eitaa logo
شماره 1
111 دنبال‌کننده
429 عکس
162 ویدیو
5 فایل
نمی‌دونم؛
مشاهده در ایتا
دانلود
فک کنم ده ماهی می‌شه که دارم دنبال این فیلم می‌گردم و نیست. چند نفر بهم معرفی کردن. همه بهم می‌گن فیلم خوبیه... ولی جز پوسترش نمی‌تونم چیز دیگه ای ازش پیدا کنم. بد رو مخم رفته
این فیلمه هم خیلی قشنگ بود
تنگه‌دلم‌براخونمون بچه‌محله‌وکوچمون
دو ماه دیگه ایران هم صاحب f35 میشه😂
شوهر خالم منو برد بستنی فروشی، گفتم سه اسکوپ موز و کاکائو می‌خوام. قاشق اسکوپ طرف رو دیدم گرخیدم... یه قاشق داشت اندازه ملاقه آش خوری. زد تو ظرف شروع کرد کشیدن... فکر کردم می‌خواد سه تا اسکوپ رو یه جا ورداره، ولی نه،.. دو بار دیگه همچین کاری رو انجام داد و من موندم و یکیلو بستنی...
فکر کن آسمون سیاه باشه... مثل شب، با وجود تابش خورشید.
چه بارونی میاااد. چه رعد و برقی میزنه!
‌ باید بزنم همچی رو بتکونم. سال عوض شده و من هنوز توی ده ماه قبلم. نه! کلا زمان از دستم در رفته توی این چهارماه. سال عوض شده و من توی چهارده ماه قبلم موندم. بذارید بنویسم بلکه به حال برگردم... کجا بودی؟ اونجایی که دربه‌در دنبال ایده می‌گشتم برای ساخت اولین فیلم کوتاهم؟ نه مثل این که از پنج ماه پیش هم براتون گفتم. ولی خیلی مختصر بوده... یکم برمی‌گردم عقب تر... پنج ماه پیش، دوهفته قبل از برسی شات لیست: کتاب‌هایی که از حوزه‌هنری آورده بودم خوب به نظر می‌رسید. هرچقدر بیشتر می‌خوندم بیشتر می‌ترسیدم. چون قرار بود تا یک ماه دیگر اولین فیلم کوتاهم را بسازم و هیچ کدام از چیز هایی که در کتاب‌ها نوشته بود را بلد نبودم. با این که قبل از آن هم کتاب هایی با این موضوعات را خوانده بودم، هیچ کدام از مطالب تکراری نبود. شاید بهتر بود به حرف آقای صالحی گوش می‌دادم و کم تر می‌خواندم. البته گفته بود تا جایی که می‌توانی بخوان. اما الان هرچی بخونی بیشتر گیج می‌شی... زمان هم کم بود. پس خیلی سریع کارهای اضافه بر سازمان رو از شات لیستم خط زدم. شب و روزم شده بود نوشتن شات لیست. یک هفته گذشته بود و هنوز کارا مونده بودن. باید برای تست بازیگری هم اقدام می‌کردیم. کاری نداشت. البته تا وقتی که می‌شد توی کانال ها پیام گذاشت. اما خب... جنگ شد و ایتا بسته. وحشتناک بود. رفتم حوزه هنری برای نشون دادن شات لیستم. همونجا دیدم صدرا نائیجی داره تست بازیگری می‌گیره. از بچه‌ها... پس حتما راهی برای جذب بازیگر بود. آقای صالحی وقتش رو به مدت یک ساعت خالی کرده بود. اولین سوالم این بود که صدرا نائیجی از کجا بازیگر میاره؟ - زنگ زدن به اینور اونور. بی‌خیال. جنگ قرار بود تا کی طول بکشه؟ بعد شات لیستم رو نشون دادم. - چرا انقدر ریز نوشتی؟! - صرفه‌جویی در کاغذ. البته به خاطر قیمت کاغذ هم بود... - خب بهتره بدونی که...اینا چند صفحست؟.. پنج... هشت... پونزده صفحه. گند زدی به پونزده کاغذ‌. - عه چرا؟ - چون شات لیست اصلا چیزی به نام سکانس نداره. فقط پلان ها رو باید بنویسی. - خب دست خودمه می‌دونم باید چی‌کار کنم. - نه... تو اصلا نمی‌گیری من چی‌ می‌گم. تو پلان ها رو بنا بر خروجی نوشتی‌. ولی باید پلان ها رو منظم کنی بر اساس لوکیشن و اولویت ضبط... یه بار دیگه حتما بنویس... خب مشخص شد که گند زدم. ولی خب شروع کردیم به خوندن... آخرش آقای صالحی گفت: - با مربیتون و آقای موسوی صحبت کن. سعی کن بتونی بچه‌های آوینا رو بیاری دور خودت. کست الانت خیلی کم هستن. نمی‌دونستم باید خوشحال بشم یا ناراحت. چون قرار بود با آوینایی ها کار نکنم. ولی خب...
پارسال یه کتاب بهم کادو دادن. گذاشتمش تو کتاب خونه تا کتابای قبلیم رو بخونم بعد برم سراغش. امروز چشمم خورد به عنوانش. -رزیتاخاتون- می‌ترسم بخونمش.