دیشب با چند نفر رفته بودیم کافه.
تمام گارسونهاشون لبخند داشتن.
اما یکیشون واقعا لبخند روی چهرش داشت.
وقتی میدیدمش درکش نمیکردم.
چون لبخندش نمادین نبود.
با تمام وجودش لبخند میزد.
و لبخند از روی چهرش محو نمیشد.
وقتی میدیدمش دیوونه میشدم.
که چرا یه آدم میتونه انقدر شاد باشه.
بهش حسادت هم میکردم.
چون روز داغونی داشتم.
ایکاش ازش میپرسیدم.
چی انقدر شاد نگهش میداره.
این رو توی کافه به بچهها هم گفتم.
یکی شون آخرش کفت تو ام که چشم دیدن لبخند نداری😂
البته من میتونم لبخند رو ببینم
ولی این که طرف به کجا وصل بود برام عجیبه.
پاهام داره یخ میزنه
بدنم داره میسوزه
خون اصلا تو پاهام در جریان نیست!
رنگش از گچ سفید تره.
هرکاری ام میکنم گرم نمیشن😭