eitaa logo
شماره "۱"
370 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
182 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگه باد نبود بسوزونید🔥: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar
مشاهده در ایتا
دانلود
ممنونم استفانی گاربر بابت این دوتا مجموعه فوق‌العاده
و اینکه می‌دونم عکسا تار و داغون بودن ولی تو شرایط افتضاحی داشتم عکس می‌گرفتم_
https://eitaa.com/writer_fazar/4731 مثلا یکی دیگه کارارو انجام بده و نامه بازی و اینا ولی در واقع مال تو باشه ها؟
https://eitaa.com/writer_fazar/4736 وای این خیلی ایده خوبیه جدی جدی دنبالشو بگیرر هیچکسو نداری؟😭 آشنا پدر مادر خواهر برادر😭
هدایت شده از Omlet
هدایت شده از Omlet
- حمایتی - این پیام+ یک پست دلخواه از املت رو فوروارد بزنید و توی املت عضو باشید و تگتون رو به دستم برسونید تا من هم متقابل یک پست از شما فوروارد کنم و توصیفش کنم.
https://eitaa.com/writer_fazar/4737 https://eitaa.com/station34/5392 وای تروخدا اینا رو بهم پیوند بزنید خیلی عالی میشههه کتاب هم مطمئن باشید کلی کتاب هست
https://eitaa.com/writer_fazar/4740 خب بپرس ازش😑
شماره "۱"
- حمایتی - این پیام+ یک پست دلخواه از املت رو فوروارد بزنید و توی املت عضو باشید و تگتون رو به دستم
میشه اگه باز ایشون چالش اینجوری گذاشت خودت تو چنلم فور کنی بی زحمت؟🙏🏻 ایتای احمق تا نری تو چنل پیاما نمیاد و منم همیشه جا میمونم
شماره "۱"
صبح که شد و خورشید با خستگی به سر کار هرروزش برگشت، لوگان از خانه درک به سمت خانه خودشان راه افتاد.
لوگان به مادرش نگاه می‌کرد که زیر پارچه اندازه یک بچه است. او به مادرش خیره شده بود که بی جان، به خاک بی احساس سپرده می‌شد. نه باد، نه اشک، نه معجزه و نه حتی خدا او را زنده نکرد. او رفته بود. برای همیشه. او رفته بود و لوگان دیگر کسی را نداشت که به او بگوید عالی است، که او را سرزنش کند و به او بگوید که باید بهتر عمل کند. نه دست لطیفی قرار بود بر سرش بکشد و نه آغوش گرمی در کار بود. مادر لوگان رفته بود و با خودش قلب لوگان را نیز برده بود. مراسم خاکسپاری خالی بود، تنها لوگان و پدرش و کشیش حضور داشتند. هیچکدام از آن‌دو نه پول داشتند نه حوصله یک مراسم بزرگتر را داشتند. آن‌دو، شانه به شانه یکدیگر ایستاده بودند و نور سرخ غروب از پشت به آنها می‌تابید، نور خورشید که همرنگ کاسه خونی چشمانشان بود. آنها آنقدر گریسته بودند که دیگر اشکی برایشان باقی نمانده بود. لوگان بدون چشم برداشتن از سنگ قبر گفت:《تقصیر تو بود.》 《و چرا اینجور فکر می‌کنی؟》 لوگان فریاد زد:《اگه غرور کوفتیتو می‌شکوندی اون الان اینجا بود.》 صدای پدرش با خستگی به گوش رسید:《ما دیر فهمیده بودیم لو. خیلی دیر. پول هیچکاری نمی‌کرد.》 《براش وقت می‌خرید.》 《و درد بیشتر میاورد اون خودش اینو نخواست.》 《اینا رو میگی تا خودتو توجیح کنی. تو فقط یه غرور لعنتی داشتی و باید می‌شکوندیش. همه‌ی اینا تقصیر تو.》 لوگان با فریاد ادامه داد:《تقصیر تو. اگه تو نبودی یا حداقل یکم اونو دوست داشتی الان اینحا پیشمون بود. من مادر ندارم و این تقصیر توعه.》 لوگان اشتباه می‌کرد، اشک هیچگاه به پایان نمی‌رسد چون حالا چشمان خشک لوگان را پر کرده بود. او با گریه از آنجا رفت.