حراست قم؛ گفتن این شکلی نمیشه. دخترا باید روز خودشون بیان، پسرا روز خودشون.
ما پرسیدم چرا. شما که بالا سرمون هستید، مارو میشناسید و از این حرف ها.
خودشون هم درکمون میکردن.
ولی بالا سریا شون نه ما رو درک میکردن و نه مربیارو.
دو روز اول خیلی بهمون فشار آوردن.
ما هم باید سریع تر کافه رو جمع می کردیم.
حرف خودمون نبود. چون قرار بود از تهران بیان برای معرفی مدیر جدید، مربیا بهمون فشار میآوردن تا جمع کنیم.
ولی ممکن نبود. وقتی به ما اجازه نمیدادن توی یه روز بیای مرکز، کارا پیش نمی رفت.
شایعه ها به صورت خیلی مسخره ای دور دست و بال مون میپیچید.
از مسخره ترین شایعه ها تا اتحام های جدی.
از چند نفر شنیده بودم که کسی زنگ زده و به حراست تهران گِله کرده که چرا دخترا و پسرا باید باهم کار کنن.
با چند تا واسته پگیر شدم ببینم دقیقا چه اتفاقی افتاده.
توی شش ساعت پیگیری مداوم همه چیز رو فهمیدم.
حتی شمارهی کسی که زنگ زده بود رو هم درآوردم.
داستان اصلی از این قرار بود...
البته من خیلی بدم میاد از قم خارج بشم.
قم رو خیل دوست دارم.
چه برسه به این که از ایران برم بیرون.
تازه بدون خوانواده ی اولم.
غربت برام بیشتر هم میشه.
شماره 1
البته من خیلی بدم میاد از قم خارج بشم. قم رو خیل دوست دارم. چه برسه به این که از ایران برم بیرون. تا
من توی عراق، یاد صحنه های فیلمای اصغر فرهادی میوفتم😂😭