#خاطره ی سی و دوم
به یاد خاطرات
من قبل از این که نیما بیاد کانون، تنهایی رو بهترین دوست خودم میدونستم.
با تنهایی کنار میومدم.
باهم دیگه قوی بودیم.
هروقت که از چیزی ناراحت میشدم، تنهایی کنارم بود.
هروقت به کسی نیاز داشتم او خودش را به من میرساند.
تنها کسی بود که شریک غم هایم میشد و ساعت ها به درد دل هایم گوش میداد.
...وقتی روی کافه مون کار میکردیم، فهمیدم که تنهایی خیلی سرده.
وقتی هم که کافه مون افتتاح شد و به دلایلی، جمعمون از هم دور شد،
از تنهایی خسته شدم.
آغوش سردش،
سکوتش،
من رو میرنجوند...
و میرنجاند.
البته الان یکم بهتر شده...