#پاره_متن
جنگ آمد؛
بابا رفت.
موشکی تشنه به خون آمد؛
همسایه ام، باران رفت.
درد آمد؛
غم آمد؛
ناله از ویرانه ها، آمد؛
ترس آمد؛
اشک از چشم عروسک،
خون از دست برادر،
صدای انفجار آمد؛
از میان جیغ پهباد ها ناگهان،
قهرمان آمد،
سرباز آمد،
شیرزنی شجاع آمد،
بار دیگر در شهر،
ایمنی آمد،
موشک رفت،
صدای قارقار پهباد ها رفت،
جنگ هم رفت،
لکه ی ننگی،
از روی کاغذ رفت.
#خاطره ی پانزدهم
چشم انتظار؛
درگیر امتحانات دی ماهم بودم.
اما هر روز میرفتم کانون،
برای این که او را ببینم.
تنها کسی بود که به من اهمیت میداد و ارزشم را میدانست.
او را به چشم خواهر بزرگتر خود میدیدم.
بعد از برنامه ی محرم که در مرداد بود،
علاقه ام به او بیشتر شده بود.
در آن زمان تنهایی بهترین دوست من بود،
در مدرسه با هیچ کس ارتباط برقرار نکرده بودم.
آدم به شدت مغروری بودم.
اما او را دوست داشتم،
محمد آن زمان کانون نمیآمد،
فقط هم در مهمانی های خانوادگی اورا میدیدم.
اما روزی برای او ماجرا را تعریف کردم.
نمیتوانم بگویم عاشقش بودم،
فقت به عنوان کسی که میتوانستم به او تکیه کنم دوستش داشم،
محمد هم گفت: تو تنهایی
حرفش رابریدم و گفتم: تنهایی دوستمه محمد!
گفت: بالا خره! تو نیاز داذی به یه نفر که جواب حرف هات رو بده، دوستت داشته باشه و بهت نگاه کنه...
حالا هم که با وجود امتحاناتم هر روز به کانون میرفتم.
بلکه او را دوباره ببینم.
گفته بود که میرود.
از هم خداحافظی کرده بودیم، اما بعد از آن چند بار آمده بود.
هر روزی که به کانون میرفتمامیدم به آمدنش کم تر میشد.
و خاطرات مرور...
#خاطره ی شانزدهم
راز تولد
فردا امتحان ریاضی داشتم.
تولدم هم بود،
بد ترین تولد عمرم بود...
اما تاریخ تولد من یک راز دارد(؛
من بیستوهفتم دی ماه به دنیا اومدم. توی بیمارستان میلاد تهران.
میدونستید که بیستوهفتم دی ماه چه روزیه؟
بیستوهفتم دی ماه، اولین مرکز کانون پرورش فکری، در پارک لالهی تهران، افتتاح شد.
دقیقا توی همون تاریخی که من به دنیا اومدم.
فقط یه شصتهفتاد سال باهم اختلاف داشتیم:)
#خاطره ی هفدهم
تراژدی شروع شد
ماه پیش به یاد سال گذشته مینوشتم،
شروع آن این گونه بود:
کی میدونست که یه داستان تراژدی با دوستت دارم شروع میشه.
دوست دارمی که از زبان در میآمد و باز تاب عشق در چشمان.
یه شاعری هست که میگه:
ولی افسوس، تورو خواستن، دیگه دیره...
ولی افسوس، با نخواستن، دلم آروم نمیگیری
داستان منم همین شکلیه
اگه میتونستم قلبم رو کنترل کنم، هیچ وقت احساسی رو روی چهره ام نقاشی نمی کردم،
عقل میگفت:
نباید به او توجه کنی. شما از هم دورید...
فلب میگفت:
...
نمیدانم( یا بهتره بگم نمی توانم بنویسم که قلب چی میگفت) اما میدانم که پس از یک روز کلنجار رفتن با عقلم، آن را به زانو در آورد و دلیل تمام این متن ها شد.
ای کاش میدیدی که استاد آرامش هم، روزی در عشق میخروشد...
#خاطره ی هجدهم
محمد، نیما میشود.
نمیدانم چرا،
هیچ وقت هم از او نپرسیدم که چرا ناگهان تصمیم گرفت به کانون بیاید.
اما از برگشتنش خوشحال بودم.
اولاش خیلی کم میومد، اما اولای پاییز بیشتر پیداش میشد.
تقریبا توی کانون تنها بودم.
بچه های انیمیشن دیگه برای کلاس ها نمیومدن.
میثم بلند پرواز بود.
مهدوی هم کمبود های افکاری زیادی داشت، مدام تصمیمات چرند و پرند میگرفت.
باقر هم توی سینما کار میکرد.
تازگی ها بود که همه چیز توی مرکز ده و استان تغییر کرده بود.
آقای ذبیحی رفته بود.
خانم حکیمی رفته بود.
خانم قربانی هم از مرکز رفته بود.
برای همین من یک نامه ی موأدبانه اما تند و تیز برای مدیر کل کشور نوشتم و اون رو پست کردم،
پاییز بود.
یک پاییز دل گیر.
وقتی میرفتم مرکز فقط من بودم و خانم بیاتی.
پنج زوز بعد باز خورد نامه ام را دیدم.
تقریبا از زبان همه.
از مربی ها تا دوست های پدرم.
(پ.ن: حتی چند ماه پیش، با این که سه، چهار سالی از آن نامه میگذرد، دوست بابایم به من گفته بود: شنیدن نامه زدی به حامد علامتی، تازه با چه بیانی و...
از اینجور حرف ها)
دو هفته بعد از نامه ام، چند مربی به مرکز ما آمدند، آقای بابایی، خانم خلیلی، خانم توسلی، و چند هفته بعد، آقای خراسانی.
محمد هم با دیدن رشد فعالیت های فرهنگی در کانون، حضور خودش را اعلام کرد.
بچه ها و مربی ها به او نیما میگفتند.
برای همین من هم در کانون به او نیما میگفتم.
در کانون محمد، آرام آرام نیما شد.
نمی دانم این اتفاق خوبی بود یا اتفاق بدی، اما میدانم که او خیلی تغیر کرد.
مثل من،
صدرایی که به صدرا نامبروان تبدیل شد
البته باید بگویم که نام تمام ورژن هایم صدرا است، ولی هربار که به مرکز میروم، تغیر را درخودم حس میکنم...
#خاطره ی نونزدهم
گروه ارمیا
با آمدن آقای بابایی و خانم خلیلی، سه گروه نمایشی تشکیل شد.
گروه دختر ها که روی نمایش تیکتاک تغییر کار میکردند،
گروه پسر های کودک که روی نمایش دیو سیاه دم به سر کار میکردند
و گروه پسر های نوجوان با عنوان ارمیا که روی نمایش تقاطع کار میکردند
توی گروه ارمیا، من بودم، نیما بود، مهدوی بود، رضا بنیادی بود و محمد باقر.
برای اون نمایش نامه تیم خیلی خوبی بودیم.
تا این که مهدوی شروع کرد به بهونه آوردن که من نمیتونم، کار دارم، درس دارم و...
برای همین اون گروه تقریبا از هم پاچید.
اما نمایش تقاطع، با پیگیری های آقای بابایی، به جشنواره رسید...
#خاطره ی بیستم
جشنواره ی نمایش 1402
من اون سال، برای اولین بار به جشنواره ی نمایش میرفتم.
خیلی کیف داد. من توی هیچ نمایشی نبودم و تقریبا هیچ نمایشی رو هم کامل ندیدم.
یک ساعت مونده بود تا بچه های کودک مرکز ده به روی صحنه بروند.
رفتم تا بهشان بگویم، درِ سالن نوجوان مرکز نُه را باز کردم.
فکر میکردم بچه ها دارند تمرین میکنند، اما دیدم لپتاب محمد باقر را برداشته اند و به آن دو دسته وصل کردند و دارند فیفا بازی میکنند.
نمی دام از روی بچه گیشان بود یا اعتماد به نفسشان...
... نتایج را اعلام کردند،
هیچ کدام از نمایش های مرکز ده رتبه نیاورد، اما دکور نمایش گروه دختر ها بهترین دکور معرفی شد.
کارگردانی آقای بابایی در نمایش تقاطع بهترین کارگردانی اعلام شد.
لوح بهترین موزیسین جشنواره به محمد نیما مهجور تقدیم شد.
و از علی اکبر به عنوان بهترین بازیگر معرفی شد.
ولی فک کنم بهترین خاطراتم از جشنواره زمان برگشت آن بود.
ون آمد تا و ما را به پردیسان برگرداند.
دختر ها عقب نشستند و پسر ها جلو
همه گریه میکردند.
از طرف عقب رود خانه ی اشک دختر های مرکز جاری شده بود.
پسر ها هم سرشان را کرده بودند لای خشتکشان.
من و آقای بابایی وسطشان ایستاده بودیم.
انگار مجلس ختم بود.
برای این که یکم جو عوض بشه یه آهنگ خیلی غم انگیز گذاشتم. محتواش یادم نمیاد. ولی میدونم بچه ها داشتن بهم فحش میدادن که این چیه که تو گذاشتی.
برای همین یکی از آهنگ بهنام بانی را پلی کردم.
میتونم بگم پسرا باهاش گریه میکردن و همزمان میرقصیدن.
اگه نمیدونستی چه خبره فکر میکردی تیمارستان سیاره...
خیلی دلم میخواد که سریع به زمان حال برسم
ولی وقتی به زمان حال برسم، خیلی سریع به گذشته تبدیل میشه...