شماره "۱"
سال ۲۰۰۶، شنبه. داخل کافهای کوچک و شلوغ پر بود از افراد و صدای خندهها و حرفها. خندهها به حرفها
لوگان که از ذوق سر از پا نمیشناخت گفت:《خدایا منم میخوام.》
و با حسرت به پوستش نگاه کرد. چند ماهی میشد که فردی نقاشیهایش را از روی کاغذ به روی پوست آدمها منتقل کرده بود و در آن کافه کار میکرد. البته خانوادهاش نمیدانستند، اگر خانوادهی پولدار او این قضیه را میفهمیدند او را میکشتند! شاید هم بدتر، از ارث محرومش میکردند!
لوگان سرش را به پشت برگرداند:《الای تو خالکوبی نمیکنی؟》
الایجا که با اضطراب در آن پشت ناخن میجوید گفت:《مگه مغز خر خوردم.》
لوگان بلند قهقهه زد:《مگه ما مغز بلکی رو خوردیم که اینجاییم؟》
فردی دستگاه را از روی پوست اسپایک برداشت تا بلند بخندد، زیر لب گفت:《خدا لعنتتون کنه منو نخندونید اسپایکو بیمارستی میکنم.》
الایجا که طاقت دیدن آن صحنه را نداشت از همان پشت گفت:《پس کِی تموم میشه؟》
لوگان قلنج انگشتانش را که از بس شکانده بود دیگر چیزی ازشان باقی نمانده بود، شکاند و گفت:《اه اِلای انقد غر نزن دیگه.》
فردی سیگارش را روی لبش گذاشت و از بالای سر اسپایک بلند شد:《و تمام.》
لوگان مثل فنر جمعشدهای که رهایش کرده باشی، از جا پرید و با دیدن پشت اسپایک گفت:《وای خدایا. بلکی اگه اینو به شارلوت نشون بدی بدون فک کردن بهت بله رو میده.》
لوگان از اسپایک هم بیشتر ذوق داشت. الایجا با کنجکاوی نزدیک آنها آمد. اسپایک که میدانست عاقلترین آنها الایجا است پرسید:《الای، نظرت؟》
الای از بازوی لوگان گرفت تا نیافتد:《خدای من... گند زدن به پشتت اسپایک.》
لوگان از دستان اسپایک گرفت تا بلندش کند:《چرت میگه بابا خیلیم خوشگل شده. همونی که گقتم، الان میتونی اون بدن لاغرتو بندازی بیرون و اون ستون فقرات کج و کولتو نشون شارلوت بدی. بعد اونم این شاهکارو میبینه و همونجا بله رو میده.》
اسپایک تلوتلو خورد و با اخم و خجالت گفت:《یه بار دیگه این جوک بی مزه رو بگی دندوناتو میریزم تو حلقت گان.》
فردی آرنجش را روی شانه لوگان گذاشت و با لبخند کج گفت:《واسه عکس عروسیت باید بخنده. نیازشون داره.》
سپس سیگار دیگری روشن کرد. اسپایک با کمک لوگان آرام لباسش را پوشید و گفت:《وای به حالتون اگه الای راست بگه. زنده نمیذارمتون. بیا الای.》
و با کمک الای به سمت خانه خودش و درک راه افتاد. اکثر شبها الایجا پیش او میخوابید. گاهی بقیهشان هم به آنها اضافه میشدند اما حالا که رابطه لوگان با پدرش بهتر شده بود بیشتر در خانه خودش میخوابید.
فردی در حالی که سیگاری بر لب داشت و تکهای از مویش جلوی چشمانش را گرفته بود شانه به شانه لوگان ایستاد:《به نظرت اگه بفهمه واسش اژدها کشیدم چه حالی میشه؟》
لوگان لبخندی به پهنای صورت زد:《چون نمیتونه الای رو بزنه و من اونجا نیستم تا منو بزنه، میره تعمیرگاه و اون ون بختبرگشته رو میزنه.》
و دقیقا هم همان اتفاق افتاد.
چه میشه گفت، جوانی بود و رفاقت دیگر، دورانی برای سرکشی و ریسک کردن.
#پسران_خیابان
آهان و اینکه اینا به مقدار زیادی واکنش به داستانن پس اگه جواب درست حسابی ندادم بدونید جواب خاصی نداشتم ولی یه لبختد بزرگ رو لبم و کلیییییییی ذوق تو قلبمههههه
https://eitaa.com/Nummer_ett/11878 خبببب فعلا یکشنبه شب اینجام و(فردا راجبش مفصل حرف میزنممممممم)💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗.... #النا
~~~
هوراااااا❤️🔥❤️🔥
(قلبات خیلی زیاد بودن نمیتونستم همه رو کپی کنم_)
https://eitaa.com/Nummer_ett/14641 خیلی خوشحالم که اینجوری بوده #نایریکا
~~~
ممنونم ازت واقعاااا
https://eitaa.com/Nummer_ett/14642 ویدار بعد از اینکه مارو انداخت جون هم: #نایریکا
~~~
🤣🤣
آخه چی بگم😔