نمی دونم چرا دیگه نمیتونم مثل قبل به صفحهی شطرنج نگاه کنم.
حواسم از مهره هام پرت میشه.
نمی تونم برای حرکت آیندم تصمیم بگیرم.
اول از داداشم باختم...
امروزم از نیما...
شاید بازیشون خوب باشه...
شاید خیلی بازیشون خوب باشه...
ولی دارم گند می زنم...
شماره 1
حالا که بحثش شد، بث رو به خبر نگاری که میگه لبخند بزن میگه که: - من اینجام تا شطرنج بازی کنم، نه
دیالوگش فرا تر از بازی کردنه...
خیالاتم،
از حقیقت،
بالا تر،
و از واقعیت،
دور تر است...
دوستشان دارم.
چون زیبا اند و خالی از ابهام،..
چون، فقط، خیالند
وارد کارگاه شد:
- دنبال تخته چوب و میخ میگردم.
- برای چه میخواهی؟
- میخواهم پل بسازم.
- پل برای کجا؟
دوباره میخواست حرف بزند.
- میخواهم پل بزنم به گذشته.
- میدونی؟
- چی رو باید بدونم؟
- من یه پل دارم. پلی که میرسه به گذشته... زمانی از آن فرار میکردم. اما بیهوده بود. چون از حال به گذشته فاصلهای نبود که بتوانم از آن رد شوم.
- چرا فرار میکردی؟
- نمی،.. نمیدونم.
دیگر چیزی نگفت. فقط فکر کرد...
اگه هیجان میخواید،
شطرنج سرعتی بازی کنید.
البته اگه بیشتر از دو دست بازی کنید سر درد میشید
دنیای درونِ آدمهای درونگرا،
شایسته تر از این دنیاست.
برای همین اون تو رو ترجیح میدن.