#خاطره ی سی و هفتاد و پنج صدوم
جشنواره قصه گویی ۱۴۰۳(پارت ۲)
قصهی منم قبول شد.
حدودا دو سه هفتهای فرصت داشتیم برای تمرین.
خیلی دلم میخواست تمرین کنم. ولی میدونین که؟
اصلا تمرین نکردم. حتی یه بارم توی ذهنم مرورش نکردم😁
خیلی سریع گذشت و رسیدیم روز جشنواره.
چون تعداد قصهگوها زیاد بود، جشنواره توی دو روز برگذار میشد.
من روز دوم بودم.
و نفر دوم توی بخش دوم.
دیشبش با خودم گفته بودم وقت زیاد هست برای تمرین.
میرم تو سالن نوجوان یا حیاط مرکز تمرین میکنم.
ولی خب...
وقت زیادی نداشتم.
چون مرکز ۹ دیوار به دیوار ستاده هست، یادمه که بیشتر زمان خالها رو توی اتاق خانم الفخانی بودیم.
یادمه که خانم الفخانی باید گذارش مینوشت و مجبور شد ما رو خیلی محترمانه بندازه بیرون😁
توی تایم استراحت بود.
سالن رو تخلیه کرده بودن برای ناهار، ما بچهها و چند تا از استادها توی سالن موندیم.
آقای داستان میکروفون رو برداشت و زد زیر آواز.
آقای محمدی و نیما هم از اونور سالن شروع کردن با آواز جواب دادن...
یکی از بهترین بخش هاش بود.
من خیلی دوستش داشتم.
همین شکلی داشت وقت میگذشت...
تا این که دو نفر مونده بود به من😭
ترسناک بود.
اولش خودم رو خوب کنترل کردم. ولی وقتی خانم دادخواه فرستاد دنبالم تا بهم هاشف وصل کنن، تقریبا داشتم ویبره میرفتم😅
یا دمه که به خانم داد خواه این شکلی گفتم:
خانم دادخواه میشه قصه نگم؟
یه نفر دیگه رو بفرستید.
من نمیتونم و...
نمیخوامم و... از این حرفا.
همین شکلی که خانم دادخواه داشت من رو قانع میکرد خانم مرزبان داشت هاشف رو به من وصل میکرد.
خانم مرزبانن از توی یه فلاکس آب ریخت تو لیوان داد بهم.
گفت بیا بخور خوب میشی.
آب رو کامل سر کشیدم...
تازه فهمیدم که چقدر داغ بود و زبونم کامل سوخت😭
چون حرکت نمیکردم خانم مرزبان هلم داد توی راهروی پشت سن.
آقای بندیمه هم شروع کرد به دست انداختنم.
گفت آماده ای؟ دارن صدات میکنن.
جواب نداده بودم که در رو باز کرد و هلم داد رو سن.
مواجه شدم با کلی نگاه که داشتن منِ حاجو واج رو برانداز میکردن.
باید سه چهار قدم میرفتم تا به صندلی میرسیدم.
ولی آخه چطوری باید به جلو میرفتم؟
توی پارت بعدی میگم که چی کار کردم(البته معلومه، گند زدم😂 البته اولش رو)
خسته شدم
از سیاستم
سیاست برام در برابر هر فرد یه نقاب طراحی کرده.
جلوی افراد بهم کمک میکنه.
ولی از این نقابها خسته شدم.
کافیه که (مثلا) یکی از اعضای ارشد کانون(که بازم مهمه کی باشه) رو بذارن جلوی یکی از بچههای آوینا.
سی ثانیه دربارم صحبت کنن، از هم میپرسن مطمئنی صدرا رو میگی؟!
اگه بخوام بگم چند تا نقاب دارم،
باید بگم به اندازه تمام آدمایی که باهاشون تا الان صحبت کردم...
بعضی وقتا دلم میخواد که هیچ کس من رو نشناسه و از اول شروع کنم.
دیگه جایی ازم سابقه اینمونه...
هعی...
دلم گرفته.
نمیتونم از قم دور باشم.
خیلی کار سختیه
با این که با اختیار خودم اومدم، ولی دارم به غلط کردن میافتم.