شماره 1
من اربعین رو دوست دارم. از بچگیم از اربعین خاطره دارم تا سال پیش
اونم چند خروار خاطره ی خنده دار و گریه داره.
بهترین عراق رفتن زندگیم بود.
شماره 1
تا الان دو تاش رو کامل دیدم😢
تازه اونا هم تو اتوبوس یودم دیدم.
از کانون تا حوزه
#خاطره ی سی و یکم
کافه مون
(پارت چهارم)
داستان اصلی از این قرار بود:
(پ.ن: اصلا دلم نمیخواد باورم کنم همچین اتفاقی افتاده باشه. ولی واقعیتی بود که حقیقت رو توی ذهن من تشکیل داد)
یکی از مسئولین پاسخ گویی به شکایات داخلی حراست کانون پرورش فکری، توی مرکز خیابون وزرا ی تهران نشسته بوده و به در نگاه میکرده.
تلفن روی میزش زنگ میخوره.
شمارهای که روی مانیتور خاک گرفتهی تلفن بود یه شماره همراه بود.
قبل از این که تلفن رو برداره خاک روی اون رو فوت میکنه. تلفن رو ور میداره و روی گوشش میذاره.
از اونور تلفن یه نفر میگه:
سلام خسته نباشید. دفتر حراست کانون پرورش فکری؟
یه خانم بود.
مسئول حراست که خیلی وقت بود شکایتی ازش نشده بود، با اشتیاق میگه:
سلامت باشید. بله درسته.
صدای اونور تلفن خودش رو به عنوان والدین یکی از والدین مرکز ده معرفی میکنه، بعدش با یه لحن اعتراض آمیز شروع میکنه به ایراد گرفتن از مرکز ده و گلایه کردن از این که دختر و پسر دور هم جمع میشن و تنها میرن جایی که دوربین نداره معلوم نیست چی کار میکنن.
و البته چیز های بیشتری هم اضافه میکنه.
...ولی تمام داستان همین نیست😉(دلم میخواد این جا تممومش کنم😂)
این چیزی که گفتم چیزی بود که کارشناس شنید.
من خودم اولش همین قدر داده داشتم. و منبعش آدمی بود که عین حرف ها رو از کسی که تلفن رو جواب داده بود شنیده بود و به من لطف کردن و در اختیار من هم قرار دادن.
من اولش شک کردم.
میدونم کسی که با حراست تماس گرفته، این متن رو نمیخونه، ولی میخوام خطاب به اون بگم:
خانم محترم،
اولا اگه دختر و پسر باهم یه پروژه ای رو جلو میبرن، حتما حتما مربی بالا سرشون هست.
و البته این که من پسر بتونم با یه دختر هم کاری کنم و برعکس، این یه مشکل نیست.
دوما که ورود والدین به کلاس ها ممنوع هست. شما چطوری به عنوان یه والد میگید میرن جایی که دوربین نداره؟
سوما که نصب دوربین مداربسته بنا بر قوانین آموزش و پرورش ممنوع هست. و البته در خیلی کشور ها این شکلیه.
چهارم این که معلوم بود ما داشتیم چی کار میکردیم. چون از وقتی حساسیت والدینمون رو سر تعزیه با طعم خمپاره دیدیم؛ گذارش تصویری روزانه میذاشتیم. که به طور دقیق نشون میداد داریم چی کار میکنیم.
پجم، ای کاش با شماره ی شخصی تون زنگ نمیزدید. چون من شمارتون رو با واسطه گرفتم. و از قضای روزگار شمارتون رو سیو داشتم. یا حتی با بیوگرافی تون توی شبکه های پیام رسان میشد حویت شما رو پیدا کرد.
و در آخر، بدونید که شما با حسادتتان به ما، ما رو نابود کردید.
...متاسفانه هیچ وقت نشد به حراست تهران بگم. چون نامه زده بودن به قم. و دو روزی بود که حراست قم به مربی های مرکز فشار میاورد که دخترا روز خودشون بیان و پسرا هم روز خودشون.
مربی ها هم دیدن نمیتونن کاری برامون کنن. و این که گفتن باید بهشون بگیم چشم. حق هم داشتند.
کار ها به کندی پیش میرفت.
من سه چهار روزه رفتم تهران.
دوری از کانون برام سخت بود. می دونید چرا؟ چون از دوسالگی توی کانون بزرگ شدم.
با این که وقتی میرفتیم کانون زیاد ازمون استقبال نمیشد، ولی بازم میرفتیم تا کافه رو اوکی کنیم.
بعضی ها ارزش ما رو نمیدونستن.
یادمه که کسانی که پای کار مونده بودن، نیما بود. من بودم. باقر بود. سارا بود و ملیکا محمدی.
ولی همه به جز باقر و من قسم خورده بودن که کافه افتتاح بشه از کانون میرن. البته همشون الان هستن. شاید بعضی هاشون یکم دور باشن. ولی منتظر یه بهونه ان که برگردن.
هر کاری میتونستیم کردیم.
یادمه که با یه سری از این کتاب خونه ها ای که نیاز نمیشن برای کافه یه دیوار درست کرده بودیم. خیلی سنگین بودن و جابهجا کردنشون کار سختی بود.
من و نیما با مشورت با مسئول مرکز و مربی ها این کار رو کرده بودیم. البته قانع کردنشون کار راحتی نبود.
اما وقتی برای افتتاح کافه مون اومدن گفتن که باید دیوارش رو جمع کنید. به جای این که بهمون بگن وای چه کار قشنگی، کلی ایراد گرفتن. میتونستن بگن آفرین که بهتون پول چسب تفنگی رو ندادیم و خودتون خریدید که یه کار فرهنگی کرده باشید. میتونستن به جای این که بگن چرا رو دیوار نقاشی کردید بگن، ببخشید وسط نصب دکورتون گفتیم ولش کنید جمع کنید مدیر میخواد بیاد. می تونستن خیلی چیزا بگن. ولی گفتن.
اولش ناراحت بودیم. ولی از این که مربی ها رو داشتیم حالمون خوب بود. از این که همدیگه رو داشتیم حالمون خوب بود.
بهمدیگه دلداری میدادیم.
من با تمام مشکلات اون زمان، خیلی دوسش داشتم❤️ بقیه رو نمیدونم!