شماره "۱"
نویسندهها چیزهایی را خلق میکنند که میخواهند بخوانند.
و من با گوشت و استخونم اینو حس کردم و باور دارم
میدونید بذارید بگم چون اگه نگم دیوونه میشم.
من دیشب صد صفحه از نغمه آشیل رو خوندم. وایبش محشر بود احساس میکردم واقعا تو خود یونانم، چی بهتر از اینکه داستان درباره اساطیر باشه با پادشاهان و وایب محشر یونان باستان؟ وایب خورشید میداد، داستان جنگ تروآ که موردعلاقهمه و آشیل که خیلی ازش خوشم میاد.
و پاتروکولوس.
شخصیت گوگولی داشت.
اما من نه تونستم نه میتونم و نه خواهم تونست که با همجن*سگرایی کنار بیام.
پس بی خیالش شدم، اون میتونست کتاب موردعلاقه من بشه ولی چیزی داشت که من به خاطرش بی خیال تمام نقاط قوت کتاب شدم.
ولی من عمیقا همچین کتابی میخوام، عمیقا اساطیر و جنگجوها و باستان و... رو در کنار هم میخوام.
و از اونجایی که این هیچجا نیست شاید باید خودم خلقش کنم؟ اما مشکل اینجاست که اگه اینطوریه اون کتاب باید داستان بلند باشه.
چیزی که من احتمالا هیچوقت نتونم خلقش کنم.
و این میشه همون قضیه نویسنده چیزی مینویسه که میخواد بخونه و داستانی که بهش میگن نویسنده ناتوان.
پس شاید حتی دنبالش برم، دربارهش تحقیق کنم و بسازمش.
اما اون همیشه تو ذهنم خواهد ماند، مثل کلی ایده دیگه.
نمیدونم یادتونه یا نه که میگفتم از فراموش شدن میترسم و نوشتن هم نتونست حلش کنه و اینا...
الان فهمیدم نوشتن نمیتونه خیلی چیزا رو حل کنه. نوشتن نه تنها نمیذاره تو فراموش نشی بلکه حتی گاهی نوشتن هم نمیتونه کمکت کنه خلق کنی.
شماره "۱"
نمیدونم یادتونه یا نه که میگفتم از فراموش شدن میترسم و نوشتن هم نتونست حلش کنه و اینا... الان ف
عجیبه.
نوشتن قرار بود چاره باشه.