https://eitaa.com/joinchat/2739799150C81384ffbf8 همسایه بشیمممم؟
~~~
آره حتماااا ادمینی یا همینجوری_؟
شماره "۱"
https://eitaa.com/joinchat/2739799150C81384ffbf8 همسایه بشیمممم؟ ~~~ آره حتماااا ادمینی یا همینجوری_
وای کانالت خیلیییی وایب ریگولوس بلک میدههه
خوب ساختیش
پادشاه پریان هر لحظه بیشتر منو تو خودش فرو میبره
هنوز عاشقششششش نشدم ولی واقعا خوشم اومد
ولی جلد دو تموم شه دیگه ندارم و بدبخت میشم
شماره "۱"
اسپایک از آن بغل به بعد دیگر حرفی نزده بود. پیتر، اسپیاک و کوین قدمزنان و در سکوت به قبرستان ماشین
اسپایک گفت:《نقشهی خوبیه امیدوارم موفق بشی انجامش بدی.》
و از جایش بلند شد. کوین با تعجب پرسید:《یعنی کمکم نمیکنی؟》
《نوچ》
اسپایک از چادر بیرون رفت و به پیتر گفت:《بعدا میبینمت بچه.》
پیتر دنبالش راه افتاد اما تا وقتی وارد کوچه نشدند ساکت ماند. اسپایک بدون آنکه به پشت سرش نگاه کند گفت:《میخوای تا کجا دنبالم بیوفتی؟》
《تو که راست نگفتی؟ ها؟》
《چیو؟》
《اینکه نمیخوای به کوین کمک کنی.》
اسپایک ایستاد و رویش را برگرداند:《گوش کن پیتر، این یه چیزی بین من و کوینه، بهتره دخالت نکنی.》
و قبل از آنکه پیتر فرصت کند حرفی بزند، به سرعت از آنجا رفت. نمیخواست به خرابه برگردد، پس بی هدف و بدون آنکه بداند کجا میرود در خیابانها سرگردان شد.
و وقتی دو ساعت راه رفت، در آخر خودش را رو به روی مغازهی آقای تایلور یافت. نفس عمیقی کشید و وارد شد. آقای تایلور دستش را زیر چانهاش گذاشته بود و چرت میزد. اسپایک برگشت برود که صدای آقای تایلور بلند شد:《بیدارم...بیدارم. چی شده؟》
اسپایک برگشت و گفت:《هیچی فقط... دوباره گیر کردم.》
آقای تایلور چشمانش را باز کرد و از جایش بلند شد:《و قطعا از من نمیخوای که بهت بگم کدومو انتخاب کنی، هوم؟》
و چای داغی برای اسپایک ریخت و دستش داد. اسپایک چای را گرفت و آقای تایلور ادامه داد:《ولی من به جاش نصیحتت میکنم. خب پیرمردم دیگه و پیرمردای وراج نصیحتای کلیشهای میکنن، این قانونشه نه؟》چشمکی زد و با دهان بسته خندید:《تجربهم میگه هر راهی رو انتخاب کنی حسرتش آخر برات میمونه که چرا اون یکی رو نرفتی، و نصیحت میگه راهی رو انتخاب کن که به نظرت حسرت کمتری باقی میذاره.》