eitaa logo
شماره "۱"
367 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
182 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگه باد نبود بسوزونید🔥: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar
مشاهده در ایتا
دانلود
تنها کاری که می‌تونم انجام بدم اینه که انقدر بنویسم تا کلمات بی معنا بشن دوست دارم انقدر بنویسم تا صفحه کیبورد گوشی خراب بشه ولی دوست دارم بنویسم اما نمی‌تونم.
این وسطم بعضیا تسلیت میگن و پروفایلاشونو سیاه میکنن که انتظارشو نداشتم، می‌خوام بگم دمتون گرم، دمتون‌گرم که بین ناامیدیم از خیلیا منو به خودتون امیدوار می‌کنید
خیلی جالبه برام انقدر لفت؟ فکر کنم آخرش چند نفر بمونن ولی من به همون چند نفرم راضیم، همون چند نفر آدمای اصلین
از اینجا بدم میاد نمی‌دونم چرا اینکه نمی‌تونم مثل قبلش کنم آزارم میده چند روزیه ها مال الان نیست...
🎵یه روز خوب میاد🎵
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
از دیوارهای این شهر خون می‌چکد، سکوت ما را کر کرده و قلب‌هایمان از ترس آینده در سینه‌هایمان ایستاده...
وای نوشتنم نمیاد
https://eitaa.com/Nummer_ett/11801 :اینجا قلب های زنده از غم میتپند و قلب های مرده شاد هستند و من در تمام عمر هیچ گمان نمیبردم که اینطور غاصبین سنگدلی را در پوستین انسان ببینم و ای شادکامی گریان من...کاش در قلب غمگین تو یک لبخند شیرین نهفته باشد که قلب ما پرندگان زخمی طاقت این حجمه ی غم را ندارد...(افتضاح شد ولی نوشتن واقعا کمک کننده است!) ~~~~
این وسطام نشستم فیلم مرد آزاد رو ریواچ‌ کردم، خیلی چسبید خدایی حالم خیلی بهتر شد، دیدنش خالی از لطف نیست شمام ببینید
نمی دونم ویدار ، ولی عجیب ترین احساس ممکن رو دیروز تجربه کردم. خبر جنگ رو که دادن انقدر برام باورناپذیر بود که یه لحظه حس کردم یه وزنه خیلیی سنگین افتاده روی روحم. مغزم سوت کشید. از اینکه نمی شد تغییرش داد داشتم منفجر می شدم. احساس می کردم یه عروسک پارچه ایم که افتاده یه گوشه و نزدیکه که یه ماشین از روش رد شه اینم هیچ کار نمی تونه بکنه ، حتی اینکه تکون بخوره. خیلی عجیب بود. من که می دونم تو اینجا رو نگاه نمی کنی ولی خب. ~~~ درک می‌کنم، منم این حسو صبح داشتم. کلا این دو روز حس می‌کنم خوابم انقدر همه چیز باورناپذیره دیروز که از مدرسه میومدم خونه، وای استرس تو چهره‌ی مادرا ماشینا که با عجله می‌رفتن همه چیز انگار تو فیلم بود و من تماشا می‌کردم یعنی می‌خواستم اینطور باشه من نمی‌خواستم بازیگر این فیلم باشم ولی یهو شدم یکی از میلیون‌ها نفر بازبگرای اصلیش... می‌بینم می‌خونم ولی نمی‌ذارم، دست و دلم به گذاشتن پیاما نمیره...