شماره 1
داستان این فلفله بود و اتفاقایی که دیروز و پریروز توی پاتوق افتاد حیف که دیگه حس ادامه دادن ندارم😔
اگه داستانش رو گفته بودم،
میفهمیدید که صحنه ای که امروز دیدم چقدر خوب بود:
داشتم فلفل خورد میکردم که آقا زارع اومد گفت آیآی تو دوباره داری از این به قول من پدر فلفلا میریزی تو غذا؟!
شماره 1
داستان این فلفله بود و اتفاقایی که دیروز و پریروز توی پاتوق افتاد حیف که دیگه حس ادامه دادن ندارم😔
بگذارید داستانش رو بگم.
#خاطره
پِدَرسَگ
سه شنبه، باید ساعت چهار میرفتم حوزه.
منم دودوتا چهارتا کردم دیدم که اگه از مدرسه مستقیم برم پاتوق به جای خونه خیلی برام بهتره.
(یه فلش بک به دوشنبه)
آقای احمدی و یکی از آوینا چهارمیها، میخواستن سوسیس بخرن. اما کارت نداشتن.
نفری صد زده بودن به حسابم...
اما به دلایلی نتونستن خرید کنن...
این طوری بود که پولشون دست من بود.
وقتی رفتم پاتوق آقای احمدی اونجا بود،
آقای زارع هم همین طور.
نهار نخورده بودن و من گفتم میخوام با پولی که دستم داشتن مهمونشون کنم😜
رفتم خرید،
تخممرغ و سوسیس خریدم.
توی راه چشمم افتاد به کارتن فلفل دلمهای که جلوی میوه فروشی بود.
البته بیشتر شبیه به تعمیرگاه موتور بود تا میوه فروشی.
یه دونه فلفل دلمه ای برداشتم.
رفتم تو مغازهای که چشم، چشم رو نمیدید.
خواستم کارت بکشم که فلفلها رو دیدم...
پرسیدم تندن؟
مغازه دار از تاریکیِ ته مغازه کلش رو در آورد.
یه پسر بچهی افغانی بود.
گفت، خییییلیییییی
داشت همین طوری ی رو میکشید که من گفتم باشه، سه تا بده.
چون معلوم بود داره جو میده با خودم گفتم از رو بچهگیشه.
وگرنه اینا که تند نیستن. اصلا رنگ و روی فلفل نداشتن.
خلاصه که برگشتم و شروع کردم به سرخ کردن سوسیس ها.
فلفل دلمه ای رو هم خرد کردم کنارشون.
شروع کردم بعد شروع کردم به بریدن فلفلها در ابعاد نسبتا درشت.
تقریبا یکی رو خرد کرده بودم.
برش آخر رو نزده بودم، گفتم بذار ببینم واقعا تنده؟
زبونم رو زدم سرش که...
تا کف پاهام رو سوزوند🥵
هرچی دم دستم بود رو کردم توی دهنم.
یکم آروم که شدم، خواستم فلفل ها رو جدا کنم.
اما نمیشد😂😭
برای همین گفتم وللش😂
تخممرغها رو زدم توشون و...
همون موقع صدای در اومد و استاد موسوی هم به ما پیوست.
سفره رو پهن کرده بودیم.
دورش نشسته بودیم و داشتیم میخوردیم.
خیلی حواسم بود که فلفل نخورم.
و منتظر بودم که یکی بپره هوا.
اما اولین نفر خودم بودم که ده متر پریدم هوا.
میدونید؟ فلفل هایی که تابهحال خورده بودم(هرچه قدرهم که تند بودن) فقط زبونم رو سوزانده بودن.
اما با قورت دادنش حس میکردم که از گلو تا مده ام رو داره میشکافه. و البته این که گرما به جا میگذاشت.
خیلی سعیم رو کردم که جلوی بقیه خونسردیم رو حفظ کنم.
ولی همه فهمیدا.
اونجا بود که اعتراف کردم افغانیه راست میگفت😂
واقعا فلفلاش پدر سگ بودن.
هدایت شده از سازمان سینمایی سوره
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💬 اگر سر به سر تن به کشتن دهیم
از آن به که کشور به دشمن دهیم
🎥 فیلم کوتاه «سرلُخت»
همزمان با ٧ اکتبر، سالروز عملیات #طوفان_الاقصی
🔻داستان عدی تمینی جوان ٢٢ ساله فلسطینی که تحت تعقیب ارتش اسرائیل قرار گرفت.
▫️تهیهکننده و کارگردان: علی صالحی
▫️تهیه شده در #باشگاه_فیلم_پرواز
▫️با حمایت #مرکز_فیلم_جوان_سوره
🎬 @soureh_cinema
یه بار یکی از بچهها به من گفت،
انقدر دلم میخواد اتبوس های بالا شهر رو سوار شم،
بعد ادامه داد
چیه اتبوسای ما اصلا تنوع انسانی نداره.
گفتم وا! مگه چه فرقی داره!؟...
از وقتی دارم اتوبوس های سمت جمکران و... رو سوار میشم، حس میکنم چی میگه.
البته بیشتر این رو حس میکنم که من یه عمر اتبوس هایی رو سوار میشدم که همیشه کولر میگرفتن، صندلیهاشون پارچه داشته.
رانندههاش خوشاخلاق بودند و...
خدا را شکر میکنم.
ما هیچ وقت فکر نمیکنیم که چقدر خوشبختیم.
همیشه افراد بالاتر از خود را ملاک خوشبخت بودن قرار میدادیم...
خلاصه که...
خدا ما را ببخشد