eitaa logo
شماره 1
112 دنبال‌کننده
422 عکس
157 ویدیو
5 فایل
نمی‌دونم؛
مشاهده در ایتا
دانلود
باید یه تصمیم مهم بگیرم
بخوابم
یا تایپ کنم
شماره 1
باید یه تصمیم مهم بگیرم
متاسفانه تصمیم گرفتم که برم با بچه‌ها گیم پلی بدم😂 همه‌ی کارامم مونده😭😂
محمد عابدینی
گه از خود بیزار چون جهنم می‌شوم تقصیر با دیگران بود گناه هایشان علت آتش در من بود شکایاتشان به کردارم
برق رفت🤧 خواستم شمع روشن کنم🙃 دیدم فندکم گاز نداره‌😩 پرش کردم🤤 اما یهویی گاز از دستم در رفت😬 و فندک جرقه زد😱 ...😶‍🌫یه حاله‌ی بزرگ از آتیش جلوم ظاهر شد😶 و بخش زیادی از موهام دود شد رفت هوا😭
هوا قبار داره😢
داشتم خاطرات جامونده رو مرور می‌کردم🥲 که یادم افتاد: ی سی و نیموم جشنواره قصه گویی ۱۴۰۳(پارت۱) اولین باری بود که اسمم را داده بودم برای جشنواره‌ی قصه گویی. خب من به عنوان خودم، اصلا علاقه‌ای به قصه گفتن نداشتم. قصه گویی یه کار مزخرف به نظر می‌رسید. ولی خب به اصرار آقای بابایی اسمم رو نوشتم. حدودا دو ماه و نیم وقت تمرین و انتخاب قصه داشتیم. هفته‌ی آخرهم باید قصمون رو ضبط می‌کردیم و می‌دادیم برای داوری. توی ورکشاپ‌ها شرکت می‌کردم. ولی فقط شنونده بودم. قصه هم نداشتم که بگم تا استاد نقدش کنه. روز آخر خیلی سر سری یه داستان نوشتم که از روش قصه بگم. دیگه از خودمم ناامید شده بودم که، خانم مرزبان پیام داد که یک هفته برای ارسال قصه‌ها تمدید شد😊 منم همون موقع همه چی رو ول کردم😁 پنج روز بعدش رفتم پیش آقای بابای و داستانم رو نشونش دادم‌. گفت کلا مشکل داره. گفتم باشه عوضش می‌کنم. گفت همین الان بشین بنویس(اگه نمی‌گفت، هیچ وقت نمی‌نوشتم😜) نشستم نوشتم... قرار شد فرداش بیام قصه رو ضبط کنم. محمد باقر بهم گفت فردا یه ساعت زود تر از سانس بیا توی سینما بگیر. من دو ساعت زود تر رفتم. ساعت دو که شد زنگ زدم بهش گفتم کجایی؟ گفتش که دارم میام. بیست دقیقه بد رسید. کلی بهش فحش دادم. گفت مگه می‌خوای فیلم سینمایی درست کنی؟ کلا یه رب قصس بگو بره. با خودم دوربین آورده بودم. گفتم رزولوشنش بالا تره بهتر می‌شه. ولی چون لباس من سفید بود و پرده‌ی سینما هم سفید بود، فکوس روم قفل نمی‌شد😭 همون اولش سارا ولی‌پور اومد گفت شما کی‌کارتون تموم می‌شه؟ گفتم همین الان. بیاید برا شما. هیچی من رفتم حیاط پشتی مرکز. شروع کردم ضبط کردن. همه چی آروم بود و داشت خوب پیش‌می‌رفت. آخرای قصه بودم که یهو آژیر یه ماشین دراومد🤦 خواشتم همین شکلی جمعش کنم که یهو یه نفر (از توی کوچه کناری) شروع کرد به دهد و بیداد و فحش کاری. هیچی دیگه. گفتم یه بار دیگه باید بگیرم. یه بار دیگه یه نفر اومد و مزاحم شد. دیدم هوا داره تاریک می‌شه. رفتم نماز خونه بگیرم. دیدم یه حاج آقایی داره نماز می‌خونه. گفتم خب مشکلی نیست. صبر می‌کنم نمازش تموم بشه. یه ده دقیقه صبر کردم، دیدم نه، طرف داره بقره رو می‌خونه😭 چون لوکیشن موجود نبود، مجبور بودم صبر کنم. طرف رفت و من شروع کردم. وسطاش بودم که دیدم دوربین داره ارور کارت حافظه می‌ده. نمی‌دونستم چی‌ کار کنم. یا به کی چی بگم. رم رو فرمت کردم. مطمئن بودم دیگه قرار نیست اتفاقی بیوفته. یکی بود یکی نبود رو نگفته بودم که شارژ دوربین تموم شد. دنبال یه بیل می‌گشتم که بکوبم تو سرم... فردای آن روز: رفتم کانون. قصم رو خونه ضبط کرده بود و روی فلش اورده بودم بدم خانم مرزبان. وقتی زدیم به سیستم. فلش پرید🥶 چرا آخه؟ البته دیگه من ولش کردم. گفتم قصه اومدن به من نیومده😞 ساعت شیش وقتی آقای بابایی فهمید چی شده گفت می‌مونه تا قصم رو ضبط کنم. گفتم چیزی نیوردم! نیما مثل فرشته‌ی نجات اومد و گوشیش رو داد بهم. رفتم سالن نوجوان و با یک بار ضبط گرفتمش. فرستادیمش برای ستاد و... چند روز انتظار که ببینیم کیا قبول شدن، یا نه. ادامه در پارت دو...
چقدر فیلم‌های میازاکی و تیم برتون رو دوست دارم تکراری نمی‌شن🙃