#خاطره ی بیستم
جشنواره ی نمایش 1402
من اون سال، برای اولین بار به جشنواره ی نمایش میرفتم.
خیلی کیف داد. من توی هیچ نمایشی نبودم و تقریبا هیچ نمایشی رو هم کامل ندیدم.
یک ساعت مونده بود تا بچه های کودک مرکز ده به روی صحنه بروند.
رفتم تا بهشان بگویم، درِ سالن نوجوان مرکز نُه را باز کردم.
فکر میکردم بچه ها دارند تمرین میکنند، اما دیدم لپتاب محمد باقر را برداشته اند و به آن دو دسته وصل کردند و دارند فیفا بازی میکنند.
نمی دام از روی بچه گیشان بود یا اعتماد به نفسشان...
... نتایج را اعلام کردند،
هیچ کدام از نمایش های مرکز ده رتبه نیاورد، اما دکور نمایش گروه دختر ها بهترین دکور معرفی شد.
کارگردانی آقای بابایی در نمایش تقاطع بهترین کارگردانی اعلام شد.
لوح بهترین موزیسین جشنواره به محمد نیما مهجور تقدیم شد.
و از علی اکبر به عنوان بهترین بازیگر معرفی شد.
ولی فک کنم بهترین خاطراتم از جشنواره زمان برگشت آن بود.
ون آمد تا و ما را به پردیسان برگرداند.
دختر ها عقب نشستند و پسر ها جلو
همه گریه میکردند.
از طرف عقب رود خانه ی اشک دختر های مرکز جاری شده بود.
پسر ها هم سرشان را کرده بودند لای خشتکشان.
من و آقای بابایی وسطشان ایستاده بودیم.
انگار مجلس ختم بود.
برای این که یکم جو عوض بشه یه آهنگ خیلی غم انگیز گذاشتم. محتواش یادم نمیاد. ولی میدونم بچه ها داشتن بهم فحش میدادن که این چیه که تو گذاشتی.
برای همین یکی از آهنگ بهنام بانی را پلی کردم.
میتونم بگم پسرا باهاش گریه میکردن و همزمان میرقصیدن.
اگه نمیدونستی چه خبره فکر میکردی تیمارستان سیاره...
خیلی دلم میخواد که سریع به زمان حال برسم
ولی وقتی به زمان حال برسم، خیلی سریع به گذشته تبدیل میشه...
پریروز خونه ی محمد بودم
با هم یک نقاشی ناقص که از اولش هم کشیدنش هیچ هدفی نداشت رو کامل کردیم.
من و محمد روی یه بخشش اختلاف داشتیم.
اما خب کامل شد. تقریبا.
وقتی تموم شد، نمیدونستیم چی کارش کنیم.
برای همین دادمش به نازنین.
روز خوبی بود. 🙃😊
شماره 1
#پاره_متن کاش مغز با یه دکمه فرمت بشه
فک کنم میخواستم ادامش بدم
ولی دستم خورد ارسال شد🙃
#پاره_متن
به یاد آن زمان
به یاد آن زمان، که تنهایی در جمع ما مهمان نبود
به یاد آن زمان، که غم، در کوله بارمان نالان نبود
به یاد آن زمان، که خشم، بازتاب چهره ی نفرت نبود
به یاد آن زمان، که دل، خانه ب ویرانه ی یاران نبود
به یاد آن زمان، که مهر، در خلا های آن دوران نبود
به یاد آن زمان
به یاد آن زمان...
#خاطره ی بیست و یکم
مدرسه ی صدرا
سال دومی بود که به مدرسه ی صدرا میرفتم.
قدر مدرسم رو نمیدونستم. جلوتر میگم که کی فهمیدم مدرسه ی صدرا بهشت هست.
سال هفتم، فقط با یه نفر از بچه ها دوست بودم.
بقیه ی بچه های کلاس رو آدم حساب نمیکردم.
خیلی مغرور بودم.
البته باید بگم با این که تکالیفم رو انجام نمیدادم و سر کلاس جای دیگه حضور داشتم و لباس فرم نمیپوشیدم و موهام رو کوتاه نمیکردم، نور چشمی مدیر و معلما بودم(پ.ن: تقریبا 😉)
ولی سال دوم، رابطم با بچه ها بهتر شد.
باهم دیگه بردگیم بازی میکردیم.
به هم تیکه مینداختیم،
بعد از مدرسه باهم میرفتیم شهر بازی و یه کلونی هفت-هشت نفره بودیم.
واقعا دلم برای همشون تنگ شده.
چه روزایی بود.
فکر نکنم دیگه همچین مدرسه ای رو تجربه کنم.
چه مربی های خوبی داشتیم.
...
#خاطره ی بیست و دوم
حسین
آدم شلوغی بود.
بچه ی پیش فعالی بود.
بهم گفت برم توی آوینا.
البته خیلیا این رو به من گفته بودن.
مثل پارسال.
حسین پارسال از غربال آوینا رد شده بود.
منم باید میرفتم.
ولی این کار رو نکردم.
قبلا اصلا برام مهم نبود.
اون موقع هم که حسین برای اولین بار بهم گفت بیام برام مهم نبود.
آخرای سال تحصیلی بود.
امتحان عربی داشتیم. حسین نفر اول از امتحان اومد بیرون، من نفر دوم. اما یه تفاوتی داشتیم.
اون همه رو بلد بود، من هیچی بلد نبودم.( البته عربیم ۱۸.۷۵ شد)
باهم هم سرویسی بودیم.
تا دونفر دیگه میومدن باید صبر میکردیم.
اون جا بود که بهم گفت تو باید توی آوینا آزمون بدی و از این حرفا...
منم به حرفش گوش نمیدادم. یه ماشین KMC جلوی مدرسه مون وایستاده بود.
چند وقت پیش یه کلیپ دیده بودم.
یه کم اصلاحات نیاز داشت بهش گفتم، حسین، بیا این جا.
یه ایده دارم،
و بهش گفتم.
اونم گوشیش رو درآورد و...
خروجی شد کار پایین 👇