پریروز خونه ی محمد بودم
با هم یک نقاشی ناقص که از اولش هم کشیدنش هیچ هدفی نداشت رو کامل کردیم.
من و محمد روی یه بخشش اختلاف داشتیم.
اما خب کامل شد. تقریبا.
وقتی تموم شد، نمیدونستیم چی کارش کنیم.
برای همین دادمش به نازنین.
روز خوبی بود. 🙃😊
شماره 1
#پاره_متن کاش مغز با یه دکمه فرمت بشه
فک کنم میخواستم ادامش بدم
ولی دستم خورد ارسال شد🙃
#پاره_متن
به یاد آن زمان
به یاد آن زمان، که تنهایی در جمع ما مهمان نبود
به یاد آن زمان، که غم، در کوله بارمان نالان نبود
به یاد آن زمان، که خشم، بازتاب چهره ی نفرت نبود
به یاد آن زمان، که دل، خانه ب ویرانه ی یاران نبود
به یاد آن زمان، که مهر، در خلا های آن دوران نبود
به یاد آن زمان
به یاد آن زمان...
#خاطره ی بیست و یکم
مدرسه ی صدرا
سال دومی بود که به مدرسه ی صدرا میرفتم.
قدر مدرسم رو نمیدونستم. جلوتر میگم که کی فهمیدم مدرسه ی صدرا بهشت هست.
سال هفتم، فقط با یه نفر از بچه ها دوست بودم.
بقیه ی بچه های کلاس رو آدم حساب نمیکردم.
خیلی مغرور بودم.
البته باید بگم با این که تکالیفم رو انجام نمیدادم و سر کلاس جای دیگه حضور داشتم و لباس فرم نمیپوشیدم و موهام رو کوتاه نمیکردم، نور چشمی مدیر و معلما بودم(پ.ن: تقریبا 😉)
ولی سال دوم، رابطم با بچه ها بهتر شد.
باهم دیگه بردگیم بازی میکردیم.
به هم تیکه مینداختیم،
بعد از مدرسه باهم میرفتیم شهر بازی و یه کلونی هفت-هشت نفره بودیم.
واقعا دلم برای همشون تنگ شده.
چه روزایی بود.
فکر نکنم دیگه همچین مدرسه ای رو تجربه کنم.
چه مربی های خوبی داشتیم.
...
#خاطره ی بیست و دوم
حسین
آدم شلوغی بود.
بچه ی پیش فعالی بود.
بهم گفت برم توی آوینا.
البته خیلیا این رو به من گفته بودن.
مثل پارسال.
حسین پارسال از غربال آوینا رد شده بود.
منم باید میرفتم.
ولی این کار رو نکردم.
قبلا اصلا برام مهم نبود.
اون موقع هم که حسین برای اولین بار بهم گفت بیام برام مهم نبود.
آخرای سال تحصیلی بود.
امتحان عربی داشتیم. حسین نفر اول از امتحان اومد بیرون، من نفر دوم. اما یه تفاوتی داشتیم.
اون همه رو بلد بود، من هیچی بلد نبودم.( البته عربیم ۱۸.۷۵ شد)
باهم هم سرویسی بودیم.
تا دونفر دیگه میومدن باید صبر میکردیم.
اون جا بود که بهم گفت تو باید توی آوینا آزمون بدی و از این حرفا...
منم به حرفش گوش نمیدادم. یه ماشین KMC جلوی مدرسه مون وایستاده بود.
چند وقت پیش یه کلیپ دیده بودم.
یه کم اصلاحات نیاز داشت بهش گفتم، حسین، بیا این جا.
یه ایده دارم،
و بهش گفتم.
اونم گوشیش رو درآورد و...
خروجی شد کار پایین 👇
چای خانه
وقتی راه میروی، شیرینی چایی را که به پایت میچسبد حس میکنی.
حس جالبی دارد.
هم زمان فنجان چای را این دست و آن دست میکنی.
استکان هم چسبناک است.
با این که چایی کم رنگ است و آب آن کدر و شور، مزه اش دل چسب است.
هراز چند گاهی صدای شکستن لیوانی میآید.
وقتی خدام سبدهای تلنبار شده از استکان را جابهجا میکنند، زمزمهی لیوانها بلند میشود.
گمان میکنم شعر میخوانند.
...
صدای ساعت میآید.
یک... دو... سه... چهار... پنج... شش... هفت... هشت... نُه...ده.
باید برگردم.