eitaa logo
شماره 1
112 دنبال‌کننده
422 عکس
157 ویدیو
5 فایل
نمی‌دونم؛
مشاهده در ایتا
دانلود
ی دوازدهم ارشد های قدیم علی، علی‌رضا، احسان، محمود و حقانی، از عضو های قدیمی و فعال مرکز ده بودن. برگشته بودن مرکز تا کاری رو انجام بدن که مدیریت قبلی، یعنی آقای ندافی، به دلایلی نگذاشتن انجام بدن. مدیر جدید، آقای غفاری، طرحشون رو پذیرفت. می‌واستن کافه بسازن، نه یه کافه، یه کافه کتاب کانونی یه چیزی بیشتر شبیه به پاتوق. اما خب ... این بار ام نتونستن... ______________________________________ که اگه دوست داشتن بگن چرا می‌تونن خودشون برام بفرستن https://abzarek.ir/service-p/msg/2159784
خیلی دلم می‌خواد که بعضی از خاطرات رو، مثل درس های سال گذشته فراموش کنم، بعضی از آدمها، بعضی از روز ها، بعضی از تاریخ ها... اما نمی‌تونم ی سیزدهم کار آموز های سال هزاروچهارصد ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌
ی چهاردهم مسابقه ی بسیج تهران. خیلی خسته بودم. پریشب وقتی زنگ آخر مدرسه‌ی مان را زده بودن مستقیم سوار ماشین دوست پدرم شدم و با بچه های انیمیشن مرکز، به سمت تهران راهی شدیم. دوست پدرم می‌دانست که در کانون انیمیشن کار می‌کنیم؛ برای همین هماهنگ کرده بودند تا در مسابقه ی محتوای بسیج منطقه‌ی ۱۶ تهران شرکت کنیم. بعد از هشت ساعت ایده پردازی روی موضوعات، که دوساعتش توی مسیر قم تهران اتفاق افتاد. اولین کار جدیمون بود. اولش خیلی گره داشتیم، تازه من توی اون زمان آدم به شدت کمال گرایی بودم(و خروجی کار حرصم را درآود) اما با تمام گره‌ها و تفاوت نظرها شروع کردیم به طراحی استوری برد و ... بعدشم شروع کردیم به پیاده سازی روی مقوا و برش اون ها. وقتی بقیه رو می‌دیدیم حرصمون در میومد. اما یک نفر اومد و از این که دید ما بین تمام بیست و یک گروه تنها گروهی هستیم که استوری برد و ددتایم داریم خیلی خوشش اومد. مکانی که به ماداده بودن خیلی مزخرف بود. اسلا جای عکاسی نبود. برای همین تصمیم گرفتیم با بنر های آرشیو بسیج برای خودمون بلک باکس درست کنیم. زیاد شبیه بلک باکس نشد. ولی کارمون رو راه انداخت.
توی انیمیت کردن بازم چالش داشتیم. مجبور شدیم یه سری چیز ها رو عوض کنیم. از خستگی خوابمون نمی‌برد. روز آخر هم شروع کردیم به تدوین زدن و انجام کارای گرافیکی. دیگه داشتیم می‌مردیم. ولی خروجیمون رو با تمام مشکلاتی که داشتیم رسوندیم. بعد از سه چهار ساعت انتظار، گفتن به سالن همایش برویم. رتبه ها را از سوم به اول اعلام می‌کردند. وقتی از رتبه‌ی دوم تقدیر شد و گروه مو نبود، از رتبه آوردن نومید شدیم. اما وقتی مجری نام مارا خواند، در پوست خود نمی‌گنجیدیم، اولین کار ما، از بین آن همه تیم، رتبه‌ی اول را کسب کرد. تیم هایی که میانگین سنی آن ها خیلی بالاتر از سن بزرگترین فرد تیم ما بود. تمام جایگاهمان را مدیون زحماتی بودیم که استاد هیزجی برای ما کشیدند. واقعا مدیون ایشون هستیم.
بادیدن آدمیان، سنگ شدم، احساسات را از صورت خود طرد کردم. اما وقتی تو را دیدم، نرم شدم، وتمام اشک های نریخته ام را، در نبودت جاری.
قلم در انتظار شعر پایان یافت
وقتی به آینه نگاه کردم و چشمانت را دیدم، دلم برایت سوخت، شماره ی آتشنشانی چند است؟
جنگ آمد؛ بابا رفت. موشکی تشنه به خون آمد؛ همسایه ام، باران رفت. درد آمد؛ غم آمد؛ ناله از ویرانه ها، آمد؛ ترس آمد؛ اشک از چشم عروسک، خون از دست برادر، صدای انفجار آمد؛ از میان جیغ پهباد ها ناگهان، قهرمان آمد، سرباز آمد، شیرزنی شجاع آمد، بار دیگر در شهر، ایمنی آمد، موشک رفت، صدای قارقار پهباد ها رفت، جنگ هم رفت، لکه ی ننگی، از روی کاغذ رفت.
ی پانزدهم چشم انتظار؛ درگیر امتحانات دی‌ ماهم بودم. اما هر روز می‌رفتم کانون، برای این که او را ببینم. تنها کسی بود که به من اهمیت می‌داد و ارزشم را می‌دانست. او را به چشم خواهر بزرگتر خود می‌دیدم. بعد از برنامه ی محرم که در مرداد بود، علاقه ام به او بیشتر شده بود. در آن زمان تنهایی بهترین دوست من بود، در مدرسه با هیچ کس ارتباط برقرار نکرده بودم. آدم به شدت مغروری بودم. اما او را دوست داشتم، محمد آن زمان کانون نمی‌آمد، فقط هم در مهمانی های خانوادگی اورا می‌دیدم. اما روزی برای او ماجرا را تعریف کردم. نمی‌توانم بگویم عاشقش بودم، فقت به عنوان کسی که می‌توانستم به او تکیه کنم دوستش داشم، محمد هم گفت: تو تنهایی حرفش رابریدم و گفتم: تنهایی دوستمه محمد! گفت: بالا خره! تو نیاز داذی به یه نفر که جواب حرف هات رو بده، دوستت داشته باشه و بهت نگاه کنه... حالا هم که با وجود امتحاناتم هر روز به کانون می‌رفتم. بلکه او را دوباره ببینم. گفته بود که می‌رود. از هم خداحافظی کرده بودیم، اما بعد از آن چند بار آمده بود. هر روزی که به کانون می‌رفتم‌امیدم به آمدنش کم تر می‌شد. و خاطرات مرور...
ی شانزدهم راز تولد فردا امتحان ریاضی داشتم. تولدم هم بود، بد ترین تولد عمرم بود... اما تاریخ تولد من یک راز دارد(؛ من بیست‌وهفتم دی ماه به دنیا اومدم. توی بیمارستان میلاد تهران. می‌‌دونستید که بیست‌وهفتم دی ماه چه روزیه؟ بیست‌وهفتم دی ماه، اولین مرکز کانون پرورش فکری، در پارک لاله‌ی تهران، افتتاح شد. دقیقا توی همون تاریخی که من به دنیا اومدم. فقط یه شصت‌هفتاد سال باهم اختلاف داشتیم:)
ی هفدهم تراژدی شروع شد ماه پیش به یاد سال گذشته می‌نوشتم، شروع آن این گونه بود: کی می‌دونست که یه داستان تراژدی با دوستت دارم شروع می‌شه. دوست دارمی که از زبان در می‌آمد و باز تاب عشق در چشمان. یه شاعری هست که می‌گه: ولی افسوس، تورو خواستن، دیگه دیره... ولی افسوس، با نخواستن، دلم آروم نمی‌گیری داستان منم همین شکلیه اگه می‌تونستم قلبم رو کنترل کنم، هیچ وقت احساسی رو روی چهره ام نقاشی نمی کردم، عقل می‌گفت: نباید به او توجه کنی. شما از هم دورید... فلب می‌گفت: ... نمی‌دانم( یا بهتره بگم نمی توانم بنویسم که قلب چی می‌گفت) اما می‌دانم که پس از یک روز کلنجار رفتن با عقلم، آن را به زانو در آورد و دلیل تمام این متن ها شد. ای کاش می‌دیدی که استاد آرامش هم، روزی در عشق می‌خروشد...
ی هجدهم محمد، نیما می‌شود. نمی‌دانم چرا، هیچ وقت هم از او نپرسیدم که چرا ناگهان تصمیم گرفت به کانون بیاید. اما از برگشتنش خوش‌حال بودم. اول‌اش خیلی کم میومد، اما اولای پاییز بیشتر پیداش می‌شد. تقریبا توی کانون تنها بودم. بچه های انیمیشن دیگه برای کلاس ها نمیومدن. میثم بلند پرواز بود. مهدوی هم کمبود های افکاری زیادی داشت، مدام تصمیمات چرند و پرند می‌گرفت. باقر هم توی سینما کار می‌کرد. تازگی ها بود که همه چیز توی مرکز ده و استان تغییر کرده بود. آقای ذبیحی رفته بود. خانم حکیمی رفته بود. خانم قربانی هم از مرکز رفته بود. برای همین من یک نامه ی موأدبانه اما تند و تیز برای مدیر کل کشور نوشتم و اون رو پست کردم، پاییز بود. یک پاییز دل گیر. وقتی می‌رفتم مرکز فقط من بودم و خانم بیاتی. پنج زوز بعد باز خورد نامه ام را دیدم. تقریبا از زبان همه. از مربی ها تا دوست های پدرم. (پ.ن: حتی چند ماه پیش، با این که سه، چهار سالی از آن نامه می‌گذرد، دوست‌ بابایم به من گفته بود: شنیدن نامه زدی به حامد علامتی، تازه با چه بیانی و‌... از اینجور حرف ها) دو هفته بعد از نامه ام، چند مربی به مرکز ما آمدند، آقای بابایی، خانم خلیلی، خانم توسلی، و چند هفته بعد، آقای خراسانی. محمد هم با دیدن رشد فعالیت های فرهنگی در کانون، حضور خودش را اعلام کرد. بچه ها و مربی ها به او نیما می‌گفتند. برای همین من هم در کانون به او نیما می‌گفتم. در کانون محمد، آرام آرام نیما شد. نمی دانم این اتفاق خوبی بود یا اتفاق بدی، اما می‌دانم که او خیلی تغیر کرد. مثل من، صدرایی که به صدرا نامبروان تبدیل شد البته باید بگویم که نام تمام ورژن هایم صدرا است، ولی هربار که به مرکز می‌روم، تغیر را درخودم حس می‌کنم...