امروز صبح
وقتی رسیدم خونه،
در رو که باز کردم،
گفتم هیچ جا خونهی آدم نمیشه.
ویهو چشمم خورد به منظره ای از سوسک های وارونه و دمر افتاده.
...
هر جا هم میرم هستن.
از جمع کردنشون خسته شدم.
تازه زنده هاشون رو دارم پیدا میکنم...
انقدر زیادن که حال ندارم دنبالشون بدوام یا جمعشون کنم.
باید نقاشی بکشم.
یا بنویسم.
یا بخوابم.
خوابی که بیدار شدن نداشته باشه.
کتاب خوندنم خوبه.
ولی وقتی تموم بشه این حس لعنتی دوباره بر میگرده