شماره 1
#پاره_متن کاش مغز با یه دکمه فرمت بشه
فک کنم میخواستم ادامش بدم
ولی دستم خورد ارسال شد🙃
#پاره_متن
به یاد آن زمان
به یاد آن زمان، که تنهایی در جمع ما مهمان نبود
به یاد آن زمان، که غم، در کوله بارمان نالان نبود
به یاد آن زمان، که خشم، بازتاب چهره ی نفرت نبود
به یاد آن زمان، که دل، خانه ب ویرانه ی یاران نبود
به یاد آن زمان، که مهر، در خلا های آن دوران نبود
به یاد آن زمان
به یاد آن زمان...
#خاطره ی بیست و یکم
مدرسه ی صدرا
سال دومی بود که به مدرسه ی صدرا میرفتم.
قدر مدرسم رو نمیدونستم. جلوتر میگم که کی فهمیدم مدرسه ی صدرا بهشت هست.
سال هفتم، فقط با یه نفر از بچه ها دوست بودم.
بقیه ی بچه های کلاس رو آدم حساب نمیکردم.
خیلی مغرور بودم.
البته باید بگم با این که تکالیفم رو انجام نمیدادم و سر کلاس جای دیگه حضور داشتم و لباس فرم نمیپوشیدم و موهام رو کوتاه نمیکردم، نور چشمی مدیر و معلما بودم(پ.ن: تقریبا 😉)
ولی سال دوم، رابطم با بچه ها بهتر شد.
باهم دیگه بردگیم بازی میکردیم.
به هم تیکه مینداختیم،
بعد از مدرسه باهم میرفتیم شهر بازی و یه کلونی هفت-هشت نفره بودیم.
واقعا دلم برای همشون تنگ شده.
چه روزایی بود.
فکر نکنم دیگه همچین مدرسه ای رو تجربه کنم.
چه مربی های خوبی داشتیم.
...
#خاطره ی بیست و دوم
حسین
آدم شلوغی بود.
بچه ی پیش فعالی بود.
بهم گفت برم توی آوینا.
البته خیلیا این رو به من گفته بودن.
مثل پارسال.
حسین پارسال از غربال آوینا رد شده بود.
منم باید میرفتم.
ولی این کار رو نکردم.
قبلا اصلا برام مهم نبود.
اون موقع هم که حسین برای اولین بار بهم گفت بیام برام مهم نبود.
آخرای سال تحصیلی بود.
امتحان عربی داشتیم. حسین نفر اول از امتحان اومد بیرون، من نفر دوم. اما یه تفاوتی داشتیم.
اون همه رو بلد بود، من هیچی بلد نبودم.( البته عربیم ۱۸.۷۵ شد)
باهم هم سرویسی بودیم.
تا دونفر دیگه میومدن باید صبر میکردیم.
اون جا بود که بهم گفت تو باید توی آوینا آزمون بدی و از این حرفا...
منم به حرفش گوش نمیدادم. یه ماشین KMC جلوی مدرسه مون وایستاده بود.
چند وقت پیش یه کلیپ دیده بودم.
یه کم اصلاحات نیاز داشت بهش گفتم، حسین، بیا این جا.
یه ایده دارم،
و بهش گفتم.
اونم گوشیش رو درآورد و...
خروجی شد کار پایین 👇
چای خانه
وقتی راه میروی، شیرینی چایی را که به پایت میچسبد حس میکنی.
حس جالبی دارد.
هم زمان فنجان چای را این دست و آن دست میکنی.
استکان هم چسبناک است.
با این که چایی کم رنگ است و آب آن کدر و شور، مزه اش دل چسب است.
هراز چند گاهی صدای شکستن لیوانی میآید.
وقتی خدام سبدهای تلنبار شده از استکان را جابهجا میکنند، زمزمهی لیوانها بلند میشود.
گمان میکنم شعر میخوانند.
...
صدای ساعت میآید.
یک... دو... سه... چهار... پنج... شش... هفت... هشت... نُه...ده.
باید برگردم.
#خاطره ی بیست و سوم
آوینا
خب نمی دونم چرا رفتم تا آزمون بدم. اما رفتم.
توی آزمون قبول شدم و رفتم برای مصاحبه.
آخرش هم رفتم برای اردو.
اونجا هم قبول شدم.
بعد یه جلسه گذاشتن برامون تا توجیهمون کنن.
همین.
اولش برام همین قدر معمولی بود.
انگار نه انگار بورسیهی یه جای خفن شده بودم.
ولی آروم آروم...
#خاطره ی بیست و چهارم
زخم، دلتنگی، فریاد
نمیدانم چه زمانی بود؛ اما از وقتی او را دیدم به من حملهور شد.
حس عجیبی داشت.
دلتنگی را میگویم.
کلمات توان انتقال آن حس را ندارند.
رنگ ها و خطها هم همین طور.
شاید اگر او را ببینید بفهمید از چه میگویم.
وقتی به او فکر میکنم، انگار نمک به روی زخم هایم میپاشم.
اما اگر به او فکر نکنم...
نمیتوانم آرام بگیرم.
اشک.
اشک هم کاری نمیکند.
نه بزای او.
نه برای من.
فریادم هم به او نمیرسد. او خیلی از من دور است.
شاید خانه اش در قلبم باشد.
ولی قلبم را برای خودش نگه داشته است.
#خاطره ی بیست و پنجم
بچه های آوینا سومی
خب از الانشون بگم یا اولش؟
پونزده نفر بودین.
همون روز اول که تموم شد، یکی از بچهها فهمید که باید از یه مسیر دیگه استفاده کنه، و با مشورت مربی مسیرش رو عوض کرد.(پ.ن: میخواستم محترمانه بیان کنم. وگرنه باید بگم که حذف شد)
موندیم چهارده نفر. چهارده نفر که از بین سیصد نفر انتخواب شدن.
نفر اول:
مسیح.
البته مسلمونه. و قابلیت ویژه ای که داره اینه که...
فکر کنم گفته بودم که خلاقه.
نفر بعدی:
کمیل.
تنها خارجی آوینا عه که متولد کانادا هست. یه جورایی سفیر کانادا توی آوینا عه.
(پ.ن: البته برعکس تمام کانادایی ها که سفید و بورن و چشماشون رنگیه، آفتاب قم به حسابش رسیده)
نفر سوم:
محمد مهدی.
یه آدمه که فک کنم جای شهید آوینی رو بگیره. یا بهتره بگم جای خودش رو پیدا کنه.
فک کنم از هممون بیشتر بفهمه.(پ.ن: البته یه سری چیزا رو.)
نفر چهارم:
سید حسین.
بچه ی خوبی بود...
اونم بعد از چهار ماه مسیرش با ما عوض شد.
نفر بعدی:
حسین.
از تیم برتون دیوونه تره. ایده هایی که داره رو باید قاب کرد زد به دیوار.
نفر شش:
محمد حسن.
سخنران میشه. حاضرم شرط ببندم.
بعدی:
رضا.
تایه هفته دیگه ممکنه که آبروش بره. البته به خودش بستگی داره.
نویسندس. البته پدرشون رو میگم.
خودش...
بچه ی باحالیه. همین.
بعدی:
میرشمسی
این یکی هم مسیرش رو عوض کرد.
بعدی:
فیروز
اینم همین طور.
بعدی:
اسمش رو یادم نمیاد ولی حذف شد.
بعدی:
مهدی زاده
متاسفانه باهاش خداحافظی کردین.
نفر دوازدهم:
علیرضا
خیلی پیگیر و باحاله. اگه یه روز مدیر یه شرکتی بشم به عنوان منشی یا مشاور انتخابش میکنم.
نفر سیزدهم:
مهدی
خیلی دوسش داشتم. ولی...
نفر چهاردهم:
خودم.
توضیح ندم که...
کار پسندیده ای نیست😉