https://eitaa.com/Nummer_ett/14398 نمیدونم لوکاس رو مقصر بدونم که پول قبول نمیکنه یا نه. شاید اگه جاش بودم پول رو قبول نمیکردم اما اگه با این پول میتونه جون زنشو نجات بده... نمیدونم واقعا. و واییییی. چرا وایب فارلندها انقدر قشنگ و باحاله؟ مخصوصا وی که منو یاد مالی ویزلی میاندازه #کرم_کتاب
~~~
اوم داستان لوکاسو توضیح میدم...
خیلی خوبنسنیمویمط دقیقااا وی خود مالیههه
https://eitaa.com/Nummer_ett/14399 واییییی. نسیم این پارت همونجور که به روح اسپایک طراوت میبخشید منو هم سوار خودش کرد و برد پارت های قبلی و پیش کوین و پیتر. و وای دوستی لوگان و اسپایک رو دوست داشتم. قلمت 🛐🛐 #کرم_کتاب
~~~
خب من الان سکته میکنم از ذوققق
https://eitaa.com/Nummer_ett/14400 واقعا شاهکاره. این دوتا پارت فوقالعاده بوووووود. وای من به فدای ذوق شارلوت از دیدن اسپایک بشم😭. ایول ویدار. ادامه بدههههه. #هستی
~~~
سلام هستیییی
جیتسجویمی چشمممم
https://eitaa.com/Nummer_ett/14400 قشنگ مشخصه از این دوستی های خفنههههه #Alex
~~~
خیلی دوسشون دارممم
https://eitaa.com/Nummer_ett/14399 ای جان اسپایک، ای جان، ای جان #Alex
~~~
اسپایک گنگسر😎👌
https://eitaa.com/Nummer_ett/14420 چرا به نظرم لوکاس هم میتونه پسر خیابان باشه؟ #کرم_کتاب
~~~
شاید چون زنش داره جاوی چشماش میمیره و نمیتونه کاری کنه و پسرش اونو مقصر میدونه؟):
https://eitaa.com/Nummer_ett/14425 خواستم بگم به چشم برادری دیگه الکس جان مگه نه؟ #کرم_کتاب
~~~
😂😂
راستی
ولادت امام رو بهتون تبریک میگمممم امیدوارم ولادت بعدی رو خودشون بطلبن بریم حرممم
یکم دیگه بگذره داستانک میره بزرگیاشون_
شده انقدر امروز مینویسم تا بزرگ بشن
کاملا جدی دلم می خواد بزرگ بشنینمیدی
احتمالا امروز کلی بنویسم
دعا کنید بتونممم
شماره "۱"
سر ناهار نیز یا لوگان به او نگاه نمیکرد یا وقتی نگاه میکرد با اخم همراه بود. به غیر از او، اسپایک
دو هفته از وقتی لوگان و اسپایک دست دوستی به هم دادند میگذشت، در آن روزها لوگان یا در اتاق اسپایک میخوابید یا در خانه فارلندها. صبحها به یادگرفتن و کمک به درک در تعمیرگاه میگذشت و رابطه میانشان هر روز بیشتر و بیشتر رنگ و بوی صمیمیت میگرفت و با درک همراه میشد. آنشب نوبت اسپایک بود روی تخت بخوابد و لوگان روی زمین دراز کشیده بود.
به اسپایک گفت:《بلکی... کجا تو این دنیا واست حس خونه رو داره؟》
معمولا لوگان سوالهای عمیق نمیپرسید، مگر آنکه فکرش درگیر باشد. اسپایک دستانش را زیر سر گذاشت و گفت:《تا حالا جایی بهم حس خونه رو نداده ولی...فکر کنم هرجا یکی منتظرت باشه یعنی خونه. خیابون واسه پیتر برام خونه بود، و خونه فارلندها... پسر اونجا واسم بیشتر از همه عمرم حس خونه داشت.》
لوگان پس از کمی سکوت گفت:《بابام میگه مامانم حالش بدجور بده و میخواد ببینتم. فردا میخوام برم خونه.》
اسپایک سرش را بلند کرد و او را دید که پشتش را به اسپایک کرد:《مطمئنی که اینو میخوای؟》
لوگان با صدای لرزان گفت:《نمیخوام حسرت اینکه مامانمو قبل مردن ندیدم بمونه رو دلم.》
اسپایک به پهلو شد:《میدونی... شاید منم باید برگردم خیابون.》
اسپایک قبلا همه چیز را درباره خیابان و گذشتهاش به لوگان گفته بود. لوگان گفت:《فکر میکردم اینجا رو دوست داری.》
اسپایک چشمانش را بست:《دارم. ولی خودخواهیه که اونا رو با اون شرایط تنها بذارم. تازه... من قول دادم گان. قول.》
لوگان فقط گفت:《قول. مامان منم قول داده بود خوب میشه، و الان؟ فردا دارم میرم باهاش واسه همیشه خداحافظی کنم. بی خیال بلکی قولا هیچوقت دووم نمیارن.》