به حضار سلام کردم و بعد از تشکر از حضور گرمشان با جدیت شروع کردم به دفاع از پایاننامهام:
_ امروزه جوانانی را داریم که به دنبال آزادی میگردند. شعارشان شده زن زندگی آزادی. بله! همه باید آزاد باشند. این حق انسان است که آزاد باشد. من میخواهم کسی را معرفی کنم که از هزار سال و اندی شعارش همین بود. زن زندگی آزادی. ما در تاریخمان دورانی را داشتهایم که زنها از کودکیشان حق نفس کشیدن نداشتهاند. دختران را از بدو تولد زنده زنده در خاک میکردند. تمام حق زن همین بود، مرگ. زن بودن گناه بود و به دنیا آوردن دختر شرم بود و مجازات به دنبال داشت. دختران یک نسل در آزار بودند، مادران یک نسل عزادار. هیچ کس دلش برای دختر بچهای که خاک آرام آرام روی صورتش را میپوشاند نمیسوخت. نگاهان مظلومی که با امید به پدر و مادرهایشان دوخته میشد. اما دید اشتباه پدرانی که آن نگاهها را زیر خاک چال میکرد. مگر یک کودک... اگر دل کسی برای آن دختران میسوخت جرعت بیانش را نداشت. با بیان دل سوزی برای دخترانی که اولین لحظاتشان را آخرین لحظاتشان زندگی میکردند، فرد را تحقیر میکردند. تا این که یک روز نوجوانی چوپان دید پدری در حال زنده به گور کردن دخترش است و مادش در عزا. مادر خواست تا جلوی شوهرش را بگیرد اما شوهرش او را به کنار زد. نوجوان به سمت قبر رفت و دختری را دید که در حال دست و پا زدن است. دختر را از قبر بیرون آورد. پدر دختر با وحشت به سمت چوپان حمله ور شد. اما دید چوپان به جای این که از او دوری کند دخترش را در آغوش گرفته و دارد او را نوازش میکند. چوپان رو به پدر گفت: «چه دختر زیبایی دارید. ای کاش میتوانست بیشتر زندگی کند و افتخاری برای نسلتان بشود.» اسم چوپان محمد بود. همان کسی که میگویید آزادی را از دختران گرفته. اما او دختران یک نسل را نجات داد. محمد هم شعارش همین بود: زن زندگی آزادی. صد در صد او نمیخواهد که کسی را در بند حجاب حلق آویز کند.
نفسم بند آمده بود. دیگر سنگینی سخن را سر زبان خود حس نمیکردم. همه دست زدند. داورها هم از اتاق خارج شدند تا باهم صحبت کنند. به سمت میز رفتم و بطری آبی را باز کردم. در لیوان ریختم. خیلی تشنه بودم.
هم خسته بودم و هم خستگی این چند وقت از تنم خارج شده بود.
جواب به ناشناس:
هر کسی گذشتهای داره و هر کسی هم اشتباه میکنه.
اما اینکه بخوای با اسم ناشناس گلایه کنی چیزی رو درست نمیکنه.
اگر مسئلهای هست، صریح و محترمانه بگو تا بتونیم حلش کنیم.
من دنبال حاشیه نیستم.
روایتی از دیشب من:
صدای جیرجیرک ها
ماه نیمه
گام های کوتاه، خسته
راهپله
برق رفته بود
دیشب با چند نفر رفته بودیم کافه.
تمام گارسونهاشون لبخند داشتن.
اما یکیشون واقعا لبخند روی چهرش داشت.
وقتی میدیدمش درکش نمیکردم.
چون لبخندش نمادین نبود.
با تمام وجودش لبخند میزد.
و لبخند از روی چهرش محو نمیشد.
وقتی میدیدمش دیوونه میشدم.
که چرا یه آدم میتونه انقدر شاد باشه.
بهش حسادت هم میکردم.
چون روز داغونی داشتم.
ایکاش ازش میپرسیدم.
چی انقدر شاد نگهش میداره.
این رو توی کافه به بچهها هم گفتم.
یکی شون آخرش کفت تو ام که چشم دیدن لبخند نداری😂
البته من میتونم لبخند رو ببینم
ولی این که طرف به کجا وصل بود برام عجیبه.