وارد کارگاه شد:
- دنبال تخته چوب و میخ میگردم.
- برای چه میخواهی؟
- میخواهم پل بسازم.
- پل برای کجا؟
دوباره میخواست حرف بزند.
- میخواهم پل بزنم به گذشته.
- میدونی؟
- چی رو باید بدونم؟
- من یه پل دارم. پلی که میرسه به گذشته... زمانی از آن فرار میکردم. اما بیهوده بود. چون از حال به گذشته فاصلهای نبود که بتوانم از آن رد شوم.
- چرا فرار میکردی؟
- نمی،.. نمیدونم.
دیگر چیزی نگفت. فقط فکر کرد...
اگه هیجان میخواید،
شطرنج سرعتی بازی کنید.
البته اگه بیشتر از دو دست بازی کنید سر درد میشید
دنیای درونِ آدمهای درونگرا،
شایسته تر از این دنیاست.
برای همین اون تو رو ترجیح میدن.
شماره 1
بذارید کلا از پیش تولید بند آمده جامپ بزنیم؛ در واقع نگیم صدرا چقد بدبختی کشید تا بازیگر پیدا کنه...
#خاطره
اولین تجربهی من
این که نوشتم اولین تجربهی من،
یعنی اولین باری که فهمیدم بدبختی چیه😂
بگذریم...
شوتینگ ساعت بیست و یک بود.
تیم تولید و نور تصویر از ساعت هجده حاضر شدن.
بازیگرا و صدا بردار هم از ساعت بیست و سی دقیه آروم آروم میاومدن.
خیلی استرس داشتم.
اولین تجربم بود،
نوجوون بودم،
کلی بازیگر فرعی.
کلی کودک که داشتن از سر و کلهی ما بالا میرفتن و بد تر از اون،
والدینشون...
توی اون لحظات واقعا محمد حسن به دادم رسید.
وقتی والدین دورم کرده بودن و هی سوال میپرسیدن،
البته حق داشتن،
ولی هر سوالی که میپرسیدن، دو دقیقه وقت منو میگرفت...
خلاصه محمد حسن اونجا کمکم کرد...
ساع شد بیست و یک و ده دقیقه ولی ما هنوز رکورد نکرده بودیم.
قرار بوده اگه نتونستیم شش تا پلان اول رو تا قبل ساعت دو بگیریم،
کار رو آف کنیم.
دو تا پلان سخت داشتیم.
سکانس پلان هایی که باید عین هم برداشت میشد.
تازه با بچه های خستهکه توی هر برداشت خسته تر هم میشدن.
یعنی نمیشد با نوشمک دادن و اینا آرمشون کرد...
تازه کار سخت تر این بود که بهشون بگی به کست و دوربین نگاه نکنن.
تازه بازیگردانی با خودم بود.
برای اولین بار نباید این طوری میشد.
اینو میدونستم.
ولی گفته بودن کست قبلی نمیتونه با کست دوم باشه.
بازیگردان رو هم توی کستی که اول بسته بودم جا گذاشتم و دیگه کسی رو سراغ نداشتم.
حالا فکر کنید من باید هم با مدیر تصویر برداری صحبت میکردم،
هم به بازیگر پورتاگونیستم توضیح میدادم چی میخوام.
هم باید حواسم میبود از بین و اون سی تا بچه کسی غیر از اون چیزی توی برداشت قبلی بازی کرده بازی نکنه.
عالی بود.
تازه دوربینم حرکت داشت.
پاییدن اون و بی نقص انجام شدنش...
راکورد راکورد راکورد.
یه لحظه هم که رفتم ببینم تو آشپزخونه چه خبره،..
دیدم بچه ها نشستن سر جعبهی شیرینی ای که قرار بود توی پلان بعدی بازیگر جلوی دوربین بخوره.
دیدن این صحنه،
برای بیهوش شدن کافی بود...
-پارت۱-