eitaa logo
شماره "۱"
357 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
181 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگه باد نبود بسوزونید🔥: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/Nummer_ett/15005 پس قراره یکم مربوط به فردی باشه؟ ~~ جدیدا خیلی باهوش شدین نمی‌تونم سوپرایزتون کنمم
https://eitaa.com/Nummer_ett/14971 لعنتی، کاملا حدس میزدم فردی دختر باز باشه🤣🤣🤣 ای جان... ~~ بعل_
https://eitaa.com/Nummer_ett/14934 حله داداش. اگه کارکتر جدید اومد خودم نگهش می‌دارم برات کسی نبرتش.😂😂 آقا جدیدا پیامات فکر آدمو جاهای بدبد میبرنا. ~~~ 🤣🤣
رند مثل کتابخون_
خب من باید برم خیلی سعی کردم ناشناسا رو تموم کنم نشد_ اومدم پارت میدمم
بیدار باشید مثلا ساعتای دو_
مدیا دقیقا داری واسه چی عذرخواهی می‌کنی؟ اعصاب منو خورد نکن می‌زنمتا تو مجازی کسی قرار نیست به خاطر اینکه خودتی و ذهنیاتتو میگی توبیخت کنه یا حداقل من نمی‌کنم من اونا رو گفتم و ففط هم به خاطر تو نبود بقیه هم بودن فقط نمی‌خوام به خاطر نوشته‌های من سوء تفاهم بشه و حق الناسی چیزی بیوفته گردنم عذرخواهی نکننن
شماره "۱"
پسر بچه‌ای بامزه و تپل با لپ‌های همیشه سرخ و عاشق شکلات. موهای فرفری داشت و رابطه‌اش با آقای تایلور
این برای توعه مدیا. برای تو که یه پسر خیابانی. داخل سر فردی چیزهایی بودند که اگر می‌توانست، آنها را نابود می‌کرد. روی تختش دراز کشیده بود و حالا که تنها بود دلش می‌خواست فریاد بزند. پیراهن بر تن نداشت و خالکوبی قلب واقعی انسان روی بازویش خودنمایی می‌کرد. سیگاری میان دو انگشت کشیده‌اش بود و بویش باعث می‌شد تنفس کند. اتاق فردی بزرگ و بهم‌ریخته بود، پر بود از وسایل گران‌قیمت و چیزهایی که لوگان عقده‌شان را داشت، اما فردی هیچکدام را نمی‌خواست. فردی فقط خانواده‌ای خواست که او را همانگونه که بود بپذیرند. صدای در بلند شد و به دنبالش زنی گفت:《فرِد شام حاضره.》 فردی از اینکه فرد صدا شود متنفر بود. در جواب مادرش فریاد زد:《گشنه‌م نیست.》 مادرش گفت:《خودت می‌دونی پدرت خوشش نمیاد که سر شام حاضر نشی.》 پس فردی با غرغر و ناسزا لباسش را پوشید تا به شام برود چون باید پدرش را راضی نگه می‌داشت. همیشه خدا. موهایش داخل چشم‌هایش فرو می‌رفتند و نیمی از خالکوبی‌اش زیر آستین تی‌شرت آشکار بود. اهمیتی نمی‌داد. مهم نبود چقدر جلوی دیگران بی پروا باشد، نقشه بکشد و بخندد، داخل خانه او فقط بچه‌ی بی‌عرضه‌ای بود که خنده برایش معنا نداشت. با بدخلقی و اکراه روی میز بزرگی نشست که فقط خودش و پدر و مادرش آنجا بودند. حتی غذا هم برایشان زیاد بود. همیشه زیاد، فردی نمی‌دانست آنها می‌خواهند چه چیزی را به چه کسی ثابت کنند. پدرش نیم‌نگاهی همراه با انزجار به او انداخت و گفت:《فردا شب خونه ویلسون‌ها شام دعوتیم.》 فردی از ویلسون‌ها متنفر بود. چنگال در نخود فرنگی کرد:《فردا نیستم.》 پدرش اخم کرد:《باید بیای فرد》
شماره "۱"
این برای توعه مدیا. برای تو که یه پسر خیابانی. داخل سر فردی چیزهایی بودند که اگر می‌توانست، آنها ر
فردی فکش را فشرد:《نمی‌تونم.》 اوضاع دوباره داشت مثل قبل می‌شد، همیشه این اتفاق می‌افتاد آخرش همیشه دعوا بود. مادرش در سکوت فقط به آنها نگاه می‌کرد، هیچگاه دخالت نمی‌کرد. پدرش با عصبانیت فریاد زد:《دقیقا می‌خوای چه غلطی کنی که نمی‌تونی؟》 فردی نیز متقابلا فریاد زد:《باید واسه اون دختری که دستورشو دادی باهاش باشم، کادو بخرم چون انتظارای اون خودشیفته تمومی نداره.》 《یا شاید هم می‌خوای اونقدر سیگار بکشی تا بمیری یا یه خالکوبی جدید بزنی؟》 《فکر نکنم اگه بمیرم هم واست مهم باشه.》 فردی این را در حالی گفت که از پشت میز بلند شد و صندلی را روی زمین انداخت. مادرش هین کشید و پدرش به او خیره شد:《زندگی تو برای من مهمه فرد. اینو بفهم.》 فردی فریاد زد:《من حتی اونقدر برات اهمیت ندارم که بفهمی خوشم نمیاد صدام کنی فرد.》 پدرش از سر میز بلند شد و فریاد زد:《این اسمته چرا نباید این‌کارو کنم؟》 《چون این کوچیکترین چیزیه که من تو زندگیم خواستم و تو همینم ازم می‌گیری. همیشه اینه با دختری که تو میگی بگردم لباسی که تو میگی بپوشم کاری که تو میگی بکنم و وقتی هم چون نمی‌خوام، یه خرابکاری به بار میارم و میشم بی عرضه‌ترین و بی مصرفت‌ترین آدمی که تا حالا دیدی. فکر کردی خوشم میاد سیگار بکشم؟ خوشم میاد خالکوبی کنم؟ خوشم میاد به لوسی خیانت کنم؟ بابا همه اینا برای عقده‌هاییه که تو دلم گذاشتی. همه اینا برای اینه که من نمی‌دونم چی می‌خوام فقط می‌دونم که نمی‌خوام اون چیزی باشم که تو اینو می‌خوای.》 فردی مانند رعد برق یک آسمانی که هفت سال نباریده فریاد زد، فردی تمام تنهایی‌ها، تمام رنج‌ها، و تک به تک سیگارهایی که کشیده بود را فریاد زد. فردی گفت و حقیقت مانند پتک بر سر پدرش فرود آمد. چشمان فردی و مادرش خیس بودند. پدر فردی با جدیت و صدای آرام گفت:《تمام این‌ها برای توعه. این خونه اون کارخونه و این پول‌ها. تمام تلاش‌ها، تمام چیزهایی که هست. همه‌ش برای اینه که نمی‌خوام تبدیل بشی به چیزی که من شدم فرد. من نمی‌خوام اونجور که من بزرگ شدم بزرگ بشی. من می‌خوام تو بهتر از من باشی.》 فردی با ناخنش روی ناخن دیگرش خراش انداخت:《شاید نخوام بهتر از تو باشم. شاید فقط بخوام خودم باشم.》 پدرش گفت:《و این چیزیه که می‌خوای باشی؟》 فردی با چشمانش که زیر طره‌ای از مو مخفی شده بودند به چشمان پدرش خیره شد:《این چیزیه که سخت‌گیری‌های تو از من ساخت.》 و هیچ رابطه‌ی پدر و پسری‌ای به اندازه کافی خوب نیست که روزی نشکند. هیج رابطه‌ای آنقدر خوب نیست که یک روز درش نرسد و پدر نفهمد که تبدیل به چی شده و پسر نفهمد که چقدر از چیزی که هست، متنفر است. فردی تنها پسری نبود که به خاطر مخالفت و لجبازی تبدیل به یک پسر ناخلف می‌شد. و پدر فردی نیز تنها پدری نبود که به خاطر مراقبت، سخت‌گیری زیاد به فرزندش کرده بود. این یک چرخه است. والدین سخت می‌گیرند، فررندان رها می‌شوند. والدین توهین می‌کنند و فرزندان احساس بی عرضگی می‌کنند. این فقط داستان فردی نبود، داستان بسیاری از پدرها و مادرها و فرزندان است.
نمی‌دونم ولی شاید یه روزی یه والدینی اینو بخونه و متوجه اشتباهش بشه. تا اون موقع فقط می‌تونم روایت کنم.
شماره "۱"
فردی فکش را فشرد:《نمی‌تونم.》 اوضاع دوباره داشت مثل قبل می‌شد، همیشه این اتفاق می‌افتاد آخرش همیشه دع
حس می‌کنم این پارت چون چیزای نمادین بیشتری داشت یکم مثل خط روایتی داستان نبود... یعنی به عنوان پارتی از داستان جالب نشد
https://eitaa.com/Nummer_ett/14932 دیگه باید بدونین من دربرابر پولدارای باهوش شوخ طبع مقاومت نمی‌کنم.😂😂 (مثلا بارتی😂) ~~~ بعله😂😂