#خاطره ی دوم
کارت عضویت
همهی بچهها دوست داشتن روی شماره عضویتشون قمار کنن.
من به روی خودن نمیآوردم که شماره یکم. همیشه خیلی ساکت منتظر میموندم تا چند تا تازه وارد بیان و بخوان به شمارشون رو به رخ بکشن.
اکثرا از من بزرگ تر بودن، وقتی شمارهی من رو میدیدن دیگه نمیدونستن چی بگن.
البته کارت عضویت های قدیم توی مرکز ما مهر تاریخ میخورد. (پ.ن:ولی من کارت عضویتم رو پیدا نکردم. اما مطمئنا نگهش داشتم.) هروز دوتا کتاب میگرفتیم، نه برای این که به دانسته هامون اضافه بشه؛ برای این که توی کارتمون مهر بخوره و سریع تر عوضش کنیم.(پ.ن: البته من هشتاد درصد کتاب های کودک را توی خانه داشتم) برای همین از -خانم نوری- خواهش میکردم که بگذارد از کتابخانهنوجوان کتاب بردارم.
خانم نوری هم اجازه میداد اما چشمک میزد و میگفت:
_ فقط به -خانم رضایی- نگو؛)
اولین کتابی که از کتابخانهی نوجوان امانت گرفتم، کتاب خمره بود. البته خود خانم نوری معرفیش کرده بود.
هروقت برای خانم نوری مشکلی پیش میآمد، ختم خمره میگذاشت.
نه سال از آخرین باری که کتاب را خوانده ام میگذرد. اما بند به بند آن کتاب را حفظ هستم.
دومین کتابی که گرفتم کتاب "کرمی که هیولا شد" بود.
ای کاش کم تر سخت میگرفتن و اجازه میدادن که، کودک هم بتونه از یک سری از رمان های نوجوان استفاده کنه.
الان که تمام رمان های کودک ( مثل جودی آبوت، آرمنته جن زده، مجمعه کتاب های روددالو...) روهم از توی لیست کتاب ها برداشتن.
خب کودک کلاس پنجم ششمی نمی تونه با کتاب کوتیکوتی کتاب خون بشه...
#خاطره ی سوم
بزرگ شدن
با خوانواده ی محمد خیلی رفت و آمد داشتیم.
محمد هم با تشویق خاله فاطمه، میومد کانون.
بیشتر برای کلاس های نمایش و ادبی، آروم آروم نمایش رو ول کرد و به نجوم چسبید؛ بگذریم.
محمد دو سال از من بزرگ تر بود.
توی کانون بچه های اول تا ششم، صبحها باید توی کلاس شرکت میکردند، و بچههای ششم به بالا باید ظهر به بعد میامدند.
آره قانون خوبی بود. اما نه برای همه.
محمد خیلی ناراحت بود. به ندرت در کلاس های سالانه شرکت میکرد.
اما در کلاس نمایش میدیدمش.
تا این که مربی نمایشمان -خانم مهدیزاده- از کانون رفت.
پس دیگر هم دیگر را در کانون نمیدیدیم.
فقط در مهمانی های خانوادگی.
کم تر از او خبر داشتم، فقط میدانستم به صورت جدی روی ساز های تار و سه تار کار میکند.
#خاطره ی چهارم
حسین
فامیلی اش را یادم نمیآید. اما از اوباش خیابان بود.
سه سال از من بزرگتر بود. یعنی به کلاس هفتم میرفت، قدش به یک متروهشتاد بود. همه از او حساب میبردند.
روزها توی خیابون ها با موتور چرخ میزد.
نمیدونم چطوری اومد و توی کانون ثبتنام کرد، اما میدانم با ثبتنامش مسیر زندگی اش را عوض کرد.
با -آقای ذبیحی- آینه کاری انجام می داد.
میدونستم تمام خرابه های قم را میگردد و سراغ تمام مغازه ها میرود. چون هروقت برای کلاس میامد، چند خروار کاشی همراهش بود...
اولین تابلو اش را در سال ۱۳۹۶ به قیمت یک ملیون فروخت.
آن موقع خیلی پول بود.
می دانم که الان هم دارد به همین کار ادامه میدهد و داخل شهر برای خودش مغازه دارد.
#خاطره ی پنجم
مدرسه
از مدرسه خیلی بدم میومد. هرکاری میکردم که توی مدرسه بهم خوش بگذره.
برای همین یک بند پای دفتر بودم. خیلی هم بد نبود؛ حداقل یک ربع اول کلاس را جلوی دفتر این پا اون پا میکردم تا نازم بیاید یک اردنگی نثارم کند و بگویدد:«دیگه تکرار نشود.»
روزهای فرد هم بهد از مدرسه مادرم من رو به کانون میبرد. اما از وقتی نیما نمیامد، من هم انگیزه ای برای شرکت در کلاس ها نداشتم. تازه، -خانم نوری- هم که از مرکز ما رفته بود.
هر از چند گاهی برای رصد یا کلاس های -خانم رضایی- به کانون میرفتم. اما آرام آرام -آقای نجارزاده- و خانم رضای هم از کانون رفتند...
دیگر هیچ وقت بچه مثل قبلا نمیامدند. آرام آرام سکوت در مرکز ده برای خود جا خشک میکرد.
من هم هفته ای دو سه بار سر میزدم. بلکه سکوت و تاریکی تنها وارثان مرکز نباشند.
#خاطره ی ششم
کرونا🦠
شایعه شده بود که ویروسی از چین دارد جهان را تصاحب میکند.
پس از گذر چند هفته این شایعه به حقیقت پیوست.
همه جا تعطیل شد. خیلی اتفاق محشری بود. خوانواده ی من قبل از این که این شایعه در جهان بپیچد به کرونا مبتلا شده بودند. (پ.ن: فقط من مریض نشدم:) بعد از سه هفته خوب شدند. اما هیچ مزه ای را نمیفهمیدند. من بیچاره مجبور بودم تا غذا های شور را تحمل کنم. چون هیچ کس نمیفهمید سه تن نمک روی غذا خالی شده.
خبر دادند که مدارس تا اطلاع ثانوی قیر حضوری میباشد. برای همین مادرم تصمیم گرفت تا برویم و تهران زندگی کنیم:(
کله ی صبح بیدار میشدیم تا در کلاس های مجازیمان شرکت کنیم. من که به بهونه های نداشتن نت و برادرم کلاس داشت و گوشی شارژ نداشت و شاد کار نمیکرد، کلاس ها رو میپیچوندم. (پ.ن: البته واقعا شاد برنامهی مزخرفی بود)
ولی مدرسه رو ول کن...
دلم برای کانون تنگ شده بود.
همش خاطرات را باخودم مرور میکردم؛
#خاطره ی هفتم
خاطراتی که مرور شد
-آقای تحصیلدار-، ما را به اتاق کامپیوتر میبرد تا بازی کنیم، توی اتاق کامپیوتر چند تا کنسول پی اس سه بود. دوتا تلوزیون و کلی کامپیوتر. خیلی کیف میداد. بچهها عاشق بازی عمو نوروز بودند که آن زمان، فقط کانون آن بازی را در اختیار داشت.
-آقای بابایی- ما را به اتاق بازی میبرد. کلی برد گیم داشتیم که در مرور زمان همهی آن ها را بازی کرده بودیم اما باز هم آن ها را بازی میکردیم. بیشتر از آن بازی های تحرکی ای کیف میداد که خود آقای بابایی آن ها را ابداع کرده بود.
کلاس های زیستی که با -خانم جعفری- میرفتیم. یادم می آید که خانم جعفری خیل پایه بود. ما در کلاس زیست همه کار انجام دادیم. حتی یک بار چشم گاو را تشریح کردیم.(پ.ن: خیلی حال بهم زن بود.) زالو پرورش دادیم، حشرات را تاکسی درمی کردیم و چند بار نزدیک بود استان را بترکانیم.
دلم برای قصه گویی های خانم رضایی تنگ شده بود. یادم میاید که برایمان قسه میگفت، مسابقه برگذار میکرد و...
کلاس های ادبی خانم نوری هم گوشه ی دلم جا داشت. باهم انیمیشن میدیدیم، بازی میکردیم و کنارشان کمی هم مینوشتیم(پ.ن: البته هیچ کس از بخش آخر خوشش نمیامد.)
بعد از ظهر ها قبل از غروب آفتاب جمع میشدیم روی پشت بام. آقای نجارزاده تلسکوپ ها را میاورد و برایمان درباره ی آسمان ها میگفت.
جشنواره ها هم جای خود...
ارسالی یکی از اعضا:
کانون دوست
خاطره ی هفتم
صدرا یادته که خانم خانم حقگو تریلی سیار رو میگرفت، بعد میرفتیم روستا ها و نمایش اجرا می کردیم؟
یاده ساعت چند بر میگشتیم؟
جلسهها رو یادته؟ یادته وسط جلسه نگهبان زنگ میزد میگفت خانم حق گو بیاد انگشت بزنه؟ بعد خانم حق گو میدوید تا برسه انگشت بزنه که ساعتش سفر نشه؟
جلسات خانم نوری رو یادته؟ من که همیشه میپیچوندم؛ الان دارم افسوسش رو میخورم. واقعا از دست دادیم...
چه روزایی بود
___________________________________
جناب کانون دوست، فقط کانون رو دوست داری؟
پس چرا بین فعالان نمیبینمتون(میدونم که چی میگی، میگی سن و سالمون گذشته...):
چارلی چاپلین یه جمله ی قشنگ داشت، میگفت که اگر آدمی گلی را دوست داشته باشد آن را میچیند؛ اما اگر آدمی عاشق گلی باشد هر روز به آن رسیدگی میکند...
آره. یادمه. 🙃
من خیلی بچه بودم:)
ساعت سه ی نصف شب(البته الان میشه بامداد:) 😎
آره؛ اگه بعد از ساعت دوازده شب انگشت نمیزد کل ساعت اون روز سفر میشد.
کلاس های خانم نوری هم خیلی خوب بود. محشر بود.☺️
دل منم برای اون روزهای تکرار نشدنی تنگ شده🥺
شماره 1
ارسالی یکی از اعضا: کانون دوست خاطره ی هفتم صدرا یادته که خانم خانم حقگو تریلی سیار رو میگرفت، بع
ولی خیلی وقته که باهم حرف نزدیم
اگه یه روزی کار و زندگی ولت کرد یه سری به ما هم بزن😉
شماره 1
دارم برای تنها رفقی که دارم یه نقاشی میکشم ولی چون نمی خوام بگم چیه، فقط میتونم بگم دارم با خود کا
تموم شد🤩
به نظرم خیلی سریع تمومش کردم