https://eitaa.com/Nummer_ett/11848 خیلی حرف دارم در جواب اینجور حرفا که الان پر شده همه جا. ولی نیاز دارم ویس بدم متنی سخته #little_M
~~~
هعی هعی
یک صبح معمولی، یک دوشنبه معمولی برای پسری که با خواهرش سرکار میرفت.
هوا کمی سرد بود و باران کمی قطره قطره، میبارید.
خواهرش همیشه عادت داشت جلوتر برود.
همیشه عجله داشت.
اخر هم کار دستش داد.
هنوز هم صدای ترمز ماشین در گوشش است.
هنوز هم صدای کوبیده شدن چیزی به ماشین را به یاد دارد.
هنوز هم رنگ خون جاری شده خواهرش را به یاد دارد.
آن روز دیگر معمولی نبود، سیاه بود، تلخ بود، دردناک بود.
اما زندگی جریان دارد...
او کاری جز گیتار زدن بلد نبود.
او یک آهنگ را از همه بهتر بلد بود بزند.
نت هایش را حفظ بود. بلد بود آن را با چشم بسته بزند، با دستان بسته بزند او بلد بود در هرحالتی آن را بزند.
چرا که آهنگ مورد علاقه خواهرش بود.
چرا که هر هفته، هر دوشنبه، همانجا و در کنار همان خیابان آن را مینواخت.
به یاد خواهرش...
اما میتوان در دل لحظههای تلخ، شیرینی یافت. مگر نه؟
مثلا آن موقع که کودک بیحواس درهمان خیابان قدم میزد.
مثلا آن موقع ماشینی با سرعت در آن خیابان میراند.
مثلا نجات دادن آن دختر.
مثلا تکرار شدن صدای بوق و ترمز ماشین و کوبیده شدن چیزی.
مثلا رفتن او پیش خواهرش؟
#yggdrasil
همه میگفتند شاد باش!
تو بازماندهای...
میگفتند تو خوششانسی!
چون تو بازماندهای...
بازمانده؟
بازماندهها از هه غمگینترند، آنها از همه بیشتر خستهاند
آنها زخمهای دارد که بعد چندی خوب خواهد شد. اما بعضی زخمهایشان تا ابد باقیست
مثل زخمهای نامرئی روی روحشان
بازماندگان چیزی جز مردههای متحرک نیستند
آنها آدمهایی هستنند که روحشان خیلی وقت پیش با وطن و خانوادیشان مرده
آنها چیزی جز جسمی تهی از روحِ درحال حرکت نیستند.
آنها بازماندهاند
چیزی جز لکههای به دور مانده از یک تمیزکاری نیستند...
#yggdrasil
خاطرات بد تلخاند، آری...
هر وقت در صندوقچه خاطراتت به آنها بر میخوری، گرهای در گلویت آزارت میدهد، و فقط خوشحالی که گذر کردی.
اما تلختر از خاطرات خوب هستند
چرا که با یادشان فقط دلت تنگ میشود، فقط گریه میکنی.
چرا که تکرار نمیشوند.
چرا که تاریخ برنمیگردند.
چرا که ثانیههای رفته پوچ شدهاند.
#yggdrasil
تروخدا نمیرید
حتی اگه یه بار یه پیام از کانالتون دیدم هم نمیرید.
میدونم خودتون نمیتونید کاری کنید ولی نمیرید
شماره "۱"
در آخر، کاملا ناگهانی کورسوی امیدی در دلش شکل گرفت، به پیتر گفت:《فقط همراهیم کن.》 و از مخفیگاهشان به
اسپایک و پیتر به همراه بچه جلوی مغازه آقای تایلور ایستاده بودند و قلبشان آنقدر محکم به سینهشان میکوبید که پیتر با هر تپش با خود میگفت الان است که بیرون بپرد!
اسپایک بچه را از این دست به آن دست داد و به پیتر گفت:《اگه چیزی از این مغازه بچاپی تا خود صبح میزنمت.》
《وا برای چی؟》
《چون آقای تایلور با بقیه فرق داره.》
《مغازه مغازهست دزدی هم دزدی.》
《آقای تایلور به ما کمک میکنه، همینکه گفتم. راه بیوفت.》
اسپایک وارد مغازه شد و پیتر هم پشتش حرکت کرد. مغازه کوچک و پر بود از انواع و اقسام وسایل، آنقدر که قفسههای چوبی از حجم وسایل شکم داده بودند و ناله میکردند. اسپایک فریاد زد:《آقای تایلور. منم اسپایک》
آقای تایلور از جایی پشت قفسهها بیرون آمد و با لبخند گفت:《امروز دیر کردی.》
اسپایک بچه را نشان داد و گفت:《آره راستش به مشکل برخوردیم.》
آقای تایلور جلو آمد و بچه را با ظرافت از اسپایک گرفت. پرسانپرسان به سمت یکی از قفسهها رفت تا با وسایلی که در مغازه داشت، شیر خشک درست کند:《خیلی بچهی نازیه. اسمش چیه؟ از کجا اومده؟》
پیتر چیزی را آرام در جیبش سراند:《از تو آشغالی پیداش کردم. اسم هم ندا....》
اسپایک ناگهان گفت:《چاد! اسمش چاده.》
آقای تایلور شیرخشک را به چاد داد و گفت:《سلام چاد کوچولو. به خونواده خوش اومدی.》
با شنیدن این حرف چشمان پیتر گشاد شد. خانواده. تا به حال کسی او را جزو یک خانواده به حساب نیاورده بود. وسایلی را که دزدیده بود سر جایش گذاشت و با خود قسم خورد دیگر از آقای تایلور چیزی ندزدد.