eitaa logo
شماره "۱"
354 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
180 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگر باد نبود، بسوزونید🔥: https://abzarek.ir/service-p/msg/4284192
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از The sun and the star
راستی تو فکرمه منم تقدیمی بدم
یه ایده‌ی جذاب هم دارم ایشالا اگه خدا بخواد
یه سریا رو خیلی دلم می‌خواد اد کنم به اینجا یه حالی بدم ولی متاسفانه نمی‌تونم امضا ها رو باز کنم🥀 خواستم بگم‌من می‌خوام نمیشه
🎭احتمالا بدونید که من عاشق تئاترم، اگر هم‌نمی‌دونید از این به بعد می‌دونید! 🎭پس بیاید یه کاری کنیم شما این پیام رو سر در خونه‌هاتون به دیوار بزنید بعد بیاید دفتر مدیریت و فرم عضویت رو پر کنید. اگر خدایی نکرده آواره بودید و خونه نداشتین آدرس کارتونتون رو بذارید. 🎭منم با شماها یه گروه تئاتر می‌سازم و میگم اگه قراره بود نمایشنامه معروف و جذاب رومئو و ژولیت رو بازی کنیم شما تو گروه تئاتر چیکاره بودید. 🎭اینم سالن تئاتره حتما تشریف فرما بشید. ظرفیت تمام، مرسی از شرکتتون.
شماره "۱"
بدبختی جدیددد خیلی براش ذوق دارم شرکت کنیدااا
«شماره ۷۷؛ مجرمِ خنده»   جرمم؟ خندیدن وسط جلسه‌ی اعدام شاه سابق.   می‌گن وقتی طناب رو دور گردن اون بستن، من قهقهه زدم. خب راست می‌گن، ولی نه از شادی... از ترس. خنده تنها سلاحم بود؛ از وقتی بچه بودم یاد گرفتم باهاش رو‌به‌روی هر چیز وحشتناک بایستم.   اینجا توی زندان، همه اسمم رو گذاشتن «دلقک جهنم».   وقتی نگهبان‌ها قدم می‌زنن من لطیفه تعریف می‌کنم، وقتی زندانی‌ها گریه می‌کنن من جوک می‌سازم، و وقتی شب می‌رسه، با خودم می‌خندم تا صدای فریادهای بقیه رو نشنوم.   یه بار رئیس نگهبانا گفت:   ـ تو معلوم نیست سگ دیوونه‌ای یا نابغه‌ای که کم آورده.   من جواب دادم:   ـ نابغه نه... فقط مجرم سبک‌مغزی‌ام که بلد نیست دنیا رو جدی بگیره.   اگه فردا مُردم، بذار رو سنگ قبرم بنویسن:   «او فقط خندید، چون راه دیگه‌ای نداشت.» «شماره ۴۲؛ دزدِ خاطره‌ها» من چیزی نمی‌دزدم که توی دست جا بشه — نه طلا، نه اسلحه، نه پول.   من خاطره می‌دزدم.   کافیه یه نگاه به چشم کسی بندازم تا تصویر اولین عشقش، آخرین گریه‌ش، یا لحظه‌ی مرگ عزیزش بی‌صدا توی ذهنم بشینه.   حالا همه‌ی اون خاطره‌ها تو سر من‌اند؛ یه آرشیو زنده‌ی درد و دلتنگی.   اینجا توی زندان، هیچ‌کس نزدیکم نمیاد. می‌ترسن یادشون رو ازشون بگیرم، و راستش خودم هم می‌ترسم چیزی نباشه برای دزدیدن.   فقط یه نفر گاهی سراغم میاد — همون دلقک شماره ۷۷. می‌گه ازم بخواد لطیفه‌هاشو بدزدم تا یادش بره درد چیه. ولی خنده‌هایش، حتی وقتی دزدیده می‌شن، تلخ‌تر از همه خاطره‌ها هستند.   بعضی شب‌ها روی دیوار می‌نویسم:   > «خاطره‌ها سنگین‌تر از زنجیرها هستند.»   و تنها چیزی که نمی‌توانم بدزدم، خاطره‌ی آزادی است  چون هیچ‌وقت نداشتمش. .....  «شماره ۱۱؛ معمارِ ویرانی» جرم من؟ طراحی سازه‌ای بود که شهر را زیر آوار دفن کرد.   می‌گویند هزاران نفر زیر آجر و بتن جان باختند؛ تقصیر من بود، چون محاسباتم «کمی» خطا داشت. خطایی که باعث شد بلندترین برج شهر، مثل یک قوطی حلبی مچاله شود.   حالا اینجا، در این زندانِ بی‌انتها، روزها را با طراحی نقشه‌های جدید می‌گذرانم؛ نقشه‌هایی از دیوارهای بلندتر، بندهای محکم‌تر، و سلول‌هایی که هیچ راه فراری ندارند.   زندانبان‌ها گاهی نقشه‌هایم را می‌بینند و سر تکان می‌دهند. شاید در وجود من، چیزی شبیه خودشان می‌بینند: کسی که با ذهن خود، خرابی می‌آفریند.   تنها کسی که جرأت کرده با من حرف بزند، همان زندانی شماره ۴۲ است؛ همان که خاطره‌ها را می‌دزدد. او از من پرسید:   ـ چرا دوباره نقشه می‌کشی؟   گفتم:   ـ چون حتی در ویرانه‌ها هم باید نظم وجود داشته باشد.   می‌دانم که در این زندان، من فقط یک زندانی نیستم؛ من معمارِ این جهنمم. و هر شب، قبل از خواب، با خودم فکر می‌کنم؛ آیا این زندان، بزرگترین شاهکارِ من  ..... «شماره ۷؛ سایه‌ی سرد» سکوت. تنها چیزی که به جرم من معنا می‌دهد.   من جان گرفتم تا جان بگیرم.   در دل تاریکی، با ابزاری سرد و بی‌صدا، زندگی را از کسی گرفتم که شاید حقش بود. یا شاید هم نه. اینجا دیگر تفاوتی نمی‌کند.   قاضی، دادستان، و حتی خانواده‌ی مقتول، همه در صورت من دنبال گناه می‌گشتند، و وقتی یافتند، مرا به این قفس انداختند.   در این زندان، نگاه‌ها سنگین‌اند. زندانیان دیگر بوی مرگ را از من حس می‌کنند؛ بویی که سال‌هاست با من عجین شده. آنها از من دوری می‌کنند، اما در چشمانشان ترسی موج می‌زند که شبیه احترام است.   گاهی، وقتی نیمه‌شب از سلولم بیرون می‌آیند و صدای خش‌خشِ زنجیرها سکوت را می‌شکند، همه چشم‌ها به سمت من است. انگار منتظرند تا دوباره سایه‌ی سردم را بر سرشان بیندازم.   اما من فقط قدم می‌زنم؛ در تاریکی راه می‌روم و به چیزی فکر نمی‌کنم. شاید به گذشته‌ای که مرا به اینجا کشانده، یا آینده‌ای که هیچ‌وقت نخواهد آمد.   وقتی شماره ۴۲، دزدِ خاطره‌ها، سعی کرد خاطره‌ی آخرین نفسِ قربانی‌ام را از من بدزدد، فقط سکوت کردم. او نتوانست چیزی بگیرد. شاید چون خاطره‌ای جز تاریکی در من وجود ندارد. ...... در دل «بزرگترین زندان کل جهان‌ها»، جایی که نژاد، گذشته، و حتی هویت، تنها نقاب‌هایی هستند بر چهره‌ی واقعی اسارت، داستانی تکراری رقم می‌خورد. «شماره ۴۲؛ دزدِ خاطره‌ها»، «شماره ۷۷؛ مجرمِ خنده»، «شماره ۱۱؛ معمارِ ویرانی»، و «شماره ۷؛ سایه‌ی سرد»، تنها چند نت در سمفونیِ بی‌پایانِ رنج‌اند. از هر گوشه‌ی کیهان، از هر بعدِ ناشناخته، اینجا گرد هم آمده‌اند آنها می‌کوشند، نقشه می‌کشند، می‌خندند، و حتی خاطره می‌سازند یا می‌دزدند، اما در نهایت، همه‌چیز به یک حقیقت ختم می‌شود: «دیوار شماره ۳۱» - شاهدِ خاموشِ فریادها - همچنان استوار است. «بزرگترین زندان کل جهان‌ها»، نامی‌ست نه برای مکانی فیزیکی، بلکه برای حصاری نامرئی که روح‌ها را در بر گرفته. و فرار؟ فرار تنها توهمی‌ست که در تاریک‌ترین سلول‌های ذهنشان، پژواک می‌یابد. نظرتون؟؟😁 ~~~
شماره "۱"
«شماره ۷۷؛ مجرمِ خنده»   جرمم؟ خندیدن وسط جلسه‌ی اعدام شاه سابق.   می‌گن وقتی طناب رو دور گردن اون
300.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نظرتون؟ مو به تنم سیخ شد وای خیلی خاص و قشنگ بوددد مجرمای متفاوتی بودن و ارتباط بینشون خیلی باحال بود و وای بعضی از جنله ها خیلییی عمیق بودننن مرسی که شرکت کردییی
حال ندارم برای چالش تایپ کنم یه متن از قبل دارم، باحاله، تا کی وقت داره این چالشه؟ ~ تا کی برای چالش وقت هست؟ ~ چالش زمان نداره تا هر وقت خواستید می‌تونید بفرستید
ble.ir/join/Dv3fiYYSxq پیش من میاید؟😁💗 ~~~~ https://eitaa.com/Aannewithane سلام اینجا عکس و فیلم درباره استرنجر تینگز هست خوشحال میشم عضو بشید ~~~ حمایتشون کنید✨