eitaa logo
شماره "۱"
369 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
184 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
انقدر که تو این یه ساعت استرس کشیدما تو این دو ماه نکشیده بودم بمیری ریاضی
https://eitaa.com/writer_fazar/4683 فاذر الان حالم خوش نیست میا می‌زنمتا
موهای سیریوس رو می‌بینید_؟ موهای اسپایک یه همچین چیزیه_
نیازمند مقدار زیادی چیز میز از غارتگران و اسلیترین اسکلیتز(اگه درست بگم_) واقعا حوسشونو کردممم
شماره "۱"
نیازمند مقدار زیادی چیز میز از غارتگران و اسلیترین اسکلیتز(اگه درست بگم_) واقعا حوسشونو کردممم
ایستگاه و دارک آکادمیا رو به خاطرشون زیر و رو کردم جای دیگه سراغ دارید بدید بیاد🙏
شماره "۱"
ایستگاه و دارک آکادمیا رو به خاطرشون زیر و رو کردم جای دیگه سراغ دارید بدید بیاد🙏
همشون خیلی بوجی موجیمیوزمطوپس البته به جز اون شیپای چیز که بدم میاد_
وای الان که فکر می‌کنم اسپایک چقدر شبیه جوونیای سیریوس بلکه_
شماره "۱"
وقتی می‌خواستند بروند وی اسپایک را محکم درآغوش گرفت و گفت:《زود زود بیا بهمون سر بزن، دلم برات تنگ می
لوگان دلش می‌خواست فریاد بزند، دوست داشت همه را بکُشد و دنیا را نابود کند. پانزده‌سالش بود و به اندازه هزارسال زجر کشیده بود. لوگان دوست داشت برود و مشت بزند در صورت آن پسر خوش‌قیافه با آن موهای بلندش. که چندتا از همان فحش‌های درک را نثار خودش کند، دوست داشت خودش را از لبه پل پرت کند پایین، اما به جای تمام این‌ها زنگ در را فشرد. خانه‌ای که این چندروزه ازش فرار می‌کرد، در حاشیه دریمز گریویارد واقع شده بود، کوچک، قدیمی و فقیرانه. مردی در را باز کرد و لوگان از شدت آنکه پدرش در این چند روز چقدر شکسته شده بود، تقریبا او را نشناخت. زیر چشمان او گود رفته بودند و پوست سیاهش کدر و خسته بود، حتی شانه‌هایش نیز افتاده بودند. لوگان دست در جیب کرد، سرش را پایین انداخت و گفت:《سلام بابا.》 پدرش آهی کشید و با طعنه گفت:《بالاخره یادت اومد یه خونه و پدری هم داری.》 صدای ضعیفی از داخل خانه چیزی پرسید. پدر لوگان برگشت و داخل خانه رفت و به صاحب آن صدا گفت:《پسرته.》 لوگان با معذبی وارد خانه شد. خانه بوی دارو و بیمارستان و خاک می‌داد. صاحب آن صدا، مادرش، روی یک تخت کهنه دراز کشیده بود. دل لوگان با دیدنش هری ریخت، لاغرتر از قبل بود، به گونه‌ای ضعیف که لوگان پنداشت اگر او را لمس کند، تکه‌تکه خواهد شد. مادرش از میان لب‌های خشک و ترک‌برداشته‌اش گفت:《بیا اینجا... ببینم.》 و چنان به نفس‌نفس زدن افتاد که اشک در چشمان لوگان جمع شد. نه، نمی‌توانست اینجا بماند. در حالی که اشک‌هایش چکه می‌کردند و عقب‌عقب می‌رفت گفت:《متا... متاسفم.》 و از خانه به بیرون دوید. در راه مدام زیر لب تکرار می‌کرد:《متاسفم. متاسفم. متاسفم.》