#خاطره ی سی ام.
کافه مون
(پارت سوم)
آره خلاصه؛ از حراست قم به ما زنگ زدن؛
به ما که نه، به مسئول مرکز که اون زمان خانم بیاتی بود زنگ زدن.
خانم بیاتی هم به مربی ها گفت.
مربی ها هم، به ما نگفتن😐
(پ.ن:البته من تا تهش رو درآوردم. میگم براتون.)
مربی ها به ما این شکلی گفتن(با لحن تندی که معلوم بود با خودشون هم برخورد شده):
بچه از حراست تهران زنگ زدن به حراست قم؛ گفتن این شکلی نمیشه. دخترا باید روز خودشون بیان، پسرا روز خودشون.
ما پرسیدم چرا. شما که بالا سرمون هستید، مارو میشناسید و از این حرف ها.
خودشون هم درکمون میکردن.
ولی بالا سریا شون نه ما رو درک میکردن و نه مربیارو.
دو روز اول خیلی بهمون فشار آوردن.
ما هم باید سریع تر کافه رو جمع می کردیم.
حرف خودمون نبود. چون قرار بود از تهران بیان برای معرفی مدیر جدید، مربیا بهمون فشار میآوردن تا جمع کنیم.
ولی ممکن نبود. وقتی به ما اجازه نمیدادن توی یه روز بیای مرکز، کارا پیش نمی رفت.
شایعه ها به صورت خیلی مسخره ای دور دست و بال مون میپیچید.
از مسخره ترین شایعه ها تا اتحام های جدی.
از چند نفر شنیده بودم که کسی زنگ زده و به حراست تهران گِله کرده که چرا دخترا و پسرا باید باهم کار کنن.
با چند تا واسته پگیر شدم ببینم دقیقا چه اتفاقی افتاده.
توی شش ساعت پیگیری مداوم همه چیز رو فهمیدم.
حتی شمارهی کسی که زنگ زده بود رو هم درآوردم.
داستان اصلی از این قرار بود...
البته من خیلی بدم میاد از قم خارج بشم.
قم رو خیل دوست دارم.
چه برسه به این که از ایران برم بیرون.
تازه بدون خوانواده ی اولم.
غربت برام بیشتر هم میشه.
شماره 1
البته من خیلی بدم میاد از قم خارج بشم. قم رو خیل دوست دارم. چه برسه به این که از ایران برم بیرون. تا
من توی عراق، یاد صحنه های فیلمای اصغر فرهادی میوفتم😂😭
موکب داری توی موکب مدرسه ی سراج رو هم از همهی اربعین هام بیشتر دوست دارم
اولین باری که رفتم اربعین، با مدرسه ی سراج تهران توی یه موکب خدمت می کردیم.
بابام و خواهرم تهران موندن.
من و داداشم و مامانم و خالم و پسر خالم و شوهر خالم و اون یکی پسر خالم رفتیم.
شماره 1
من اربعین رو دوست دارم. از بچگیم از اربعین خاطره دارم تا سال پیش
اونم چند خروار خاطره ی خنده دار و گریه داره.
بهترین عراق رفتن زندگیم بود.