eitaa logo
شماره 1
113 دنبال‌کننده
422 عکس
157 ویدیو
5 فایل
نمی‌دونم؛
مشاهده در ایتا
دانلود
ولش کن
ایواییی ساعتووو
به نام زن به کام آزادی استاد راهنما اخم‌هایش را در هم کشید عینک ته استکانی خود را صاف کرد و گفت: «خانم مهدیزاده! از شما چنین انتظاری نداشتم! خیلی ببخشید که این طوری می‌گم؛ ولی این موضوعی که شما انتخاب کردید برای بچه‌های کلاس اول هست، نه شمایی که می‌خواهید با رشته‌ی حقوق تو دانشگاه تهران پایان‌نامه بنویسید؟ یک موضوع دیگه انتخاب کنید، یکم به آدم‌های اطرافتون نگاه کنید...» و این هم از یک روز دل‌چسب من. ولی یه سوالی برایم پیش آمد! یک روز چطور می‌تواند به دل بچسبد؟ یک روز از نصیحت‌های استاد راهنما می‌گذرد. من هم پشت میزم نشستم. به نظر شما پشت میز کدام طرفش است؟ به نظر من این که میز پشت داشته باشد منطقی نیست. شاید بهتر بود فلسفه یا منطق می‌خواندم. همه به من می‌گویند که ذهن زیبا و شلوغی داری. ولی همین ذهن زیبا تمرکز من‌ را می‌گیرد و باعث می‌شود که نتوانم وقتی به یک چیز ساده نگاه می‌کنم، به همان چیز فکر کنم. یک بار رفته بودم خانه‌ی دوستم، باران، برای خانه‌تکانی. اما من دختری نیستم که بتوانم یک خانه را تکان دهم. پس فقط در گردگیری به باران کمک کردم. وقتی داشتم ساعت را دستمال می‌کشیدم نگاهم به اعداد روی آن افتاد؛ بعد یاد معادله‌ای افتادم که استاد در کلاس آن را روی تخته نوشت. هیچ کس نتوانست آن را حل کند. در نگاه اول به استادمان، فکر می‌کنید که یک بازیگر کمدی است. یک سر گرد دارد که بی حاصل مانده است. هیچ مویی روی سرش ندارد. یک بار یکی از خودشیفتگان کلاس از او پرسید: _ استاد جسارتاً از چه شامپویی استفاده می‌کنید؟ او هم با یک لبخند تلخ پرسید: _ چطور؟ _ آخه سرتون خیلی برق می‌زنه! اول با نگاهی جدی به او زل زد. بعد یک لبخند زد و جواب‌داد: _ شیشه‌پاکن. و بعد شروع کرد به ادامه‌ی تدریس. ای کاش از او می‌پرسیدم، مارک شیشه پاک کنی که استفاده می‌کند چیست؛ آخه شیشه‌پاکنی که باران به من داده بود اصلاً خوب نبود. شاید هم مشکل از دستمال بود. گردگیری ساعت دیگر تمام شده بود. خوب نگاه کردم مبادا لکی روی آن باقی مانده باشد. باران از داخل آشپزخانه صدایم زد. به سمت او چرخیدم. پرسید: _ مژگان ساعت چنده؟ چرخیدم تا به ساعت نگاه کنم... شاید فکر کنید خنگم، یا شاید بگویید جزئی‌نگر نیستم. اتفاقاً من این جوری هستم که در جزئیات غرق می‌شم. صدای زنگ تلفن آمد و مرا از پشت میز خود بلند کرد. روی صفحه‌ی تماس اسم باران را نوشته بود. به سمت پنجره نگاهی انداختم تا ببینم هوا ابری هست یا نه، تلفن یک بار دیگر زنگ خورد و نگاه من را به سمت خودش کشاند. تلفن را جواب دادم. باران از آن سمت تلفن با جیغ‌وویغ گفت: _ کجایی تو دختر؟ تلفن را از گوشم دور کردم و جواب دادم: _ چرا داد می‌زنی؟! باران با لحنی معترض گفت: _ تو به ساعت نگاه می‌کنی؟ یا... وسط حرف باران پریدم: _ گهگداری. عصبانی شد و گفت: _ مگه قرار نبود امروز بیای خونمون کمکت کنم؟ من که در عالم هپروت افکارم غرق بودم گفتم: _ خب؟! باران که خیلی شاکی شده بود گفت: _ قرار بود ساعت پنج بیای! نگاهی گذرا به ساعت انداختم؛ از چیزی که می‌دیدم تعجب کردم. اصلا شما به این فکر کردید زمان با این که یک چیز نسبی است، از دست ما در می‌رود؟ _ الوووو کمی‌ فکر کردم و گفتم: _ باشه باشه؛ دارم میام؛ تا نیم ساعت دیگه اونجام. *** دکمه‌ی آیفون را فشار دادم و سعی کردم به سمت دوربین آن لبخند بزنم. در بدون این که صدایی از آیفون بلند شود باز شد. یک اتفاق است که من را خیلی خوش‌حال می‌کند؛ این که وارد آپارتمان می‌شوم و آسانسور طبقه‌ی همکف در انتظار من ایستاده است. دکمه‌ای که روی آن عدد بیست‌وشش را نوشته بود فشار دادم. وقت زیادی برای صاف کردن شالم داشتم. وقتی شال خود را از روی سرم بلند کردم تا آن را درست کنم در آسانسور باز شد و من به طبقه‌ی بیست‌وشش رسیدم. آهی کشیدم، دوباره زمان از دستم در رفته بود. به سمت در آسانسور چرخیدم و از آن خارج شدم. به طرف در سفید رنگ که در آخر سالن بود رفتم. سه ضربه به آن زدم. طولی نکشید تا لای در باز شد. یک سر و گردن از پشت در بیرون آمد و سرک کشید. وقتی من را دید در را کامل باز کرد. اخمی کرد و باسرش اشاره کرد که بفرمایید. رفتم داخل. در را بست. بلند گفتم: _ علیک سلام. باران با بدخلقی جوابم را داد. کوله‌ام را روی مبل گذاشتم. باران به آشپزخانه رفته بود. به طرف اوپن رفتم. دستم را تکیه‌گاه چونه‌ام کردم. باران داشت چای دم می‌کرد. آرام پیش خودش غر می‌زد. داشتم فکر می‌کردم که این بار از چه چیزی شکایت می‌کند. با صدای بلند از من پرسید:
_ خب دختر! خودت به چیزی فکر کردی؟ یا اومدی که از من پایان‌نامه‌ات رو بگیری؟ رشته‌ی افکارم پاره پاره شد. جواب دادم: _ آره خب! فکر که کردم. اما فکر نکنم به درد پایان‌نامه بخوره. البته این نظر بقیه‌ست! هیچ جوابی برای حرفم نداشت. برای این که سکوت را از اتاق خارج کنم پرسیدم: _ از کجا شروع می‌کنیم؟ با لحنی تمسخر آمیز گفت: _ از اولش! پس از کمی مکث ادامه داد: _ ببین یه آدم بود یه هوّا... من که نمی‌خواستم به ادامه‌ی ‌حرف او گوش بدهم به سمت تلوزیون رفتم و روشنش کردم. با بی‌میلی نگاهی به مجری انداختم که داشت گزارشی را می‌خواند. بعد نگاهی به آشپزخانه انداختم، باران با یک سینی که یک لیوان چای و یک فنجان قهوه در آن بود از آشپزخانه خارج ‌شد و به طرف من ‌آمد. سینی را روی میز عسلی گذاشت؛ همیشه فکر می‌کردم چرا به این میزها عسلی می‌گویند. آخر جنس این میزها از شیشه و چوب است. در افکار خود غوطه‌ور بودم. چیز مبهمی روبه‌روی چشمانم تکان می‌خورد. بعد صدای باران را شنیدم که در اتاق می‌پیچید: _ مژگان! دختر تو چرا نمی‌تونی مثل آدم رفتار کنی؟... نمی‌دانم چرا می‌گوید نمی‌توانم مثل یک آدم رفتار کنم! من هم مثل آدم‌ها روی دو پای خود راه می‌روم و با دهنم حرف می‌زنم...! _ تو جدیدا اخبار رو شندی؟ او خوب می‌دانست که من پی اخبار را نمی‌گیرم. همه این را می‌دانستند. با لحنی نگران و بهم ریخته اضافه کرد: _ تهران به هم ریخته، خیابون‌ها دارن نا آروم می‌شن! اصلا به من گوش می‌دی؟ باید در جواب به او چه می‌گفتم؟ نگاهی به چشمانش انداختم که به سمت من بی‌حرکت مانده بودند. در جواب به او گفتم: آره، دارم گوش می‌دم. و بعد با سر به تلویزیون اشاره کردم. او که من را می‌شناخت و به قول معلم ادبیاتمان می‌دانست که روحم خیلی با جایی که نشستم فاصله دارد و معتقد بود که من دختر خلاقی هستم و مناسب جلسات بارش فکری. * در عقب ماشینم را باز کردم. کوله ام را که جزوه‌های باران داخل آن سنگینی می‌کرد، روی صندلی گذاشتم. در را بستم. ماشینم خیلی کثیف شده بود شاید یک ماهی می‌شد که آن را کارواش نبرده بودم. باران باریده بود و هرچه خاک و آلودگی بود را همسایه‌ی شیشه‌های ماشینم کرده بود. با همین خیالات استارت زدم و به سمت خانه روانه شدم. به خانه که رسیدم کوله‌ام را کنار میز گذاشتم. به سمت یخچال رفتم. با آنکه یقین داشتم در آن چیزی پیدا نمی‌کنم درِ آن را باز کردم. چندین ثانیه روبه‌رویش ایستادم و به محتوای داخل آن نگاه کردم. بعد در آن را بستم و یک لیوان آب برای خودم ریختم. از لای درِ اتاق رد شدم. البته بهتره که در نظر داشته باشید که هیچ آدمی نمی‌تواند از لای در رد بشود. چون در یک جسم جامد هست و برخی از اعضای بدن انسان هم همین‌ طور. برای همین باید بگویم از میان فاصله‌ی بین چارچوب‌ها رد شدم. به سمت میز رفتم. جزوه‌های باران را از داخل کیف درآوردم و شروع کردم به برسی آن‌ها. دست خطش خیلی خوب است. اما من نمی‌توانم آن را بخوانم. پس از کلی تلاش با دیدن موضوعات خشکی که به من پیشنهاد کرده بود و برایم توصیف کرده بود، از او پشیمان شدم. پس از ساعت‌ها کلنجار رفتن با مطالب باران، به سمت تختم رفتم. ولو شدم. خیال‌هایم را شمردم تا زمانی که صدای قطعة بیست‌ویکم بتهون وارد رویایم شد تا یادآوری کند صبح شده است و باید به دانشگاه بروم. چشمانم را باز کردم. * زنگ پایانی به گوش رسید. استاد هم از خدا خواسته از ما خواست تا با یک خداحافظی او را خوش‌حال کنیم. به سمت پارکینگ رفتم. یادم نمی‌آمد ماشینم را کجا گذاشته بودم. پس از مدتی پیاده‌روی بین ماشین‌ها، ماشین غبارآلودی را دیدم. آمدم درِ آن را باز کنم که نگاهم به جمله‌ای هشتگ وار با خط پفکی افتاد: ":)" این جمله برایم آشنا بود. شاید روی یک دیوار دیده بودمش. کمی ایستادم و به نوشته نگاه کردم. ذهنم به هزاران جا سفر کرد. چیزی پیدا کردم که شاید باید شنیده می‌شد. خیلی سریع سوار ماشین شدم و به سمت خانه حرکت کردم. به خانه که رسیدم مستقیم به سمت کامپیوتر رفتم و روشنش کردم. *** نمی‌دانم که چه اتفاقی افتاد که در این چند ماه تمام دغدغه‌ام شد این. اما حالا جای پشیمانی و برگشت نیست. باید وقتی این موضوع را به استاد راهنما پیشنهاد می‌دادم به آخرش هم فکر می‌کردم. تمام چشم‌ها به سمت من بود. نگاهم به قلم‌های در دست داوران افتاد. قلم‌هایی بی‌قرار که منتظر من بودند تا شروع به هنر نمایی کنند صدایم را صاف کردم و یک قدم به سمت آن‌ها رفتم. همه چیز باید درست پیش می‌رفت. بارها این کار را در حضور باران انجام دادم. همه چیز را حساب کرده بودم. یک بار دیگر نفس عمیقی کشیدم. سعی کردم به نگاه سنگین داوران دقت نکنم. لبانم را باز کردم. صدای خودم را نمی‌شنیدم. شاید باید یک بار دیگر صدایم را صاف می‌کردم.
به حضار سلام کردم و بعد از تشکر از حضور گرمشان با جدیت شروع کردم به دفاع از پایان‌نامه‌ام: _ امروزه جوانانی را داریم که به دنبال آزادی می‌گردند. شعارشان شده زن زندگی آزادی. بله! همه باید آزاد باشند. این حق انسان است که آزاد باشد. من می‌خواهم کسی را معرفی کنم که از هزار سال و اندی شعارش همین بود. زن زندگی آزادی. ما در تاریخمان دورانی را داشته‌ایم که زن‌ها از کودکی‌شان حق نفس کشیدن نداشته‌اند. دختران را از بدو تولد زنده زنده در خاک می‌کردند. تمام حق زن همین بود، مرگ. زن بودن گناه بود و به دنیا آوردن دختر شرم بود و مجازات به دنبال داشت. دختران یک نسل در آزار بودند، مادران یک نسل عزادار. هیچ کس دلش برای دختر بچه‌ای که خاک آرام آرام روی صورتش را می‌پوشاند نمی‌سوخت. نگاهان مظلومی که با امید به پدر و مادر‌هایشان دوخته می‌شد. اما دید اشتباه پدرانی که آن نگاه‌ها را زیر خاک چال می‌کرد. مگر یک کودک... اگر دل کسی برای آن دختران می‌سوخت جرعت بیانش را نداشت. با بیان دل سوزی برای دخترانی که اولین لحظاتشان را آخرین لحظاتشان زندگی می‌کردند، فرد را تحقیر می‌کردند. تا این که یک روز نوجوانی چوپان دید پدری در حال زنده به گور کردن دخترش است و مادش در عزا. مادر خواست تا جلوی شوهرش را بگیرد اما شوهرش او را به کنار زد. نوجوان به سمت قبر رفت و دختری را دید که در حال دست و پا زدن است. دختر را از قبر بیرون آورد. پدر دختر با وحشت به سمت چوپان حمله ور شد. اما دید چوپان به جای این که از او دوری کند دخترش را در آغوش گرفته و دارد او را نوازش می‌کند. چوپان رو به پدر گفت: «چه دختر زیبایی دارید. ای کاش می‌توانست بیش‌تر زندگی کند و افتخاری برای نسلتان بشود.» اسم چوپان محمد بود. همان کسی که می‌گویید آزادی را از دختران گرفته. اما او دختران یک نسل را نجات داد. محمد هم شعارش همین بود: زن زندگی آزادی. صد در صد او نمی‌خواهد که کسی را در بند حجاب حلق آویز کند. نفسم بند آمده بود. دیگر سنگینی سخن را سر زبان خود حس نمی‌کردم. همه دست زدند. داور‌ها هم از اتاق خارج شدند تا باهم صحبت کنند. به سمت میز رفتم و بطری آبی را باز کردم. در لیوان ریختم. خیلی تشنه بودم. هم خسته بودم و هم خستگی این چند وقت از تنم خارج شده بود.
یاد غزه می‌افتم خیلی حس بدیه
فشار نخورم
حس می‌کردم بوی گاو میاد که یهو این رو دیدم: 🤦
جواب به ناشناس: هر کسی گذشته‌ای داره و هر کسی هم اشتباه می‌کنه. اما اینکه بخوای با اسم ناشناس گلایه کنی چیزی رو درست نمی‌کنه. اگر مسئله‌ای هست، صریح و محترمانه بگو تا بتونیم حلش کنیم. من دنبال حاشیه نیستم.