آرام بهش نزدیک میشوم و چترم را بالای سرش میگیرم. کمی طول میکشد تا متوجه شود برف قطع شده و چشمانش را باز کند. چشمانش را که باز میکند ابتدا کمی برق میزنن و سپس سرزنشگر میشوند:《تو اینجا چیکار میکنی؟ مگه امروز...》
انگشتم را روی لبش میگذارم و میگویم:《برف رو با تو از دست بدم؟ به خاطر یه عمل مزخرف؟ بی خیال ماری بذار از آخرین لحظات زندگیم لذت ببرم.》
با مشت کوچکش وسط سینهام میزند و برافروخته میگوید:《قرار نیست بمیری. بعدش میتونی کلی لذت ببری.》
رویش را از من بر میگرداند و میرود. قدمهایش کوچکند پس میتوانم آرام کنارش راه بروم《به اندازه کافی تو خونه همه رو مخم میرن تو دیگه نزن تو ذوقم.》
با صدای لرزان میگوید:《ما نگرانتیم چرا نمیفهمی.》
دارد گریه میکند.
خدای من دارد گریه میکند!
لعنت به من که دوباره اشک را درآوردم.
چترم را میبندم و اجازه میدهم سرمای برف تب بالایم را پایین بیاورد:《متاسفم. نمی... نمیخواستم ناراحتت کنم.》
سرم را با شرمندگی پایین میگیرم. با دستش اشکهایی را که مانند مروارید از چشانش میچکند پاک میکند و میگوید:《میدونم.》
به سمتم برمیگردد و نزدیکم میشود. دستش را روی بخیهی گلویم میکشد و میگوید:《من یه بار از دستت دادم. دوباره نمیذارم تیغ جراحی تو رو از من بگیره. فهمیدی؟》
دستش را روی لبم میگذارم. سرد است اما گرمای لب من سرمایش را ذوب میکند:《اتفاقی نمیوفته.》
هردویمان میدانیم یک دروغ است اما آنقدر تکرارش میکنیم تا از معنا بیافتد. آنقدر آن را به زبان میآوریم تا لباس دروغین حقیقت بر تن کند، تا رنگ و بوی راستی و درستی بدهد.
معلوم است که اتفاقی میافتد، من عمل خواهم کرد و دردها در اوج خودشان به پایان خواهد رسید، او عزادار خواهد شد و تا آخر عمر از من متنفر میشود.
میدانم.
هردویمان میدانیم.
و این حقیقت تلخ عشق و بیماری است، حقیقتی که درش عشق بیماری را میپوشاند، گویی توهم است اما در واقع این عشق است که فریب میدهد.
چترم را بالای سرش میگیرم و زیر برف قدم میزنیم. نمیگذارم برف بر او ببارد، نمیخواهم برف را برایش تبدیل به خاطره بدی کنم، در عوض اجازه میدهم برف بر موها و صورت من بوسه بزند.
او باید عاشق بماند، عاشق زندگی، عاشق برف.
او باید پاک بماند، پاک از برف، دور از مرگ.
شماره "۱"
آرام بهش نزدیک میشوم و چترم را بالای سرش میگیرم. کمی طول میکشد تا متوجه شود برف قطع شده و چشمانش
به این نظر بدید یکی دیگه هم بنویسممم
شماره "۱"
وای بچهها بهتون افتخار میکنم🤣❤✨
خدایی هنوزم بهش فکر میکنم وای طرز حرف زدن؟🤣😂 خواهشا پاشو بیا تو ناشناس اینجا وایی
هدایت شده از ☆بیت آزاد در مثلث برمودا☆
میشه فور بدید یه چند تا ممبر بیان این طرف؟🚶♂️💞
هدایت شده از آقای ایکس
کتاب: دزیره
اثر آن ماری سلینکو
داستان دختر یه تاجر ابریشم به اسم دزیره که عاشق ناپلئون فرمانده ی ارتش فرانسه میشه اما ناپلئون که میخواد فرمانروا بشه با ژوزفین ازدواج میکنه و دزیره میمونه و عشق از دست رفته اش
تو این حین با ژان آشنا میشه و در نهایت به خودش میاد و میبینه ملکه ی کشور سوئد شده!
*من فکر میکردم وقتی آدم کسی را دوست دارد و فقط به یک نفر تعلق دارد زندگی ساده و شیرین میشود *
برای شما:
https://eitaa.com/Nummer_ett
از طرف ما:
https://eitaa.com/mrxcollection
شماره "۱"
کتاب: دزیره اثر آن ماری سلینکو داستان دختر یه تاجر ابریشم به اسم دزیره که عاشق ناپلئون فرمانده ی ار
خیلی ممنوننن اینم باید بخونم✅