eitaa logo
شماره 1
112 دنبال‌کننده
422 عکس
157 ویدیو
5 فایل
نمی‌دونم؛
مشاهده در ایتا
دانلود
داشتم خاطرات جامونده رو مرور می‌کردم🥲 که یادم افتاد: ی سی و نیموم جشنواره قصه گویی ۱۴۰۳(پارت۱) اولین باری بود که اسمم را داده بودم برای جشنواره‌ی قصه گویی. خب من به عنوان خودم، اصلا علاقه‌ای به قصه گفتن نداشتم. قصه گویی یه کار مزخرف به نظر می‌رسید. ولی خب به اصرار آقای بابایی اسمم رو نوشتم. حدودا دو ماه و نیم وقت تمرین و انتخاب قصه داشتیم. هفته‌ی آخرهم باید قصمون رو ضبط می‌کردیم و می‌دادیم برای داوری. توی ورکشاپ‌ها شرکت می‌کردم. ولی فقط شنونده بودم. قصه هم نداشتم که بگم تا استاد نقدش کنه. روز آخر خیلی سر سری یه داستان نوشتم که از روش قصه بگم. دیگه از خودمم ناامید شده بودم که، خانم مرزبان پیام داد که یک هفته برای ارسال قصه‌ها تمدید شد😊 منم همون موقع همه چی رو ول کردم😁 پنج روز بعدش رفتم پیش آقای بابای و داستانم رو نشونش دادم‌. گفت کلا مشکل داره. گفتم باشه عوضش می‌کنم. گفت همین الان بشین بنویس(اگه نمی‌گفت، هیچ وقت نمی‌نوشتم😜) نشستم نوشتم... قرار شد فرداش بیام قصه رو ضبط کنم. محمد باقر بهم گفت فردا یه ساعت زود تر از سانس بیا توی سینما بگیر. من دو ساعت زود تر رفتم. ساعت دو که شد زنگ زدم بهش گفتم کجایی؟ گفتش که دارم میام. بیست دقیقه بد رسید. کلی بهش فحش دادم. گفت مگه می‌خوای فیلم سینمایی درست کنی؟ کلا یه رب قصس بگو بره. با خودم دوربین آورده بودم. گفتم رزولوشنش بالا تره بهتر می‌شه. ولی چون لباس من سفید بود و پرده‌ی سینما هم سفید بود، فکوس روم قفل نمی‌شد😭 همون اولش سارا ولی‌پور اومد گفت شما کی‌کارتون تموم می‌شه؟ گفتم همین الان. بیاید برا شما. هیچی من رفتم حیاط پشتی مرکز. شروع کردم ضبط کردن. همه چی آروم بود و داشت خوب پیش‌می‌رفت. آخرای قصه بودم که یهو آژیر یه ماشین دراومد🤦 خواشتم همین شکلی جمعش کنم که یهو یه نفر (از توی کوچه کناری) شروع کرد به دهد و بیداد و فحش کاری. هیچی دیگه. گفتم یه بار دیگه باید بگیرم. یه بار دیگه یه نفر اومد و مزاحم شد. دیدم هوا داره تاریک می‌شه. رفتم نماز خونه بگیرم. دیدم یه حاج آقایی داره نماز می‌خونه. گفتم خب مشکلی نیست. صبر می‌کنم نمازش تموم بشه. یه ده دقیقه صبر کردم، دیدم نه، طرف داره بقره رو می‌خونه😭 چون لوکیشن موجود نبود، مجبور بودم صبر کنم. طرف رفت و من شروع کردم. وسطاش بودم که دیدم دوربین داره ارور کارت حافظه می‌ده. نمی‌دونستم چی‌ کار کنم. یا به کی چی بگم. رم رو فرمت کردم. مطمئن بودم دیگه قرار نیست اتفاقی بیوفته. یکی بود یکی نبود رو نگفته بودم که شارژ دوربین تموم شد. دنبال یه بیل می‌گشتم که بکوبم تو سرم... فردای آن روز: رفتم کانون. قصم رو خونه ضبط کرده بود و روی فلش اورده بودم بدم خانم مرزبان. وقتی زدیم به سیستم. فلش پرید🥶 چرا آخه؟ البته دیگه من ولش کردم. گفتم قصه اومدن به من نیومده😞 ساعت شیش وقتی آقای بابایی فهمید چی شده گفت می‌مونه تا قصم رو ضبط کنم. گفتم چیزی نیوردم! نیما مثل فرشته‌ی نجات اومد و گوشیش رو داد بهم. رفتم سالن نوجوان و با یک بار ضبط گرفتمش. فرستادیمش برای ستاد و... چند روز انتظار که ببینیم کیا قبول شدن، یا نه. ادامه در پارت دو...
چقدر فیلم‌های میازاکی و تیم برتون رو دوست دارم تکراری نمی‌شن🙃
هم اکنون: آخر هفته رو در خارج به سر می‌برم:)
ی سی و هفتاد و پنج صدوم جشنواره قصه گویی ۱۴۰۳(پارت ۲) قصه‌ی منم قبول شد. حدودا دو سه هفته‌ای فرصت داشتیم برای تمرین. خیلی دلم می‌خواست تمرین کنم. ولی می‌دونین که؟ اصلا تمرین نکردم. حتی یه بارم توی ذهنم مرورش نکردم😁 خیلی سریع گذشت و رسیدیم روز جشنواره. چون تعداد قصه‌گوها زیاد بود، جشنواره توی دو روز برگذار می‌شد. من روز دوم بودم. و نفر دوم توی بخش دوم. دیشبش با خودم گفته بودم وقت زیاد هست برای تمرین‌‌. می‌رم تو سالن نوجوان یا حیاط مرکز تمرین می‌کنم. ولی خب... وقت زیادی نداشتم. چون مرکز ۹ دیوار به دیوار ستاده هست، یادمه که بیشتر زمان خال‌ها رو توی اتاق خانم الف‌خانی بودیم. یادمه که خانم الف‌خانی باید گذارش می‌نوشت و مجبور شد ما رو خیلی محترمانه بندازه بیرون😁 توی تایم استراحت بود. سالن رو تخلیه کرده بودن برای ناهار، ما بچه‌ها و چند تا از استادها توی سالن موندیم. آقای داستان میکروفون رو برداشت و زد زیر آواز. آقای محمدی و نیما هم از اونور سالن شروع کردن با آواز جواب دادن... یکی از بهترین بخش هاش بود. من خیلی دوستش داشتم. همین شکلی داشت وقت می‌گذشت... تا این که دو نفر مونده بود به من😭 ترسناک بود. اولش خودم رو خوب کنترل کردم. ولی وقتی خانم دادخواه فرستاد دنبالم تا بهم هاشف وصل کنن، تقریبا داشتم ویبره می‌رفتم😅 یا دمه که به خانم داد خواه این شکلی گفتم: خانم دادخواه می‌شه قصه نگم؟ یه نفر دیگه رو بفرستید. من نمی‌تونم و... نمی‌خوامم و‌... از این حرفا. همین شکلی که خانم دادخواه داشت من رو قانع می‌کرد خانم مرزبان داشت هاشف رو به من وصل می‌‌کرد. خانم مرزبانن از توی یه فلاکس آب ریخت تو لیوان داد بهم. گفت بیا بخور خوب می‌شی. آب رو کامل سر کشیدم... تازه فهمیدم که چقدر داغ بود و زبونم کامل سوخت😭 چون حرکت نمی‌کردم خانم مرزبان هلم داد توی راهروی پشت سن. آقای بندیمه هم شروع کرد به دست انداختنم. گفت آماده ای؟ دارن صدات می‌کنن. جواب نداده بودم که در رو باز کرد و هلم داد رو سن. مواجه شدم با کلی نگاه که داشتن منِ حاج‌و واج رو برانداز می‌کردن. باید سه چهار قدم می‌رفتم تا به صندلی می‌رسیدم. ولی آخه چطوری باید به جلو می‌رفتم؟ توی پارت بعدی می‌گم که چی کار کردم(البته معلومه، گند زدم😂 البته اولش رو)
خسته شدم از سیاستم سیاست برام در برابر هر فرد یه نقاب طراحی کرده. جلوی افراد بهم کمک می‌کنه. ولی از این نقاب‌ها خسته شدم. کافیه که (مثلا) یکی از اعضای ارشد کانون(که بازم مهمه کی باشه) رو بذارن جلوی یکی از بچه‌های آوینا. سی ثانیه دربارم صحبت کنن، از هم می‌پرسن مطمئنی صدرا رو می‌گی؟! اگه بخوام بگم چند تا نقاب دارم، باید بگم به اندازه تمام آدمایی که باهاشون تا الان صحبت کردم... بعضی وقتا دلم می‌خواد که هیچ کس من رو نشناسه و از اول شروع کنم. دیگه جایی ازم سابقه ای‌نمونه... هعی...
خداحافظی پایان نبود؛ شروعی بود برای دلتنگی‌هایم که دیگر پایان نیافت.
دلم گرفته. نمی‌تونم از قم دور باشم. خیلی کار سختیه با این که با اختیار خودم اومدم، ولی دارم به غلط کردن می‌افتم.
این رو به هر کسی نشون دادم، ندیدش. شما هم نمی‌‌بینید؟