یا یکی دیگش:
انتظار
انتظار
انتظار
انتظار
انتظار
انتظار
انتظار
انتظار
انتظار
انتظار
انتظار
انتظار؛
آنقدر انتظار کشیدم،
که شماهم منتظر پایان این متن، کلافه شده اید.
#خاطره ی بیست و ششم
نمایش نامه.
آقای بابایی میخواست برای محرم ۱۴۰۳ یه نمایش کار کنه.
البته ستاد هم این رو خواسته بود.
آقای بابایی از من خواست تا نمایش نامه رو بنویسم.
من هم خوشم آمد.
چند روز درگیر ایده و ایده پردازی بودیم.
بعدش هم شروع کردم به تایپ کردن.
توی خونه، توی کانون، توی اتبوس.
پنجمین داستانی بود که کاملش کردم...
سه هفته بعد...
تمام تمارین انجام شده بود، بچه ها آماده بودند.
آقای بابایی یک هفته قبل به عراق رفته بود. درنبود آقای بابایی کارگردانی کار با من بود.
یک روز قبل از برگشت آقای بابایی، من با آوینا به سفر عربعین رفتم.
خودم نمیتوانستم نمایش را ببینم.
یک شب گریه کردم.
خیلی برایم سخت بود که یک هفته ی آخر تمرین را نباشم.
در راه قم تا مهران، تلفنی آخرین کار ها را هم هماهنگ کردم.
از مرز که رد شدیم دیگه نمیتونستم به کسی زنگ بزنم.
نجف خوب بود. آوره بودیم، اما حس خوبی داشت.
پیاده روی هم با تمام صدا هایش، آرامش داشت.
کربلا...
فقط یک ساعت فرصت زیارت داشتیم.
دقیقا روز اربعین بود.
آخرین روزی که بچهها سوار بر تریلی سیار، نمایش تعزیه با طعم خمپاره را اجرا میکردند.
از سمت حرم حضرت عباس وارد بین الحرمین شدم.
آفتاب به آب فشان ها میزد و رنگین کمان در ذرات آب سو سو میزد.
رد شدن از میان جمعیت سخت بود.
زیبا بود.
همه چیز زیبا بود.
وارد حرم شدم.
جای نشستن نبود. مردم در حرکت زیارت نامه میخواندن.
من اون جا،
دیدم که امام حسین چطوری تشکر میکنه...
نمی تونم بگم که چطوری بود، ولی میتونم بگم که...
نه، نمیشه گفت.
ولی خیلی حس خوبی بود. خیلی زیاد. از خوب به یه چیز فراتر بود...