امروز صبح
وقتی رسیدم خونه،
در رو که باز کردم،
گفتم هیچ جا خونهی آدم نمیشه.
ویهو چشمم خورد به منظره ای از سوسک های وارونه و دمر افتاده.
...
هر جا هم میرم هستن.
از جمع کردنشون خسته شدم.
تازه زنده هاشون رو دارم پیدا میکنم...
انقدر زیادن که حال ندارم دنبالشون بدوام یا جمعشون کنم.