#پاره_متن
بطری جیبیاش را به سمتم گرفت.
همیشه همراهش بود.
امروز خسته تر از روز های دیگر بود.
به نشانهی هم دردی بطری را از دستش گرفتم.
آب جو که به زبانم رسی، بطری را پایین آوردم و خودم را نگه داشتم تا تف نکنم.
نگاهم میکرد.
لبخند تلخش صمیمانه بود.
بطری را از دستم گرفت و بالا رفت.
از او پرسیدم:
- چرا میخوری؟ مزهی زهر مار میده!
- برای من شیرین تر از طعم زندگی است.
تعجب کردم:
- خب یک چیز شیرین تر بخور!
نگاهم کرد.
شاید تنها دلیل لبخندش که شیرین تر از آبجو نبود، من بودم.
اما چشمانش،
چشمانش به رنگ روزگار بود.