#خاطره ی بیست و چهارم
زخم، دلتنگی، فریاد
نمیدانم چه زمانی بود؛ اما از وقتی او را دیدم به من حملهور شد.
حس عجیبی داشت.
دلتنگی را میگویم.
کلمات توان انتقال آن حس را ندارند.
رنگ ها و خطها هم همین طور.
شاید اگر او را ببینید بفهمید از چه میگویم.
وقتی به او فکر میکنم، انگار نمک به روی زخم هایم میپاشم.
اما اگر به او فکر نکنم...
نمیتوانم آرام بگیرم.
اشک.
اشک هم کاری نمیکند.
نه بزای او.
نه برای من.
فریادم هم به او نمیرسد. او خیلی از من دور است.
شاید خانه اش در قلبم باشد.
ولی قلبم را برای خودش نگه داشته است.
#خاطره ی بیست و پنجم
بچه های آوینا سومی
خب از الانشون بگم یا اولش؟
پونزده نفر بودین.
همون روز اول که تموم شد، یکی از بچهها فهمید که باید از یه مسیر دیگه استفاده کنه، و با مشورت مربی مسیرش رو عوض کرد.(پ.ن: میخواستم محترمانه بیان کنم. وگرنه باید بگم که حذف شد)
موندیم چهارده نفر. چهارده نفر که از بین سیصد نفر انتخواب شدن.
نفر اول:
مسیح.
البته مسلمونه. و قابلیت ویژه ای که داره اینه که...
فکر کنم گفته بودم که خلاقه.
نفر بعدی:
کمیل.
تنها خارجی آوینا عه که متولد کانادا هست. یه جورایی سفیر کانادا توی آوینا عه.
(پ.ن: البته برعکس تمام کانادایی ها که سفید و بورن و چشماشون رنگیه، آفتاب قم به حسابش رسیده)
نفر سوم:
محمد مهدی.
یه آدمه که فک کنم جای شهید آوینی رو بگیره. یا بهتره بگم جای خودش رو پیدا کنه.
فک کنم از هممون بیشتر بفهمه.(پ.ن: البته یه سری چیزا رو.)
نفر چهارم:
سید حسین.
بچه ی خوبی بود...
اونم بعد از چهار ماه مسیرش با ما عوض شد.
نفر بعدی:
حسین.
از تیم برتون دیوونه تره. ایده هایی که داره رو باید قاب کرد زد به دیوار.
نفر شش:
محمد حسن.
سخنران میشه. حاضرم شرط ببندم.
بعدی:
رضا.
تایه هفته دیگه ممکنه که آبروش بره. البته به خودش بستگی داره.
نویسندس. البته پدرشون رو میگم.
خودش...
بچه ی باحالیه. همین.
بعدی:
میرشمسی
این یکی هم مسیرش رو عوض کرد.
بعدی:
فیروز
اینم همین طور.
بعدی:
اسمش رو یادم نمیاد ولی حذف شد.
بعدی:
مهدی زاده
متاسفانه باهاش خداحافظی کردین.
نفر دوازدهم:
علیرضا
خیلی پیگیر و باحاله. اگه یه روز مدیر یه شرکتی بشم به عنوان منشی یا مشاور انتخابش میکنم.
نفر سیزدهم:
مهدی
خیلی دوسش داشتم. ولی...
نفر چهاردهم:
خودم.
توضیح ندم که...
کار پسندیده ای نیست😉
رفتم سراغ دفترچه هام.
از وقتی که این کانال رو زدم، کم تر توشون چیزی نوشتم.
شاید هم بخاطر مدرسه هاست.
وقتی میرم مدرسه، دلم میخواد هر جایی حضور داشته باشم و به هرچیزی گوش کنم به جز معلم.
بذارید آخرین متنی رو که نوشتم براتون بخونم:
از وقتی مردم چشمش برایم آن داستان گفت،
از وقتی که ریشه های نگاهش را به قلبم بافت،
نمیتوانم جز او تصور کنم.
یا یکی دیگش:
انتظار
انتظار
انتظار
انتظار
انتظار
انتظار
انتظار
انتظار
انتظار
انتظار
انتظار
انتظار؛
آنقدر انتظار کشیدم،
که شماهم منتظر پایان این متن، کلافه شده اید.