https://eitaa.com/Nummer_ett/15026 وا بدبختی چی- چت جی پی تی خیلی خوششانس بوده که این فرصت رو داشته🎀 #mahya
~~
نه من بدبخت بودم که از بی خوانندگی رفتم سراغ او_
https://eitaa.com/Nummer_ett/15049 ویدار:کی؟ من؟ من کاراشونو گردن نمیگیرم. به من چه اصلا. #هستی
~~~
🤣🤣🤣🤣
من دیگه برم بخوابم
بیاید بی خیال ناشناسای امشب بشیم چون پر از سوء تفاهم بود_
لطفا مثل دیروز روندو ادامه بدیم چون خیلی مسویمسوسمزو بود_
زیاده خواه و پررو هم خودتونید.
و من اینو به یکی دیگه قبلا گفتم و الانم به شما میگم.
اگه شما نمیتونید خودتون رو دوست بدارید، من به جای جفتمون شما رو دوست خواهم داشت.
یه چیزی به ذهنم رسید.
من درکم و اینجا خونه منه، یه پناهگاه واسه پسران خیابان و فقط کسایی که داستان منو خوندن عمق این حرفو درک میکنن:)
شماره "۱"
فردی فکش را فشرد:《نمیتونم.》 اوضاع دوباره داشت مثل قبل میشد، همیشه این اتفاق میافتاد آخرش همیشه دع
لوگان زیر لب گفت:《عوضی.》
و دستی روی اژدهای خالکوبی شده پشت اسپایک کشید. پس از گذشت چند روز به خوبی روی بدنش جا خوش کرده بود، سرش از میان دوتا کتف شروع میشد و با پیچ و تاب دمش روی کمر اسپایک قرار میگرفت. دهانش باز بود و اگر صدا داشت صدای غرش میداد.
الایجا که کنار لوگان ایستاده بود گفت: 《از اولاش بهتره ولی... هنوزم زشته.》
فردی که روی مبل خودش را رها کرده بود سیگاری روشن کرد و رو به الایجا گفت:《خیلی حرف میزنی چیز به این قشنگی کشیدم》
لوگان لباس اسپایک را پایین کشید و خودش را کنار فردی روی مبل انداخت:《به شارلوت نشونش دادی؟》
اسپایک موهایش را جمع کرد و گفت:《نه.》
فردی سیگار را به لوگان تعارف کرد:《پس خیلی احمقی. بهت گفتم اون خالکوبی مخشو میزنه.》
اسپایک روی تخت و رو به روی آنها نشست:《شارلوت چندین بار به صورت واضح گفت که دوسم نداره دیگه برای چی تلاش الکی کنم؟》
فردی که از همهشان با تجربهتر بود گفت:《دخترا همه همینو میگن، نازشونه باید بخری.》
لوگان پوزخند زد:《مثل تو که ناز لوسی رو میخری؟》
فردی دستش را به پیشانی زد:《یادم نیار. امروز تولدشه.》
الایجا گوشه ناخنش را جوید:《میخوای واسش چی بخری؟》
فردی سرش را به دیوار تکیه داد:《خانوم دستور دستبند طلا داده. باید پولشو خودم بدم و این یعنی نمیتونم واسه ون اسپایک وسیله بخرم. وای ازش متنفرم.》
لوگان سیگار فردی را گرفت و پُک زد:《پس احمقی که هنوز باهاش موندی.》
اسپایک حرف او را کامل کرد:《و احمقی که در عین حال با یکی دیگه هم هستی.》
الیجا روی تخت کنار اسپایک نشست:《دوتا دیگه.》
فردی پایش را روی لوگان انداخت و بیشتر روی مبل لم داد:《خب که چی انگار قتل کردم》
شماره "۱"
لوگان زیر لب گفت:《عوضی.》 و دستی روی اژدهای خالکوبی شده پشت اسپایک کشید. پس از گذشت چند روز به خوبی ر
ناگهان در اتاق با شدت زیادی باز شد شارلوت در چهارچوب آن ظاهر شد، این دختر هیچ ادبی درباره در زدن نداشت. پسرها با ترس از جایشان بلند شدند و خود را جمع و جور کردند.
شارلوت که آنروز یکی از هودیهای اسپایک را پوشیده بود با خنده گفت:《نترسید منم. اومدم با فردی بریم واسه لوسی کادو بخریم.》
و خودش را روی دسته مبل کنار لوگان جا کرد. وقتی دید پسرها ساکتند گفت:《داشتید حرفای پسرونه میزدید؟ نباید میومدم؟》
لوگان غرغر کرد:《حرفای خصوصی بهش میگن.》
شارلوت که بالاتر از او نشسته بود، دستش را روی شانه او گذاشت:《اصلا برام مهم نیست عزیزم.》
و از آن لبخندهایی زد که دخترها بدجنسب رو به پسرها میزنند. فردی از جایش بلند شد و آهی کشید:《خیلی خب بزن بریم.》
شارلوت پایش را تکان تکان داد و به اسپایک گفت:《راستی شب بیا بخونهمون شام.》
توجه پسرها به اسپایک و پاسخی که میخواست بدهد جلب شد. اسپایک در درونش غوغا بود اما با خونسردی ظاهری پرسید:《خبریه؟》
سارلوت از روی دسته مبل بلند شد:《تولد ویل و وینه.》و رو به همه گفت:《شمام اگه خواستید بیاید.》
فردی و شارلوت رفتند و شارلوت در آخرین لحظات بوسهای برای همه فرستاد. وقتی آنها رفتند لوگان از جا پرید:《خیله خب پاشو بریم واست لباس بخریم.》
اسپایک با تعجب پرسید:《واسه چی؟》
لوگان دست به کمر شد:《چون تو هر چی داری به طرز احمقانهای سیاهن. مگه نه الای؟... الای؟》
الایجا از افکارش بیرون کشیده شد:《آ...آره...نه...یعنی نمیدونم.》
لوگان و اسپایک به هم نگاه کردند و اسپایک گفت:《ببینم تو خوبی؟ دو روزه بدجوری حواست پرته ها》
گونه الایجا سرخ شد:《چیز خاصی نیست.》
لوگان رو به روی او زانو زد:《چیزای غیر مهم باعث میشن یکی از ناخناتو بخوری تهش دوتا نه دهتاشونو.》
الایجا با چشمان غمگین به او نگاه کرد:《مامانم از بابام خبر داره.》
همین یک جمله کلی حرف پشتش داشت، لوگان و اسپایک خشکشان زد. اسپایک پرسید:《میخوای بری دیدنش؟》
لوگان از جا بلند شد و دستهایش را لای موهایش کرد:《فکر بدیه الای، فکر افتضاحیه.》
الایجا آرام گفت:《لوگان من همهجا رو گشتم، هیچی نبود اگه واقعا مامانم بتونه کاری کنه پیداش کنم چی؟》
لوگان با عصبانیت گفت:《هنوزم نمیدونم چرا انقدر دنبال اون مرتیکه می گردی. بی خیالش شو الای اون بی خیال تو شد تو هم میتونی.》
اسپایک نیم نگاهی به لوگان انداخت:《ولی اگه بخوای بری دیدن مامانت ما پشتتیم. هر تصمیمی که بگیری ما همراهتیم. نیازی نیست نگران باشی الای.》
الایجا با چشمان نگران به آندو نگاه کرد:《ممنونم. واقعا... ممنونم.》
#پسران_خیابان