میدونید خوبی مدرسه چه بود؟
بیشتر درس ها رو بلد بودم نیازی به آموزش نداشتم،
ولی مجبور بودم سرکلاس بشینم.
بیکاری یه طوری از یه جایی باید میزد بیرون.
اکثرا هم شعر میشد میریخت هاشیه ی کتاب ها...
هرچقدر کلاس بد تر بود شعر بهتر میشد.
شماره 1
#خاطره اولین تجربهی من این که نوشتم اولین تجربهی من، یعنی اولین باری که فهمیدم بدبختی چیه😂 بگذ
#خاطره
البته من بیهوش نشدم.
نمیتونستم حرف بزنم، توی نگاهم انواع فحشها قابل رویت بود.
همزمان داشتم فکر میکردم کدوم شیرینی فروشی ساعت ۲ شب بازه؟
- ها؟
کسی که دهانش پر از شیرینی بود، همزمان با لمباندنش پرسید.
میخواستم مشتم را توی دهنش فرو کنم.
اما گیر آوردن مدیر تولید، آن هم آن وقت شب، سخت تر از خرید یک جعبه شیرینی یا حذف پلان بود.
- مگه کارت با شیرینی ها تموم نشده بود..؟ فکر کردم بیشتر گرفتی تا بخوریم...
میخواستم بگم واقعا فکر کردی ششصد تومان پول میدهم برای...
اما زور داشت.
نمیخواستم اولین چالشم را در اولین ساعت ها با کست شروع کنم.
- فدای سرت.
سخت از دهانم درآمد.
یک شیرینی دیگر هم در دهانش گذاشت.
- منظورم این نبود که کاری ندارم. دیگه نخورید.
از آشپز خانه خارج شدم.
اول باید با برنامه ریز صحبت میکردم و بعد شام میخوردم.
محمد حسن یک دیگ عدسی آورده بود.
نمیدانم از کجا، ولی میدانم با آن دیگ میشد کل محل را شام داد.
تولید قوی.
با برنامه یکی بودیم.
باور نکردنی بود.
قرار بود اگر شش ساعت گذشت و هشت پلان اول را نگرفته بودیم،
کار را کنسل کنیم.
خوب بود.
در اتاق معلم ها شام میخوردیم.
نشستن در اتاق معلم ها دل انگیز بود.
صندلی های راحتی و شوفاژ های گرم.
بهترین جای مدرسه.
یک پلان دیگر میگرفتیم و بازیگر های کودک آف میشدند.
البته به جز کامران...
کامران...
شماره 1
دلم میخواست احمدی باشم و از سپهری نامه بگیرم.
دلم میخواست آلاحمد باشم و از دانشور نامه بگیرم
اصلا شعرها سروده شدن،
برای شبها،
برای نیمهی تاریک زمین،
قسمتی که سکوت آهنگ آن است و مهتاب...
هدایت شده از ــسَبــ🌿ـزِندِگیــ
"حبس ابد"
فکرش را بکن
بمیری
آزاد شوی.....
بعد بگیرند تو را
در قاب عکسی زندانیات کنند