eitaa logo
شماره 1
112 دنبال‌کننده
422 عکس
157 ویدیو
5 فایل
نمی‌دونم؛
مشاهده در ایتا
دانلود
ی یازدهم اتاق انیمیشن سه تا عضو جدید اومده بودن و ثبت نام کرده بودن. می‌خواستن انیمیشن کار کنن. مهدوی میثم محمد باقر سومین نسلی بودند که وارد اتاق انیمیشن می‌‌شدند البته توی پسرا. آقای هیزجی با هاشون صحبت کرد، مهدوی انیمیت می‌کرد و به صورت جدی طراحی حسی رو انجام می‌داد. میثم هم از قبل فتوشاپ کار می‌کرد، اما شروع کرد به کار کردن با برنامه ی بلندر خودش کار می‌کرد. کارش هم خیلی درست بود. منم طراحی می‌کردم، اما نه به جدیت مهدوی، انیمیت کردنم هم خوب بود. بینشون هم تنها کسی بودم که بلد بود با دوربین کار کنه. محمد باقر هم که، هیچ کاری بلد نبود، بیشتر مدل مهدوی می‌شست تا طراحی کنه. نمی‌خواست ام هیچ کاری انجام یاد بگیره. اما خب کمک مون می‌کرد. توی برش زدن ها، رنگ کردن‌ها، و این طور کار های جانبی. ... خانم حکیمی به اصفهان رفته بود. و آقای بابایی و خانم خلیلی به مرکز ما آمده بودند. آقای ذبیحی هم مربی هنری بود. اما با این حال، بچه های انیمیشن خیلی فعال بودند، و فعال ترین بخش مرکز ده، اتاق انیمیشن بود.
زندگی عشق دلتنگی انتظار نتوانستند مرا افسون کنند، اما چشم هایت... مرا وادار کرد، زندگی کنم عاشق شوم دلتنگ شوم و در انتظارت پیر...
ی دوازدهم ارشد های قدیم علی، علی‌رضا، احسان، محمود و حقانی، از عضو های قدیمی و فعال مرکز ده بودن. برگشته بودن مرکز تا کاری رو انجام بدن که مدیریت قبلی، یعنی آقای ندافی، به دلایلی نگذاشتن انجام بدن. مدیر جدید، آقای غفاری، طرحشون رو پذیرفت. می‌واستن کافه بسازن، نه یه کافه، یه کافه کتاب کانونی یه چیزی بیشتر شبیه به پاتوق. اما خب ... این بار ام نتونستن... ______________________________________ که اگه دوست داشتن بگن چرا می‌تونن خودشون برام بفرستن https://abzarek.ir/service-p/msg/2159784
خیلی دلم می‌خواد که بعضی از خاطرات رو، مثل درس های سال گذشته فراموش کنم، بعضی از آدمها، بعضی از روز ها، بعضی از تاریخ ها... اما نمی‌تونم ی سیزدهم کار آموز های سال هزاروچهارصد ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌
ی چهاردهم مسابقه ی بسیج تهران. خیلی خسته بودم. پریشب وقتی زنگ آخر مدرسه‌ی مان را زده بودن مستقیم سوار ماشین دوست پدرم شدم و با بچه های انیمیشن مرکز، به سمت تهران راهی شدیم. دوست پدرم می‌دانست که در کانون انیمیشن کار می‌کنیم؛ برای همین هماهنگ کرده بودند تا در مسابقه ی محتوای بسیج منطقه‌ی ۱۶ تهران شرکت کنیم. بعد از هشت ساعت ایده پردازی روی موضوعات، که دوساعتش توی مسیر قم تهران اتفاق افتاد. اولین کار جدیمون بود. اولش خیلی گره داشتیم، تازه من توی اون زمان آدم به شدت کمال گرایی بودم(و خروجی کار حرصم را درآود) اما با تمام گره‌ها و تفاوت نظرها شروع کردیم به طراحی استوری برد و ... بعدشم شروع کردیم به پیاده سازی روی مقوا و برش اون ها. وقتی بقیه رو می‌دیدیم حرصمون در میومد. اما یک نفر اومد و از این که دید ما بین تمام بیست و یک گروه تنها گروهی هستیم که استوری برد و ددتایم داریم خیلی خوشش اومد. مکانی که به ماداده بودن خیلی مزخرف بود. اسلا جای عکاسی نبود. برای همین تصمیم گرفتیم با بنر های آرشیو بسیج برای خودمون بلک باکس درست کنیم. زیاد شبیه بلک باکس نشد. ولی کارمون رو راه انداخت.
توی انیمیت کردن بازم چالش داشتیم. مجبور شدیم یه سری چیز ها رو عوض کنیم. از خستگی خوابمون نمی‌برد. روز آخر هم شروع کردیم به تدوین زدن و انجام کارای گرافیکی. دیگه داشتیم می‌مردیم. ولی خروجیمون رو با تمام مشکلاتی که داشتیم رسوندیم. بعد از سه چهار ساعت انتظار، گفتن به سالن همایش برویم. رتبه ها را از سوم به اول اعلام می‌کردند. وقتی از رتبه‌ی دوم تقدیر شد و گروه مو نبود، از رتبه آوردن نومید شدیم. اما وقتی مجری نام مارا خواند، در پوست خود نمی‌گنجیدیم، اولین کار ما، از بین آن همه تیم، رتبه‌ی اول را کسب کرد. تیم هایی که میانگین سنی آن ها خیلی بالاتر از سن بزرگترین فرد تیم ما بود. تمام جایگاهمان را مدیون زحماتی بودیم که استاد هیزجی برای ما کشیدند. واقعا مدیون ایشون هستیم.
بادیدن آدمیان، سنگ شدم، احساسات را از صورت خود طرد کردم. اما وقتی تو را دیدم، نرم شدم، وتمام اشک های نریخته ام را، در نبودت جاری.
قلم در انتظار شعر پایان یافت
وقتی به آینه نگاه کردم و چشمانت را دیدم، دلم برایت سوخت، شماره ی آتشنشانی چند است؟
جنگ آمد؛ بابا رفت. موشکی تشنه به خون آمد؛ همسایه ام، باران رفت. درد آمد؛ غم آمد؛ ناله از ویرانه ها، آمد؛ ترس آمد؛ اشک از چشم عروسک، خون از دست برادر، صدای انفجار آمد؛ از میان جیغ پهباد ها ناگهان، قهرمان آمد، سرباز آمد، شیرزنی شجاع آمد، بار دیگر در شهر، ایمنی آمد، موشک رفت، صدای قارقار پهباد ها رفت، جنگ هم رفت، لکه ی ننگی، از روی کاغذ رفت.
ی پانزدهم چشم انتظار؛ درگیر امتحانات دی‌ ماهم بودم. اما هر روز می‌رفتم کانون، برای این که او را ببینم. تنها کسی بود که به من اهمیت می‌داد و ارزشم را می‌دانست. او را به چشم خواهر بزرگتر خود می‌دیدم. بعد از برنامه ی محرم که در مرداد بود، علاقه ام به او بیشتر شده بود. در آن زمان تنهایی بهترین دوست من بود، در مدرسه با هیچ کس ارتباط برقرار نکرده بودم. آدم به شدت مغروری بودم. اما او را دوست داشتم، محمد آن زمان کانون نمی‌آمد، فقط هم در مهمانی های خانوادگی اورا می‌دیدم. اما روزی برای او ماجرا را تعریف کردم. نمی‌توانم بگویم عاشقش بودم، فقت به عنوان کسی که می‌توانستم به او تکیه کنم دوستش داشم، محمد هم گفت: تو تنهایی حرفش رابریدم و گفتم: تنهایی دوستمه محمد! گفت: بالا خره! تو نیاز داذی به یه نفر که جواب حرف هات رو بده، دوستت داشته باشه و بهت نگاه کنه... حالا هم که با وجود امتحاناتم هر روز به کانون می‌رفتم. بلکه او را دوباره ببینم. گفته بود که می‌رود. از هم خداحافظی کرده بودیم، اما بعد از آن چند بار آمده بود. هر روزی که به کانون می‌رفتم‌امیدم به آمدنش کم تر می‌شد. و خاطرات مرور...
ی شانزدهم راز تولد فردا امتحان ریاضی داشتم. تولدم هم بود، بد ترین تولد عمرم بود... اما تاریخ تولد من یک راز دارد(؛ من بیست‌وهفتم دی ماه به دنیا اومدم. توی بیمارستان میلاد تهران. می‌‌دونستید که بیست‌وهفتم دی ماه چه روزیه؟ بیست‌وهفتم دی ماه، اولین مرکز کانون پرورش فکری، در پارک لاله‌ی تهران، افتتاح شد. دقیقا توی همون تاریخی که من به دنیا اومدم. فقط یه شصت‌هفتاد سال باهم اختلاف داشتیم:)