شماره 1
به نظرتون ساعت یک بیست چهار دقیقه، آدم پا میشه میره آب گرم؟
یه ساعتی میشه تو ماشین نشستم و منظرهی روبهروی چشمانم،..
باد صدا میزند.
درخت را تکان میدهد.
شیشهها دم کردند.
دیالوگ های خیلی دور خیلی نزدیک در ذهنم مرور میشود
خانم پرستار.
تلفن.
زیبا،
به سحابی جبار نگاه میکنم.
محو است.
قبرستان ستاره ها.
سامان از پشت تلفن میگوید همه روزی میمیرند،
حتی ستاره ها.
باد ابرها را میآورد.
آسمان سیاه تر از قبل.
چشمانم را میبندم
بچه که بدویم،
وقتی زخمی میشدیم،
میگفتن بزرگ میشی یادت میره.
یادمه هر کاری میکردم که یادم بمونه.
برای این که ثابت کنم با بزرگ شدن چیزی از یاد نمیره.
ولی الان.
فکر میکنم و فکر میکنم.
هیچی یادم نمیاد...
همه این شکلی ان.
تا بزرگ میشن،
یادشون میره.
تاریخشونو،
دشمنیاشونو،
زخماشونو،
و...