#خاطره ی سیوچهارم
همین نزدیکی
بیدار شدن کار سختی بود؛
برای منی که دیشبش، پریشب خوابیده بودم.
اما پشت این نشست، دوفصلی انتظار بوده.
لنگان لنگان،
کشان کشان،
هرجور که میشد خودم را به ایستگاه اتوبوسی رساندم که چندین فرسخ از خانهی مان دور تر است.
در زمان انتظار گوشیم را درآوردم.
باید یک کار مفید انجام میدادم.
شروع کردن به تایپ کردن...
بالاخره ماشین هشت میلیاردی و رانندهام رسید(اتبوس)
وقتی به مرکز دَه رسیدم هیچ کس نیومده.
انتظار
انتظار
انتظار
خانم رئوف صدایمان کرد.
ون آمده بود.
وقتی وارد ون شدیم، هنوز نصفش خالی بود...
مرکز پنج،
پنجمین باری بود که به آنجا میرفتم؛
اسفند دود کردند،
آقای مردانی آمد.
باز هم اسفند دود کردند.
با این که با تمام حرفهایشان موافق نبودم،
ولی نشست خوبی بود...
وقتی خانم الفخانی گفت وقتش شده تا کارهایمان را بخوانیم تا مورد نقد و برسی قرار بگیرد،
ضربان قلبم مثل سمفونیهای بتهون اوج گرفت.
قفسه سینه ام یخ کرد.
سرم داغ شد.
...من اصلا استرس نداشتم.
نفر دوم من بودم.
خیلی زود نوبتم شد.
شهرم کوتاه بود.
جمعا پانزده کلمه داشت.
خیلی زود تموم شد.
نقدی که به آن شد، وارد بود.
...در باغ هایی از درختان گیلاس قدم زدیم.
حتی به شمال رفتیم!
در خیالمان، همه چیز روان تر از واقعیت بود...
تمام شد.
بچه های پردیسان دونه به دونه غیبشان زده بود.
برگشتن کار سختی بود.
اما فرشته های نجات، در این دنیا هوایمان را دارند...
با خانم نوری تا حرم رفتیم،
کوتاه بود،
خستههم بودم،
اما کیف داد.
و امروز شب شد،
شب،
در کنار متکای آبی رنگم فردا...