فوری ومهم عزیزان ودوستان گرامی مستحضرباشید تیم سایبری موساد با اکانت (کاربرایتا) درحال ارسال پیام به اعضای کانالها وگروههای ایتا هستند پیام میدهند و نسخه جعلی ایتا را ارسال میکنند درقالب بروزرسانی ایتا به هیچ عنوان پیام راباز نکنید و برنامه رو هم نصب نکنید تلفنتان هک میشود... لطفا رسانه باشیدوپیام رانشرحداکثری بدهید #little_M
~~~
یه چیزی من دقیق نمیدونم پیاما رو از کجا جواب ندادم چون اون وسط به بعضیا جواب دادم و به بعضیا نه اول میخوام عذرخواهی کنم که وقت گذاشتین پیام دادی ولی من اصلا حوصله جواب دادن نداشتم دوم اینکه چون نمیدونم چی به چیه پیامای از این به بعد رو میذارم ولی بدونید همه رو خوندم. ببخشید. مرسی.
شماره "۱"
مَک انگشت وسطش را به آنها نشان داد و فریاد زد:《برید به جهنم عوضیا》
کاملا معلوم بود میتواند خودش را به خاطر باخت کنترل کند، درست مانند جوئل که با صورت خونی روی یخ دراز کشیده بود. تنها کسی که عصبانی نبود یا اشک نمیریخت تیموتی بود، البته تیموتی هیچگاه عصبانی نمیشد، او به اندازه آفتابپرست خونسرد بود.
تیموتی روی یخ کنار کلهی جوئل نشسته و بی اعتنا به فریادهای جوئل، با دستمال صورت خونی او را پاک میکرد. زیر لب گفت:《همتون یه مشت احمقید.》
مک کلاهش را درآورد و روی یخ پرت کرد:《آهان نه اینکه تو خیلی عاقلی.》
تیموتی دستمال را فشرد و گفت:《من به خاطر باختن، پدر و مادر تیم حریف رو جلوی چشماشون نمیارم.》
جوئل با صدای تو دماغی گفت:《چون تو یه بچه مثبت نادونی.》
درهمین هنگام دو دختر در بوفهی زمین هاکی نشسته بودند و گویی که فیلم تماشا میکنند، تیم شکستخورده را تماشا میکردند. یکی از دخترها به آن یکی گفت:《دیدی گفتم شماره شیس از همهشون عاقل تره.》
و با چشمان مشتاق به تیموتی خیره شد. دختر دیگر هوفی کشید، به او چشم غره رفت و به سمت مک که حالا روبه رویش ایستاده بود برگشت. مک که ابروهایش زیر موهای فر و عرقیاش اخم کرده بودند گفت:《پنجتا انرژیزا》
دختر با نیشخند پنجتا انرژیزا گذاشت روی پیشخوان و گفت:《برای باختتون جشن میگیرین؟》
مک نیمنگاهی از بی اعتنایی به او انداخت و پولهایش را از کیف پول درآورد. دختر دیگر با شور و شوق جلو آمد و پرسید:《شماره شیش با کسی تو رابطهست؟》
مک به خشکی گفت:《خانوم حدود خودتو بدون.》
دختر لبهایش را غنچه کرد و پاسخ داد:《من مامور مخفیم، برای همین میپرسم.》
مک با پوزخند گفت:《نه بابا؟ اصلا عموی منم رفته ماه.》
انرژیزا ها را برداشت و رفت.
تیم کمکم وسایلش را جمع کرد و انرژیزا خوران از سالن هاکی خارج شد. وقتی آنها میرفتند دختر دستش را زیر چانه گذاشته بود و با چشمانی که در خلسه فرو رفته بودند و حالتی رویاپردازانه گفت:《کاش بازم برگردن.》
دختر دیگر چشم چرخاند و گفت:《تو یه احمقی جَنِت، مامانم میگی آدمای احمق عاشق ورزشکارا میشن.》
اما آنها برگشتند و اینبار بردند، آنها برگشتند و تیموتی به جنت اسمش را گفت و به او گفت که در رابطه نیست.
و برخلاف حرفهای دختر، دختر خودش را چندین سال بعد درحالی یافت که پوشک بچهی ورزشکاری به نام مک اسکوبل را عوض میکند و در تلفن به او میگوید:《امشب خونه مامانم شام دعوتیم. زود بیا، دوستت دارم.》
به هرحال تمام باختها که بد نیستند.
خب الان دو تا متن مونده، یه فانتزی یه درام و نوشتنشون واقعا حال میده (البته نمبدونم خوب میشن یا نه ولی خب) پسسس اگه دوست داشتید حتما بازم بفرستید بنویسم البته اگه نفرستید چون بد مینویسم درک میکنم_
https://eitaa.com/Nummer_ett/11823 با حرفاش موافقی؟
~~~
راستش چیز زیادی دستگیرم نشد چون خیلی به کانالش سر نمیزنم ولی من کلا با هر کی اعتقاد داره خون هموطن خونه و فرقی نداره و میخواد کشورش دست بیگانه نیوفته موافقم.
شماره "۱"
https://eitaa.com/Nummer_ett/11823 با حرفاش موافقی؟ ~~~ راستش چیز زیادی دستگیرم نشد چون خیلی به کانا
ولی بازم میگم دقیق نمیدونم به چی فکر میکنه
خب... اینکه ممبر از دست بدم یا قضاوت بشم یا خیلی چیزای دیگه قابل تحمل بودن اما اینکه دوستت به خاطر اعتقادت بی خیالت بشه یه چیزه